۱۳۹۳ مرداد ۹, پنجشنبه

528

هر چقدر احمقانه، با اينكه مى خوام از خواب بميرم.
ولى دلم نمى خواد بخوابم.
مى دونم كه دير يا زود، پنج دقيقه يا حداكثر ده دقيقه ى ديگه بدنم على رغم ميل باطنيم به نخوابيدن، مى خوابه.
انگار كه دلم مى خواد خودمو آزار بدم.
خودم هم نمى دونم چرا.
امشب از خودم مى پرسيدم به چى دل بستى؟ باد؟

هر چقدر دستم روى صفحه موند و هى خوابم برد و صفه ى گوشى روشن موند و بيدار شدم و درى ورى هاى تايپ شده رو پاك كردم بسه، بخوابم.

هیچ نظری موجود نیست: