همین تازگی یکی یه گوشهی دنیا انقدر شبیه ما بوده که نوشته بوده
WHEN
You are
JEALOUS
But you
DON'T HAVE
The rights
TO BE.
یک چند روزیست تلخند از روی لبمان پاک نمیشود.
ما، اون فاکدآپهایی که از یه قماشیم، موجودات بافهمی هستیم، خرهایی هستیم پر از ادراک که وقتی آدما همینطوری عادی دلشون میخواد بفهمیم، همیشه میفهمیم.
ینی چی؟ ینی مثلن وقتی آدما برای معمولیا، خوبا، عنا حرفاشونو بزنن، ممکنه حرفی که ما توی دو جمله میفهمیم رو لازم باشه توی ده جمله بگن.
ینی چی؟ ینی مثلن وقتی آدما برای معمولیا، خوبا، عنا حرفاشونو بزنن، ممکنه حرفی که ما توی دو جمله میفهمیم رو لازم باشه توی ده جمله بگن.
اما وقتی یه موردی هست که دوست ندارن بت بگن و قرارشون با دلشون اینطوریه که تو خودت بفهمی، صد سال سیاه نمیفهمیم، تا اینکه بلخره دیر میشه و کار از کار میگذره و خودشون میان بت میگن، ولی دیگه دیره.
تازه یه وقتا این گفتنه، همین "دیگه دیره"ها، واس اینه که لست چنس رو بت داده باشن، ولی تو از اون قماش بگارفتههایی هستی که قرار نیست بفهمی.
مثلن الان این حرفای منو، شما نمیفهمین، فک میکنین دارم کسشر میگم، ولی همقبیلهایهام میفمن از چی مینالم.
ما لعنتیهای دوستداشتنیِ احمقی هستیم، خودمون آگاهیم.
مثلن ما الان که اینها رو نوشتیم دلمان میخواهد با فرهاد بخونیم
در روزهای آخر اسفند، (مثلن بیست و پنج اسفند)
در نیمروز روشن،
وقتی بنفشهها را
با برگ و ریشه و پیوند و خاک،
در جعبههای کوچک چوبین جای میدهند.
جوی هزار، زمزمهی درد و انتظار،
در سینه میخروشد و بر گونهها روان.
ای کاش آدمی،
وطنش (مثلن استعاره از دلش) را همچون بنفشهها
میشد با خود ببرد هر کجا که خواست!
در روشنایی باران،
در آفتاب پاک،
در نیمروز روشن...
به خدا اگه بفهمین.
چرا دستم بوی کبریت میده؟
چرا یه سری از این دوستای اینترنتی، شاد و خرم و خندان برای همون توی اینترنت نمیمونن؟ چرا هی میخوان ما رو بکشن بیرون از توش؟ چرا هی میخوان خودامون رو ببینن؟ ما هیچ عن خاصی نیستیم. دوستشون داریما، منتها نه برای بیرون، شاید از اونایی که باهاشون میریم بیرون هم بیشتر دوستشون داشته باشیم حتا، ولی دلمون نمیخواد ببینیمشون!
بعد سوال دیگهای که مطرحه اینه که چرا ما برای اونایی که بهشون تمایل داریم مث خودمون برای اون دوست اینترنتیاییم؟
از اونجایی که تب "ــِـ" رو "ـه" ننوشتن خیلیا رو گرفته و یه سریام دارن تو این زمینه مبارزه میکنن، مث اون موقعها که در راستای پینگلیش ننوشتن مبارزه میکردیم. لازم به ذکره، قرار نیست هر چیزی رو جنده کنین، شما اگه بلد نیستی همون مث قبل بنویس، من تضمین میدم کسی بهت گیر نده! فقط اینو بدون که "ــِـ" رو غلط نوشتنه، خیلی ضایعتره.
خب دیگه برم گم شم، افسردگیهام و باقی چسنالههام رو توی خودم خفه کنم. دیگه حوصلهی نوشتن ندارم.
کاش از نیمهشب گذشته بود.
کاش بهار نمیومد.
کاش شبا هنوزم بلند بود.
امروز بم میگه چه هواییه! میگم اوهوم، میگه دونفرهس، میگم هوا، هوای لواطه. میگه خاک بر سرت، میگم آدم به پسر که نمیگه هوا دو نفرهس، باس اینطوری بگه.
این بالاییه قرار بود توییت بشه، حسش نبود.
خیلی ازینا رو میخواستم توییت کنم.
خیلیاشو سانسور کردم، نه از سر خودسانسوری، از سر "خب که چی؟"، از سر بی حوصلگی.
سابجکتم پونصد و چاره، هیه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر