۱۳۹۳ فروردین ۹, شنبه

501

ساعت سه و سه دقیقه‌ی بامداده.
اینطور که به نظر میاد، حال من هیچ خوش نیست.
نابودم در واقع.
داغونم شاید.
دچارم - از همونا که اون یارو می‌گفت - انگار.
چمه واقعن؟
یه نیم ساعت پیش رفتم دوش گرفتم.
فردا کلی کار دارم، سر صبح راننده‌ی شخصی پدر خواهم بود، چرا که اونجایی که می‌خواد بره ماشین رو نمی‌تونه بذاره.
اینه که چون آگاهم به وضعیت خویشتن، اینکه توان و قابلیت دوش گرفتن صبحگاهی در این ایام رو ندارم، وایسادم ریشم رو تراشیدن.
بعد از ده سال تجربه‌ی ریش تراشیدن و اینکه شاید سرجمع بیست بار - تازه الان خیلی دست بالا گرفتم- صورتم رو بریدم، این دومین باره که توی یک ماهه‌ی اخیر کار دست خودم می‌دم.
پشت لبم رو که می‌خواستم بتراشم یاد لفظی که امشب در وصف لبم به کار می‌برد افتادم و نیشم باز شد، خون راه افتاد.
فقط با نیش باز وایساده بودم و به کارایی که از صدقه سریش دست خودم می‌دم فکر می‌کردم و خون روی صورتم لیز می‌خورد...
الان - یعنی قبل اینکه بخوام شروع کنم به نوشتن - داشتم با گوگل‌مپ از بالاسر جاهایی که این چند روز رفته رد می‌شدم. یه آن به خودم اومدم که چندین دقیقه‌س زل زدم به نقشه و فکر می‌کنم ببین که چقدر دنیا کوچیکه.
ببین که آدم به آدم می‌رسه.

بی ویرایش

هیچ نظری موجود نیست: