۱۳۹۳ آذر ۲۷, پنجشنبه

553 - بميرم براى ذهن آشفته م

الان نزديك بيست روزه كه سر تيترهاى يه پست بلند بالا رو نوشتم و هنوز حوصله ى نوشتنش رو پيدا نكردم.
تو اين مدت هر بار كه يه چيزى به ذهنم مى رسه كه بنويسم با خودم مى گم تو اگه خيلى تنگى برو اونو بنويس و اون يكى رو هم نمى نويسم.
اما امشب دلم مى خواست ديگه حتمن يه چيزى بنويسم.
يه چن تا از خورده نوت هاى تيتروارى كه تو اين ده بيست روز نوشته بودم كه مثلن بعد از نوشتن اون پست بلند بالا ادامه بدم رو خوندم، اصلن ازشون سر در نياوردم كه چى بودن و براى چى نوشته بودم و قرار بوده چى بشن. يا حتا اگه يه خورده واضح بود هم نمى دونستم به كجا قرار بوده برسه.
همه رو پاك كردم.
مثلن يكى از چيزايى كه مى خواستم بنويسم و ننوشتم اين بود كه چند روز پيش حواسم بهت بودِ رضا صادقى رو تو ماشين گوش مى دادم، با خودم گفتم اينو اون موقع كه حواسم بهت بود نبايد مى دادم گوش بدى. اون موقع كه خب حواسم بهت بود، الان كه گذشته شده بايد گوش مى دادى. مى فهميدى كى به كيه، گرچه كه فهميدنت هم توفيرى نداشت. حتمن مى گفتى حتمن همينطوره.
تو يكى از نوتا سه خط نوشته بودم كه به خودى خود جالب بود برام، چون واقعن هيچى ايده اى ندارم كه اين چى بوده و از كجا خلق شده،  نوشته بودم:
عكس گرفتن رو پل ٦٤
هوا چطور باشد تو اين فصل و من چى بپوشم
او گاد اوه گاد

حالا شما خودت كس خل بودن منو به نوت بردارى در نظر بگير، موقع درس خوندنمم همين بودم، نوت بر مى داشتم كه مثلن از طريق تيترش بفهمم چه خبره و كى به كيه، هيچيش يادم نمى موند، همينه كه هيچ گهى نشدم ديگه!

تو يكى از نوت ها نوشتم قضيه ى ديوا گفتن فلانى، البته جاى فلانى اسم طرف رو هم نوشتم، ولى خب نمى خوام اينجا بگم كه نكنه - هيم واى! - غيبت بشه. يادم نمياد در رابطه ش چى مى خواستم بگم، اما خب جوك قضيه اين بود كه يه نفر منو به ديواى يه نفر ديگه تشبيه كرده بود، حال اينكه من با اين ريخت زمختم به كجام مى خوره كه لفظ مونث برام به كار ببرن نمى دونم.
چند وقت پيش ها، نمى دونم كى بود، لااقل سه تا چهار هفته پيش، همون روز كه اون عكس خوشگله از پنجره اتاقمو گذاشتم اينستاگرام، همون روز صبح، بيدار شده بودم، ساعت قبل از هفت بود، چون بدون زنگ ساعت بيدار شده بودم، چشمامو باز نكرده بودم، خيلى به ندرت اين موضوع اتفاق ميافته، يعنى در واقع اصلن نميافتاد، اما تازگى آروم بيدار مى شم، نه كه آرامشى در كار باشه كه فقط آروم بيدار مى شم. حتا وقتايى كه مى خوام بازم بخوابم، تا بيدار مى شم چشمام باز مى شه، حالا يا ساعتو مى بينم يا از نور محيط رو چك مى كنم كه ساعتو تشخيص بدم و ... اما تازگى نه، تو اوج بهم ريختگى، كابوس، فكراى درب داغون و ... آرومِ آروم بيدار مى شم.
اون روزم اينطورى بود، چشمام كه بسته بود ياد تهديدايى كه پسرداييم رو كرده بودم افتادم، تهديدايى كه به اشتباه اول توى وايبر براى دوست دوران راهنماييم فرستادم كه هم اسم پسرداييمه، داشتم تحليلش مى كردم، فكر مى كردم پسردايى ١٤ ساله م چه شخصيتى داره، چقدر ممكنه ناراحت شده باشه يا بهش برخورده باشه و اين ها كه ذهنم رفت به چند شب قبلش كه اومده بودن خونه مون. ياد اين افتادم كه اومده بود نشسته بود بغل دستم تا فول آلبوم متاليكا رو بهش بدم، يكى دو ماه قبلش، براى اولين بار تو كل عمرش تو ماشين من نشسته بود كه بريم براى مهموناى خونه ى مامان بزرگ از پرپروك پارك وى پيتزا بخريم. صداى جيمز كه لاورمن رو مى خوند و منم ناخودآگاه باهاش بى صدا لب مى زدم و مى خوندم توجهش رو جلب كرده بود و خوشش اومده بود، از فرداى اون شب تا همون شبى كه اومده بود خونه مون تك تك آهنگاى خوب متاليكارو ازم پرسيده بود و گوش داده بود. خنده م مى گرفت، ياد دوره ى راهنماييم ميافتادم، اون موقع ها متاليكا تو اوج بود و ما چه حماقتايى در مياورديم كه مثلن بگيم ما بيگ فن متاليكاييم.
ذهنم بال هاش باز شده بود ديگه، به هر قبرستونى داشت سر مى زد، ياد گودر افتادم، يادم اومد يه بار چند تا گيف شر كرده بودم از چند تا گربه كه مثلن هر كدوم يه موزيكى گوش مى دادن و حديث گفته بود من مثل هوى متاله مى مونم و سالى و چند تاى ديگه تاييد كرده بودن.
ديگه يادم نمياد تو اون لحظه چه فكرايى از ذهنم گذشت، فقط تا همينجاش يادم مونده، آلارم گوشى در اومد، تو همون ثانيه اول خاموشش كردم، آروم پتو رو كنار زدم، حتا پتو كنار زدنم هم عادى نبود، هميشه با شدت كنارش مى زنم، چون نود درصد اوقات گرمم شده، بلند شدم، طبق معمول بلند شدم برم ببينم هوا چطوره، هه! الان يادم اومد اون "هوا چطور باشد تو اين فصل و من چى بپوشم" رو براى چى نوشته بودم، براى همين جا بود، كار هميشه مه آخه! پاييز زمستون كه مياد هميشه از پنجره بيرونو نگاه مى كنم كه ببينم ابريه يا نه كه اگه لازم شد لباس مناسبترى بپوشم. اون "او گاد اوه گاد" رو هم الان يادم اومد، وقتى پرده رو كنار زدم و پل ٦٤ رو داشتم نكاه مى كردم، چشمم كه به آسمون افتاد، از قشنگيش گفتم او گاد اوه گاد، به حالت دو اومدم گوشى رو برداشتم كه عكس بگيرم.
همينطور كه هى عكساى مختلف مى گرفتم، يادش افتادم، با خودم گفتم بذار براش فيلم بگيرم، پنجره رو باز كردم دستمو بيرون كرم فيلم گرفتم. الان حتا يادم نيست براش فرستادم يا نه!
وقتى باز انگار غم دنيا نشسته باشه تو دلم راه افتادم رفتم، نشسته بودم فكر مى كردم كه تصويراى مشوش خوابم توى ذهنم پديدار مى شدن، تا اون موقع يادم نبود چه خواب هايى ديدم، انگار از تمام آدماى حال و گذشته ى زندگيم يه تيكه اى ديده باشم...
بماند، بماند كه بماند كه بماند.
اون صبح كه شب شد، خواب ديدم با داداشم و پسرعمه م، تو يكى از خيابوناى شيب دار شهر داريم مى چرخيم، پياده، طبق معمول اونا حرف مى زدن و من تو سكوت همراهيشون مى كردم و هر از چندگاهى يه كسشرى تحويلشون مى دادم، تو خوابم هم مثل يه وقتا تو بيدارى شروع كرده بودم درى ورى گفتن و براى مسخره بازى فاز قافيه دار حرف زدن گرفته بودم، سرم طرف آسمون بود، پسرعمه م گفت چى كار مى كنى؟ گفتم سياهى شب رو ديد مى زنم، هيزى شب رو مى كنم. حالا يادم نيست ديگه چيا گفته بودم، فقط يادمه يه چيزايى گفته بودم راجب اينكه شب چقدر پاكه و از اين دست خزعبلات شعرگونه. اونا هم مث منِ كس مغز ويران شروع كرده بودن آسمون سياه و بى ستاره ى تهران رو ديد زدن، جالبيش اينجا بود كه ستاره داشت توى خوابم، همينطورى سرامون بالا بود كه يه چيزى مثل ستاره دنباله دار رد شد، داداشم گفت شهاب بود؟ پسرعمه م گفت يعنى ممكنه شهاب بارون بوده باشه و ماها خبر نداشته باشيم؟ با همون حالت مسخره گفتم معاذالله! خنديد و گفت اصلن مى دونى يعنى چى؟ گفتم نه والا! يكى ديگه ام رد شد،هل كردم و گفتم بذار فيلم بگيرم، شروع كردم فيلم گرفتم كه چند تاى ديگه هم اومد، اما فاصله شون خيلى نزديك بود، نگاهمو از آسمون گرفتم، مسير حركتشو نگاه كردم، تازه فهميديم اونى كه مى ديديم شهاب نبود، نمى دونم كجا بوديم، اما تمام شهر رو مى ديدم كه نورانى هايى كه فك مى كرديم ستاره ى دنباله داره مى خورن توى تهران و منفجر مى شن و تبديل به قارچ مى شن، صداى آژير قرمز ميومد، صورتم از اشك خيس شده بود، حس اين لحظه رو كه تو خواب داشتم قشنگ يادمه، يكى ديگه هم جورى خورد زمين كه بردش به ما هم برسه، آروم سرمو آوردم پايين و گوشيمو نگاه كردم، ساعت 3:00 بود، گرما رو كه روى صورتم حس كردم بيدار شدم. به همون آرومى، جالب بود كه كاملن هوشيار بودم، اصلن هميشه ى وقتايى كه اينطورى بيدار مى شم، هوشيارم. آروم چرخيدم و ساعت گوشى رو نگاه كردم، ساعت 3:00 بود. قبل تر ها بازم اين اتفاق افتاده بود، اينكه ساعت توى خواب و بيدارى يكى باشه.
يادم افتاد اون روز ظهر تو دفتر پسرعمه م بعد از خوندن چند تا خبر اقتصادى، فحش مى كشيد به سران مملكتى و مى گفت اصلن بياد آمريكا بزنه خوار مملكتو بگاد، يه هسته اى بندازه وسط تهران. با داداشم بحث كرده بودن و بازم من تو سكوت هر از گاهى تيكه مى انداختم فقط...

مطلقن بى ويرايش

هیچ نظری موجود نیست: