۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه

502

همین که از شلوغی و هیاهوی سیزده به در رهایی یافتی و مهمونا رفتن.
از سر بی‌حوصلگی می‌خزی توی تختت، توی تاریکی دراز می‌کشی و به سقف زل می‌زنی.
بدون اینکه چراغ رو روشن کنه - چون می‌دونه تو از هر چی نوره نفرت داری - میاد بالاسرت، دقت می‌کنه ببینه چشمات بازن یا که بسته‌ن، آروم اسمتو صدا می‌زنه که نکنه یه وقتی خواب باشی و بیدار بشی، سرتو برمی‌گردونی طرفش که ینی حواسم بهت هست، که ینی بیدارم.
ازت می‌پرسه چیزی شده؟ می‌گی حوصله ندارم، می‌گه چرا؟ می‌گی فقط حوصله ندارم.
انقدر می‌شناست که می‌دونه نباید بیشتر بپرسه، می‌ذاره توی غار تنهاییت هر چقدر دل لعنتیت خواست بپوسی.
مادرم، یه دونه باشه. :)

هیچ نظری موجود نیست: