۱۳۹۳ آذر ۳۰, یکشنبه

554

خواستم بگم يخ نكردى اون بالا با اون بادهاى تخميش؟ اون بالا حتمن باس يكى باشه وجودش گرمت كنه، وگرنه كه چاى و نسكافه و اينا كه سريع سرد مى شن.
خواستم بگم عه اينجا!
نخواستم دوباره شروع كنم. نخواستم وسط پايان دادن به تمام ماجراها، به قول بعضيا پايون دادن، دوباره خريت كنم.

امروز داشتم فكر مى كردم مهم نيست افراد واقعن داراى شخصيت، فرهنگ يا رتبه ى اجتماعى بالايى باشن. گاهى افرادى كه اونارو نسبت به خودشون برتر و بالاتر مى دونن، ممكنه فكر كنن هر حركت اون افراد درست يا غلط رو تعيين مى كنه. صغيل بودن يك رفتار يا سنگين بودنش رو از نگاه اونا مى سنجن. حال اينكه شايد تا ديروز متوجه اون رفتارها نبوده باشن.
مى دونم مى دونم، آدما تغيير مى كنن، پيشرفت مى كنن و از اين صحبت ها كه مى شه ادامه ى پاراگراف داد.
اما حرف اينجاست كه به چه قيمتى؟
مهم نيست اگر شما هيچى از حرفام نفهميدين، خودم هم روزى كه داستاناى امروز رو يادم بره و اينجارو بخونم هيچ سر در نميارم چى بلغور كردم.

ديشب خيلى اتفاقى، برحسب كليك كردن اشتباهى روى بوكمارك هاى كروم، وارد بلاگر شدم و ديدم فيلتر نيست. شايد نزديك شصت هفتاد تا از پست هاى آخر خودم رو خوندم و براشون ليبل گذاشتم، تقريبن تمام طول ٢٠١٤. چقدر بالا و پايين رفته بودم.
باورم نمى شه كه ١٤ داره تموم مى شه!
انگار چند ماهى اين وسط گم شده.
باورم نمى شه پاييز اومد و تموم شد.
آخ، تموم شد پاييز.
چقدر غرق بودم كه نفهميدم كى اومد و حالا داره مى ره.

هیچ نظری موجود نیست: