۱۳۹۳ دی ۱۱, پنجشنبه

556

بگذار پس از من هرگز کسی نداند از رُکسانا با من چه گذشت. 

بگذار کسی نداند که چگونه من از روزی که تخته‌های کف این کلبه‌ی چوبین ساحلی رفت و آمد کفش‌های سنگینم را بر خود احساس کرد و سایه‌ی دراز و سردم بر ماسه‌های مرطوب این ساحل ِ متروک شنیده شد، تا روزی که دیگر آفتاب به چشم‌هایم نتابد، با شتابی امیدوار کفن خود را دوخته‌ام، گور خود را کنده‌ام...
اگرچه نسیم‌وار از سر عمر خود گذشته‌ام و بر همه چیز ایستاده‌ام و در همه چیز تأمل کرده‌ام رسوخ کرده‌ام؛ اگرچه همه چیز را به دنبال خود کشیده‌ام؛ همه‌ی حوادث را، ماجراها را، عشق‌ها و رنج‌ها را به دنبال خود کشیده‌ام و زیر این پرده‌ی زیتونی‌رنگ که پیشانی آفتاب‌سوخته‌ی من است پنهان کرده‌ام، اما من هیچ کدام این‌ها را نخواهم گفت لام‌تاکام حرفی نخواهم زد می‌گذارم هنوز چو نسیمی سبک از سر بازمانده‌ی عمرم بگذرم و بر همه چیز بایستم و در همه چیز تأمل کنم، رسوخ کنم. همه چیز را دنبال خود بکشم و زیر پرده‌ی زیتونی‌رنگ پنهان کنم.

همه‌ی ِ حوادث و ماجراها را، عشق‌ها را و رنج‌ها را مثل رازی مثل سرّی پشت این پرده‌ی ضخیم به چاهی بی‌انتها بریزم، نابودشان کنم و از آن همه لام‌تاکام با کسی حرفی نزنم...

بگذار کسی نداند که چگونه من به جای ِ نوازش‌شدن، بوسیده‌ شدن، گزیده شده‌ام! 

بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس! و از میان همه‌ی خدایان، خدائی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.

و به کلی مثل این که این‌ها همه نبوده است، اصلاً نبوده است و من هم‌چون تمام آن کسان که دیگر نامی ندارند نسیم‌وار از سر این‌ها همه نگذشته‌ام و بر این‌ها همه تأمل نکرده‌ام، این‌ها همه را ندیده‌ام...

بگذار هیچ‌کس نداند، هیچ‌کس نداند تا روزی که سرانجام، آفتابی که باید به چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد، آب این دریای مانع را بخشکاند و مرا چون قایقی فرسوده به شن بنشاند و بدین‌گونه، روح مرا به رُکسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ بازرساند. چرا که رُکسانای من مرا به هجرانی که اعصاب را می‌فرساید و دلهره می‌آورد محکوم کرده است. و محکومم کرده است که تا روز خشکیدن دریاها به انتظار رسیدن بدو در اضطراب انتظاری سرگردان محبوس بمانم...

و این است ماجرای شبی که به دامن رُکسانا آویختم و از او خواستم که مرا با خود ببرد. چرا که رُکسانا ــ روح دریا و عشق و زندگی ــ در کلبه‌ی چوبین ساحلی نمی‌گنجید، و من بی‌وجود رُکسانا ــ بی‌تلاش و بی‌عشق و بی‌زندگی ــ در ناآسوده‌گی و نومیدی زنده نمی‌توانستم بود...
...سرانجام، در عربده‌های دیوانه‌وار شبی تار و توفانی که دریا تلاشی زنده داشت و جرقه‌های رعد، زندگی را در جامه‌ی قارچ‌های وحشی به دامن کوهستان می‌ریخت؛ دیرگاه از کلبه‌ی چوبین ساحلی بیرون آمدم. و توفان با من درآویخت و شنل سرخ مرا تکان داد و من در زردتابی‌ی فانوس، مخمل کبود آستر آن را دیدم. و سرمای پائیزی استخوان‌های مرا لرزاند. 

اما سایه‌ی دراز پاهایم که به‌دقت از نور نیم‌رنگ فانوس می‌گریخت و در پناه من به ظلمت خیس و غلیظ شب می‌پیوست، به رفت‌وآمد تعجیل می‌کرد. و من شتابم را بر او تحمیل می‌کردم. و دلم در آتش بود. و موج دریا از سنگ‌چین ساحل لب‌پر می‌زد. و شب سنگین و سرد و توفانی بود. زمین پرآب و هوا پرآتش بود. و من در شنل سرخ خویش، شیطان را می‌مانستم که به مجلس عشرت‌های شوق‌انگیز می‌رفت.

اما دلم در آتش بود و سوزنده‌گی این آتش را در گلوی خود احساس می‌کردم. و باد، مرا از پیش رفتن مانع می‌شد...

کنار ساحل آشوب، مرغی فریاد زد و صدای او در غرش روشن ِ رعد خفه شد. و من فانوس را در قایق نهادم. و ریسمان قایق را از چوب‌پایه جدا کردم. و در واپس‌رفت نخستین موجی که به زیر قایق رسید، رو به دریای ظلمت‌آشوب پارو کشیدم. و در ولوله‌ی موج و باد ـ در آن شب نیمه‌خیس غلیظ ـ به دریای ِ دیوانه درآمدم که کف جوشان غیظ بر لبان کبودش می‌دوید.

موج از ساحل بالا می‌کشید و دریا گرده تهی می‌کرد.

و من در شیب تهی‌گاه دریا چنان فرو می‌شدم که برخورد کف قایق را با ماسه‌هائی که دریای آبستن هرگز نخواهد ِشان زاد، احساس می‌کردم.

اما می‌دیدم که ناآسوده‌گی روح من اندک‌اندک خود را به آشفتگی دنیای خیس و تلاش‌کار بیرون وا می‌گذارد. و آرام‌آرام، رسوب آسایش را در اندرون خود احساس می‌کردم.

لیکن شب آشفته بود و دریا پرپر می‌زد و مستی دیرسیرابی در آشوب سرد امواج دیوانه به جُست‌وجوی لذتی گریخته عربده می‌کشید... و من دیدم که آسایشی یافته‌ام و اکنون به حلزونی دربه‌در می‌مانم که در زیروزبررفت بی‌پایان شتابندگان دریا صدفی جسته است.
و می‌دیدم که اگر فانوس را به آب افکنم و سیاهی شب را به فروبستگی چشمان خود تعبیر کنم، به بودای بی‌دغدغه ماننده‌ام که درد را از آن ‌روی که طلیعه‌تاز نیروانا می‌داند به دلاسودگی برمی‌گزارد.
اما من از مرگ به زندگی گریخته بودم.
و بوی لجن نمک‌سود شب خفتن‌جای ماهی‌خوارها که با انقلاب امواج برآمده هم‌راه وزش باد در نفس من چپیده بود، مرا به دامن دریا کشیده بود. و زیروفرارفت زنده‌وار دریا، مرا به سان قایقی که باد دریا ریسمانش را بگسلد از سکون مرده‌وار ساحل برآب رانده بود، و در می‌یافتم از راهی که بودا گذشته است به زندگی بازمی‌گردم.
و در این هنگام در زردتابی نیم‌رنگ فانوس، سرکشی کوهه‌های بی‌تاب را می‌نگریستم. و آسایش تن و روح من در اندرون من به خواب می‌رفت. و شب آشفته بود و دریا چون مرغی سرکنده پرپر می‌زد و به سان مستی ناسیراب به جُست‌وجوی ِ لذت عربده می‌کشید.
در یک آن، پنداشتم که من اکنون همه چیز زندگی را به‌دل‌خواه خود یافته‌ام.
یک چند، سنگینی خردکننده‌ی آرامش ساحل را در خفقان مرگی بی‌جوش، بر بی‌تابی روح آشفته‌ای که به دنبال آسایش می‌گشت تحمل کرده بودم؛ ـ آسایشی که از جوشش مایه می‌گیرد!
و سرانجام در شبی چنان تیره، به سان قایقی که باد دریا ریسمانش را بگسلد، دل به دریای توفانی زده بودم.
و دریا آشوب بود. و من در زیروفرارفت زنده‌وار آن‌که خواهشی پرتپش در هر موج بی‌تابش گردن می‌کشید، مایه‌ی آسایش و زندگی خود را بازیافته بودم، همه چیز زندگی را به‌دل‌خواه خویش به‌دست آورده بودم.
اما ناگهان در آشفتگی تیره و روشن بخار و مه بالای قایق ـ که شب گهواره جنبانش بود ـ و در انعکاس نور زردی که به مخمل سرخ شنل من می‌تافت، چهره‌ای آشنا به چشمان‌ام سایه زد.
و خیزاب‌ها، کنار قایق بی‌قرار بی‌آرام در تب سرد خود می‌سوختند.

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامش خود آسایش نداشت و غریو من به مانند نفسی که در توده‌های عظیم دود دمند، چهره‌ی او را برآشفت. و این غریو، رخساره‌ی رویائی او را به سان روح گنه‌کاری شب‌گرد که از آواز خروس نزدیکی سپیده‌دمان را احساس کند، شکنجه کرد.
و من زیر پرده‌ی نازک مه و ابر، دیدمش که چشمان را به خواب گرفت و دندان‌هایش را از فشار رنجی گنگ بر هم فشرد. 

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»

اما او در آرامش خود آسوده نبود و به سان مهی از باد آشفته، با سکوتی که غریو مستانه‌ی توفان دیوانه را در زمینه‌ی خود پُررنگ‌تر می‌نمود و برجسته‌تر می‌ساخت و برهنه‌تر می‌کرد، گفت: «من همین دریای بی‌پایان‌ام!»

و در دریا آشوب بود
در دریا توفان بود...

فریاد کشیدم: «رُکسانا!»
اما رُکسانا در تب سرد خود می‌سوخت
و کف غیظ بر لب دریا می‌دوید
و در دل من آتش بود

و زن مه‌آلود که رخسارش از انعکاس نور زرد فانوس بر مخمل سرخ شنل من رنگ می‌گرفت و من سایه‌ی بزرگ او را بر قایق و فانوس و روح خودم احساس می‌کردم، با سکوتی که شُکوه‌اش دلهره‌آور بود، گفت:
«من همین توفانم من همین غریوم من همین دریای آشوبم که آتش صدهزار خواهش زنده در هر موج بی‌تابش شعله می‌زند!»

«رُکسانا!»

«اگر می‌توانستی بیایی، تو را با خود می‌بردم. تو نیز ابری می‌شدی و هنگام دیدار ما از قلب ما آتش می‌جست و دریا و آسمان را روشن می‌کرد...
در فریادهای توفانی خود سرود می‌خواندیم در آشوب امواج کف کرده‌ی دورگریز خود آسایش می‌یافتیم و در لهیب آتش سرد روح پرخروش خود می‌زیستیم...
اما تو نمی‌توانی بیایی، نمی‌توانی تو نمی‌توانی قدمی از جای خود فراتر بگذاری!»

می توانم
رکسانا
می توانم

«می‌توانستی، اما اکنون نمی‌توانی
و میان من و تو به همان اندازه فاصله هست که میان ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند...»

«رُکسانا...»

و دیگر در فریاد من آتش امیدی جرقه نمی‌زد.

«شاید بتوانی تا روزی که هنوز آخرین نشانه‌های زندگی را از تو بازنستانده‌اند چونان قایقی که باد دریا ریسمانش را از چوب‌پایه‌ی ساحل بگسلد بر دریای دل من عشق من زندگی من بی‌وقفه‌گردی کنی... با آرامش من آرامش یابی در توفان من بغریوی و ابری که به دریا می‌گرید شوراب اشک را از چهره‌ات بشوید.
تا اگر روزی، آفتابی که باید بر چمن‌ها و جنگل‌ها بتابد آب این دریا را فرو خشکاند و مرا گودالی بی‌آب و بی‌ثمر کرد، تو نیز به سان قایقی برخاک‌افتاده بی‌ثمر گردی و بدین‌گونه، میان تو و من آشنائی نزدیک‌تری پدید آید.
اما اگر اندیشه کنی که هم‌اکنون می‌توانی به من که روح دریا روح عشق و روح زندگی هستم بازرسی، نمی‌توانی، نمی‌توانی!

«ــ رُک... سا... نا»

و فریاد ِ من دیگر به پچپچه ای مأیوس و مضطرب مبدل گشته بود.

و دریا آشوب بود.
و خیال زندگی با درون شوریده‌اش عربده می‌زد.
و رُکسانا بر قایق و من و بر همه‌ی دریا در پیکری ابری که از باد به‌هم برمی‌آمد در تب زنده‌ی خود غریو می‌کشید: 
«شاید به هم بازرسیم؛ روزی که من به سان دریایی خشکیدم، و تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی
اما اکنون میان ما فاصله چندان است که میان ابرهایی که در آسمان و انسان‌هایی که بر زمین سرگردانند»

می توانم
رکسانا
می توانم

«نمی‌توانی!
نمی‌توانی»

«رُکسانا...»
خواهش متضرعی در صدایم می‌گریست و در دریا آشوب بود.

«اگر می‌توانستی تو را با خود می‌بردم تو هم بر این دریای پرآشوب موجی تلاش‌کار می‌شدی و آن‌گاه درالتهاب شب‌های سیاه و توفانی که خواهشی قالب‌شکاف در هر موج بی‌تاب دریا گردن می‌کشد، در زیروفرارفت جاویدان کوهه‌های تلاش، زندگی می‌گرفتیم.»

بی‌تاب در آخرین حمله‌ی یأس کوشیدم تا از جای برخیزم اما زنجیر لنگری به خروار بر پایم بود.
و خیزاب‌ها کنار قایق بی‌قرار بی‌سکون در تب سرد خود می‌سوختند.
و روح تلاشنده‌ی من در زندان زمخت و سنگین تنم می‌افسرد و رُکسانا بر قایق و من و دریا در پیکر ابری که از باد به‌هم برآید، با سکوتی که غریو شتابنده‌گان موج را بر زمینه‌ی خود برجسته‌تر می‌کرد فریاد می‌کشید:

«نمی‌توانی!

و هرکس آن‌چه را که دوست می‌دارد در بند می‌گذارد.
و هر زن مروارید غلتان خود را به زندان صندوقش محبوس می‌دارد،

و زنجیرهای ِ گران را من بر پایت نهاده‌ام، ورنه پیش از آن‌که به من رسی طعمه‌ی دریای بی‌انتها شده بودی و چشمانت چون دو مروارید جان‌دار که هرگز صید غواصان دریا نگردد، بلع صدف‌ها شده بود...

تو نمی‌توانی بیایی

نمی‌توانی بیایی!

تو می‌باید به کلبه‌ی چوبین ساحلی بازگردی و تا روزی که آفتاب مرا و تو را بی‌ثمر نکرده است، کنار دریا از عشق من، تنها از عشق من روزی بگیری...»
من در آخرین شعله‌ی زردتاب فانوس، چکش باران را بر آب‌های کف کرده‌ی بی‌پایان دریا دیدم و سحرگاهان مردان ساحل، در قایقی که امواج سرگردان به خاک کشانده بود مدهوشم یافتند...
بگذار کسی نداند که ماجرای من و رُکسانا چگونه بود!

من اکنون در کلبه‌ی چوبین ساحلی که باد در سفال بامش عربده می‌کشد و باران از درز تخته‌های دیوارش به درون نشت می‌کند، از دریچه به دریای آشوب می‌نگرم و از پس دیوار چوبین، رفت‌وآمد آرام و متجسسانه‌ی مردم کنج‌کاوی را که به تماشای دیوانه‌گان رغبتی دارند احساس می‌کنم. و می‌شنوم که زیر لب با یک‌دیگر می‌گویند: 

«هان گوش کنید، دیوانه هم‌اکنون با خود سخن خواهد گفت.»

و من از غیظ لب به دندان می‌گزم و انتظار آن روز دیرآینده که آفتاب، آبِ دریاهای مانع را خشکانده باشد و مرا چون قایقی رسیده به ساحل به خاک نشانده باشد و روح مرا به رُکسانا ـ روح دریا و عشق و زندگی ـ بازرسانده باشد، به سان آتش سرد امیدی در تَه چشمانم شعله می‌زند. و زیر لب با سکوتی مرگ‌بار فریاد می‌زنم:

«رُکسانا!»

و غریو ِ بی‌پایان رُکسانا را می‌شنوم که از دل دریا، با شتاب بی‌وقفه‌ی خیزآب‌های دریا که هزاران خواهش زنده در هر موج بی‌تابش گردن می‌کشد، یک‌ریز فریاد می‌زند:

«نمی‌توانی بیایی!
نمی‌توانی بیایی...»

مشت بر دیوار چوبین می‌کوبم و به مردم کنج‌کاوی که از دیدار دیوانه‌گان دل‌شاد می‌شوند و سایه‌شان که به درز تخته‌ها می‌افتد حدود هیکلشان را مشخص می‌کند، نهیب می‌زنم:
می شنوید؟
         بدبخت ها
می شنوید ؟

و سایه‌ها از درز تخته‌های دیوار به زمین می‌افتند.
و من، زیر ضرب پاهای گریزآهنگ، فریاد رُکسانا را می‌شنوم که از دل دریا، با شتاب بی‌وقفه‌ی امواج خویش، هم‌راه بادی که ازفراز آب‌های دوردست می‌گذرد، یک‌ریز فریاد می‌کشد:

«نمی‌توانی بیایی!
نمی‌توانی بیایی!»

احمد شاملو
با تشکری همیشگی از محمدرضا محمدی مهر - بهترین شعرهایی که خوندم (+)

هیچ نظری موجود نیست: