۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه

382 - 2

می‌دانی؟
خیلی از افرادی که با من سر و کار دارن، صحبت‌های روزمره با من زیاد می‌کنن، می‌دونن که می‌گم کلن نمی‌خوام ازدواج کنم.
هیچ‌وقت.
یا که لااقل الان اینو می‌گم، همیشه این "یا که لااقل الان اینو می‌گم" رو می‌گم که فردا روز اگه تصمیمم عوض شد، نریزن سرم، دهنمو سرویس کنن که تو که فلان می‌گفتی.
تو کل عمرم با دو نفر به این قطعیت رسیدم که حاضرم باهاشون ازدواج کنم که از قضیه‌ی دومی دو سال می‌گذره، اگه نگم بزرگترین، باید بگم یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم بود، نه تصمیمم برای ازدواج، بلکه کلن رفتن و موندن توی اون رابطه. گرچه که از یک سری بی اطلاعی‌ها شکل گرفته بود، ولی خو...
اولیش هم که عالم و آدم می‌دونن کی بود، گفتن نداره، بیشتر از چهار سال می‌گذره.
اما از هر دوی این‌ها که بگذریم، من فقط یک بار خواستگاری کردم، فکر کنم این رو یک بار دیگر هم گفته بودم.
اون آدم گرچه که دیگه توی زندگیم نیست، ولی خب بهتره اسم و یادش قاطی مسایل دیگه نشه، متاسفم اگر که گاهی ضد حال می‌زنم و حتا صبر نمی‌کنم برای مدت کوتاهی، شاید چند ثانیه‌ای دل خوش کنک بماند، من همینم.
خیلی وقتا که بهم می‌گن تو فلانطور هستی، می‌گم تو از همون اول هم می‌دونستی من اینطوری‌ام که باهام دوست شدی، یا حالا دوست نه، چیزهای دیگر. این ضد حال زدن‌های اینطوری، راست گفتن‌های این چنینی، الکی دل خوش نکردن‌ها توی ذاتم است.
اگر می‌گم متاسفم، فقط از بابت خود ضدحال زدنه بود، نه از بابت اینی که هستم.
خودم رو قبول دارم، گرچه همین روزها بود برای دوستی چند ساله از این می‌گفتم که او مرا کم ارزش می‌دونه. ولی خب خودم هیچ‌وقت واقعن به این موضوع اعتقاد نداشتم. یا که لااقل توی سال‌های اخیر.
اینکه می‌گم توی سال‌های اخیر، شاید حتا بشه گفت، همین یکی دو سال. آخه می‌دونی؟ دیشب پریشب بود یکی از پست‌های قدیمیِ همین بی قانون رو دیدم و از خودم بدم اومد، چطور که من یک همچین چیزی نوشتم، در حالی که الان کاملن برعکسش فکر می‌کنم؟ زدم پست رو پاک کنم، تایید هم زدم، اما وقتی پیج در حال لود شدن بود، پشیمون شدم، استاپ زدم.
به ذهنم این موضوع خطور کرده بود که بگذار بدونم چی بودم چطور شدم، لااقل یک جایی، یک حرف‌هایی ثبت باشد.
ولی دیر شده بود، اون شب نفهمیدم، امشب وقتی دیدم تعداد پست‌ها شده سیصد و هشتاد و یکی، در حالی که آخرین پستم شماره‌ش 382 بود فهمیدم. حرص نخوردم. ولی خب ناراحت شدم، در حالی که من معمولن برعکسم، در اغلب مواقع بیشتر حرص می‌خورم، حرصم می‌گیرد تا اینکه ناراحت شوم.
چند روزیه ننوشتم، اگه بخوام بنویسم، می‌تونم تا ده صفحه‌ی دیگه هم بنویسم، ولی حیف که ساعت و همچنین فشار باد معده اجازه‌ی این کار رو بهم نمی‌ده که بیشتر از این سر جام بشینم.

هیچ نظری موجود نیست: