دم صبح، نزديكاى چار و پنج بيدار شده بودم، بيدار بود.
يكم با هم حرف زديم، قربون صدقه ى هم رفتيم.
هر تكستى كه مى دادم، چشممو مى بستم تا جواب بده، با هر بار كه پلكام ميومد روى هم، خواب مى ديدم.
خواب مى ديدم توى تاريكى شب كنار يه جاده تو ماشين نشستم و به يه جاده ى صاف و مستقيم كه هر طرفش دو لاين بود، خيره شده بودم.
با لرزش گوشى بيدار مى شدم، جوابشو مى دادم و وقتى چشمم رو مى بستم دوباره ادامه ى خواب رو با جزيات بيشتر مى ديدم.
به نور ماشين هايى كه از روبرو ميومدن خيره مى شدم، شكافى كه تيراهن هاى ستونى گاردريل وسط جاده توى نور بالاى ماشين ها مى انداخت، چرخش نورى كه از بين ستون هاى گاردريل مى ديدم رو خوشم ميومد.
دوباره بيدار مى شدم...
جاده انقدر خلوت بود كه اگر هر از گاهى ماشينى رد نمى شد، فقط صداى نفس هامو مى شنيدم، ماشين بعدى كه رد شد، فكر كردم اينكه اينطور نور ديده مى شه از غبار توى هواست، زيرلب گفتم با غبار صميمى ام من...
ديگه خوابم برده بود، گرچه كه توى خوابم هم مى دونستم دارم خواب مى بينم.
وقتى ماشينى رد نمى شد كه نورش بتابه، ظلمات شب بود كه همه جا رو فرا مى گرفت، فقط كورسوى نور مهتاب كه از شيشه ى جلو به داخل ميومد باعث مى شد از جزيات صورتش فقط بتونم برق چشماشو ببينم كه به روبرو خيره شده بود و هيچ نمى گفت، نگاهمو آوردم پايين، دستشو گرفتم تو دستم، سرش رو انداخت پايين، جورى دستمو تو دستش فشار مى داد كه ناخوناش به دستم فرو مى رفت، صدام در نميومد، سرشو كه بالا آورد، حالا صورتشم برق مى زد تو نور مهتاب، آروم گفت چى گفتى؟
ديگه يادم نمياد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر