چند شب پيش ها تو يه مهمونى شبونه، سرم توى گوشيم بود و دستم رو به ريش زير چونه م مى كشيدم كه يه موى بلند چند سانتى پيدا كردم، هر چه زور زدم با دست بكنمش، نمى شد، ليز مى خورد! مى خواستم بى خيالش بشم، نمى تونستم. داشت ديوونه م مى كرد، رفتم پيش صاحبخونه، حواله م داد به دخترش، خودمو سپردم به قيچى دختر صاحبخونه، يك ربع صورت من لاى دستاش بود كه مثلن اون يك تار مو رو درست بچينه. گفت عجيبه كه تا حالا متوجهش نشدى، گفتم عجيب نيست! گفت منظورم اينه كه بعد از دو سه روز كه ريشتو زدى، الان فهميدى و انقد اعصابتو خورد كرده. گفتم خيل وقتا تو زندگى عادى تو مسايل ديگه هم همينه. گفت يعنى چى؟ گفتم آدم يه چيزى نمى دونه، ولى وقتى فهميد باباى خودشو در مياره، گفت مى شه مثال بزنى؟ طبق معمول كه ناخودآگاه هميشه اينطور سوالا رو جواب مى دم، گفتم حالا الان حضور ذهن ندارم، بعد گفتم مى دونى؟ گفت چيو؟ گفتم اول از همه اينكه وقتى من مى گم مى دونى؟ فقط گوشاتو كار بنداز نه زبونتو، گفت تو چقدر بى تربيت و گستاخى. گفتم حالا من گستاخ، مى خواى بدونى يا برم؟ گفت نه، بگو. يه نفس عميق كشيدم، گفتم مى دونى؟ گفت چيو؟ قيافه ش منتظر واكنش شديد من بود، برق شيطنت تو چشمش كاملن مشخص بود، محل نذاشتم. گفتم مثلن يه موقعى من تو رو دوست دارم، تو نمى دونى، زندگى عاديتو مى كنى، از بغل من رد مى شى تنمون بهم مى خوره، حرف مى زنيم بدون اينكه حس خاصى انتقال بديم، بغل دست هم مى شينيم، تنمون با هم در تماس قرار مى گيره، شايد براى مدت طولانى و و و مورداى مشابه ديگه! اما انگار نه انگار، ولى كافيه تو به حقيقت پى ببرى و من هم بفهمم كه فهميدى و بدتر از همه ببينم بدت كه نيومده خوشت هم اومده، چرا كه خودت هم همين حس رو مثل من خفه شده و دفن شده ش رو درون خودت داشتى كه حالا بيدار شده و سر از قبر بيرون آورده، حالا كافيه بخوايم سركوبش كنيم... ديگه من اون آدم سابق نمى شم برات، ديگه نمى تونيم راحت با هم حرف بزنيم، ديگه از برخورد تن هامون با هم توى مهمونى داغ مى شيم، ديگه راحت نمى تونيم با هم دست بديم، ديگه حرف كه مى زنيم دنبال نشونه ها مى گرديم، لحن حرف زدن، حالت، دنبال خودمون توى حرفاى همديگه مى گرديم. ديگه نمى تونيم بشينيم كنار هم، ديوونه مى شيم. اگه بازم ادامه پيدا كنه، ديگه نمى خوايم همديگه رو ببينيم، مى خوايم، ولى نمى خوايم. مى خوايم بريم كه نبينيم همو، ولى مى گيم كاش اصلن مسيرش اين ورى بود، حساب مى كنى كى و چطور مى ره خونه يا مى ره سر كار، ديگه نمى تونى تحملم كنى، ديگه نمى تونم تحملت كنم، مى دونى؟ منتظر شدم حرف بزنه، صداش در نميومد كه! گلوشو صاف كرد، دهنشو كه به نظر ميومد خشك شده باز كرد، تشنه ش شده بود انگار، صداى چندانى در نيومد، گفت چيو؟ گفتم هيچى ديگه، همين!
بى ويرايش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر