۱۳۹۳ تیر ۳۰, دوشنبه

524

گاهی وقتا، بعضی از رخدادهای زندگیت که به وقوع می‌پیوندن.
چه شاد و چه غمناک.
فرداش که از راه می‌رسه، با خودت یاد دیروزت میافتی، یه وقتا، ساعت‌ها و دقیقه‌ها رو هم یاد می‌کنی. شاید با خودت فکر می‌کنی یک روز گذشت... با خودت شاید تمام لحظه‌ها رو مرور کنی، شاید به روشنایی روز نگاه کنی و فکر کنی همین موقع بود که فیلان...
فردا که بیاد، اگه قضیه اونقدر برات مهم باشه که هنوز هم حالت دگرگون باشه، حساب روز دوم رو هم می‌کنی.
روز سوم؟ نه دیگه، روز سوم حساب ساعات رو نداری، فقط یا خوشحالی یا غمگین.
به یک هفته که رسید، با خودت می‌گی یه هفته شدها، شاید ذوقش رو کنی، شاید غمگین بشی از اینکه تموم شد، شاید رها شی از اینکه تموم شده، شاید خوشحال باشی که گذشت... كه این هم گذشت.
احتمالن دیگه با تاریخ یادش نکنی تا سر یک ماه، رخدادهای غمناک، بیشتر به یادت میان این موقع‌ها، شادها معمولن چیزایی‌ان که ديگه اگر قرار باشه ياد بياريشون سر يه سال به ياد مياريشون، گرچه كه گاهى انقد خوبن باز هم حواست هست بهشون...

اينو سه شنبه پيش نوشته بودم، مى خواستم ادامه ش بدم، ولى ديگه نمى دونم.

هیچ نظری موجود نیست: