۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

498

امروز طرفای ۱۱:۰۵ قبل از ظهر، بعد از تونل رسالت از تاکسی پیاده شدم و خروجی کردستان رو پیاده رفتم بالا.
سرم رو انداخته بودم پایین، همزمان گوشیم رو دست گرفته بودم که اگه تو شلوغی اتوبان کسی اومد توش از لرزشش متوجه بشم.
تا برسم به پل عابر روی کردستان چند دقیقه‌ای گذشته بود، گوشیم لرزید، فقط روشنش کردم، ساعت رو نگاه کردم، دوباره خاموشش کردم.
رو پل که راه می‌رفتم، سطح کف پل تیکه تیکه یا اصطلاحن گله گله خراب و کنده شده بود.
شاید اگر حوصله داشتم که خب حوصله‌ی خودمم نداشتم آروم‌تر راه می‌رفتم که ببینم کندگی‌ها شبیه چیه یا بهتره بگم چه شکلی به خودشون گرفتن یا شاید بگم تو ذهن نابود من چه شکلی به خودشون می‌گیرن...
هوم، بچه که بودم، وقتی می‌رفتیم مشهد و با بابام می‌رفتیم حرم، من می‌نشستم برای خودم از روی طرح‌های سنگ مرمر خیالبافی می‌کردم و شکل و شکلک‌هایی رو توش می‌دیدم که شاید هیچ‌کس نمی‌دید، حتا خجالت می‌کشیدم از این سرگرمی دوست داشتنیم برای کسی بگم، فکر می‌کردم کس دیگه‌ای عمرن ذهن‌ش مثل من نیست و دستم می‌ندازن، مسخره‌م می‌کنن و حتا اگه براشون بگم نمی‌بیننشون.
تمام اون خاطرات تو صدم ثانیه از ذهنم عبور کردن، تا اینکه توی خرابی‌های کف پل عابر، یه طرح قلب رو دیدم. ناخودآگاه اومد تو ذهنم که عکسشو بگیرم بذارم اینستاگرام و زیرش بنویسم:
Here is my heart, where everyone steps on. :)
تو این فکرا که بودم، دو سه قدم ازش رد شده بودم، دلم می‌خواست برگردم، ولی حوصله‌ی همونم نداشتم.

هیچ نظری موجود نیست: