تا بوده اینگونه بوده که موجود خواببین و خیالپردازی بودم.
یه وقتا میشد یه خوابی میدیدم و بعدنا باهاش خیالپردازی میکردم، با اینکه به قوهی تخیلم کاملن ایمان دارم، همیشه جلوی ناخودآگاهم کم میاره.
بچه که بودم، وقتی دلم میخواست یه خوابی رو دوباره یا ادامهش رو ببینم یا حتا از روزمرگیهام چیزی رو تو خواب ببینم، هر وقت بهش فکر میکردم امکان نداشت اون خواب رو ببینم. یوخده بعدتر وقتی به این موضوع فکر میکردم که کاش خوابشو ببینم، از دست خودم حرص میخوردم که چرا این فکرو کردم، حالا که اینطوری فکر کردم، امکان نداره دیگه خوابشو ببینم.
اینها که گفتم مال خیلی سال پیشه، اما هنوز توی وجودم مث یه هابی مونده، مث یه خاطرهبازی، مث یه بازی فکری برای خودم، بهرحال بویز ویل بی بویز، خودم میدونم که ربط به اینجا نداره، این بیشتر به کودک درون ربط داره.
یه وقتا، بعدنا، یه طوری که مثلن انگار بخوام سر ناخودآگاهم شیره بمالم یا دورش بزنم، با خودم میگفتم خب دیگه الان که فکرشو کردم حتمن خوابشو نمیبینم، در حالی که یه جایی تو وجودم که دلم میخواست چون الان دارم با اطمینان میگم خب دیگه خوابشو نمیبینم، خوابشو ببینم.
اینکه شما این نوشته رو نفهمی به من هیچ ربطی نداره.
دیشب یا فیالواقع ساعت چار و بیست دقیقه که از پشت میزم بلند شدم برم بخوابم، باز همینطوری اومد تو ذهنم، فکر کرده بودم منی که انقدر بهش فکر میکنم، منی که امشب نشسته بودم نگاش میکردم لابد باید خوابشم ببینم، بعد باز همون ذهنیت توم ایجاد شد، البته دیگه با خودم اون حرفا رو نمیزنم، یه جورایی مث یه فرمان ایجاد شده توی مغزم میمونه که توی صدمی از ثانیه اجرا میشه.
انگار هر وقت با ایمان کامل با این موضوع برخورد میکنم که خب چون به خوابشو دیدن فکر کردم پس خوابشو نمیبینم، دقیقن همون شب خوابشو میبینم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر