۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

383

طرفای ده صبح بود، هنوز هم فلسطین و انقلاب بخاطر مراسم تشییع یکی از همین آخوندهای سقط شده ترافیک بود، از پنجره‌ی تاکسی بیرون رو نگاه می‌کردم که دیدم یه موتورسوار بچه‌ی دو-سه ساله‌ش رو دمر خوابونده روی باک موتور و بچه هم دو دستی این اطراف باک رو چسبیده، هم تو ذهنم این اومد که ملت بی فکر، هم تو ذهنم این اومد که مرد امن‌ترین راه رو این دیده، ولی خب نه اینکه حق بهش بدم، کافی بود یه ترمز سنگین کنه و سر بچه کوبیده بشه به فرمون و بعدش هم بیفته.. داشتم ناخودآگاه سرم رو به تاسف تکون می‌دادم که یکی از این دخترکای سانتی‌مانتال - خو چی بگم؟ حوصله‌ی شرح‌شو ندارم، ترجیه می‌دم همون بگم سانتی‌مانتال - داشت به مرد موتورسوار زیرلب دری‌وری می‌گفت و منم با اشاره‌ی دست و تکون سر زیرلب حرف زدن دختره رو تایید کردم، نیش‌ش تا پس گردنش باز شد و به رفیق‌ش هم یه چیزی گفت که اون هم من رو نگاه کردن و شروع کردن لبخندهای شیرین زدن، با خودم گفتم دیر به صرافت افتادین خانوما، همون لحظه راه باز شد و تاکسی راه افتاد.
ساعت حدودن دو بعدازظهر گذشته بود که بلخره موفق شدم شماره کارت رویال سفر رو بگیرم تا براشون کارت به کارت کنم.
از 5022 اولش مشخص بود که حساب پاسارگاده، ینی مجبور بودم بهرحال خودم رو به یکی از شعبه‌های پاسارگاد برسونم، چون کارت منم - لااقل اونی که این روزا خالی از سکنه نیست - اولش 5022 داره.
شنیده بودم پاسارگاد شعبه‌ای هم زیر پل کالج داره، از شعبه‌ی بالای میدون ولیعصر خبر داشتم، ولی خب دوست ندارم ولیعصر رو رو به بالا پیاده برم، شاید هم بشه گذاشت پای گشادی، یا حالا هر چی، اینش مهم نیست.
طرفای پنج بود که تا اون طرف پل کالج هم رفتم، ولی از شعبه‌ی بانک پاسارگاد خبری نبود، از اطلاعات ساختمون مترو پرسیدم پاسارگاد کجا شعبه داره؟ گفتن سر میدون فردوسی، بهشون - به خودم - گفتم مـــــِه، تا اونجا حسش نیست، خندیدن، شرو کردم برگشتن سمت چارراه ولیعصر.
دوباره که زیر پل کالج رسیده بودم، از حافظ که رد می‌شدم، یه دختر پسره ازم پرسیدن تا چارراه ولیعصر خیلی راهه؟ گفتم من خودم دارم پیاده می‌رم، تنهایی هم راهی نیست، چه برسه به دو نفره.
جفتی زدن زیر خنده، دختره سرش از خنده رفته بود عقب، به پسره گفتم حالا خودتونو به کشتن ندین، یهو برین زیر ماشین، خون‌تون بیفته گردنم، دست دختره رو گرفت کشید.
با خودم می‌گفتم حرف من اونقدرا هم مضحک یا که خنده‌دار نبود، یحتمل یادآور خاطره‌ای چیزی بوده براش.
از من که جلوتر افتادن، باز برمی‌گشتن نگاهم می‌کردن، می‌خندیدن، دست تکون می دادن... هر بار به صورتشون شیرین‌ترین لبخند تصنعی‌ای که بلد بودم رو تحویل می‌دادم یا که دستمو میاوردم بالا.
رو موزاییک های زرد و خاردار انقلاب راه می‌رفتم و یاد قبل‌ترها می‌کردم و به خودم می‌گفتم اون‌وقت می‌گه اونم یاد من میافته؟
ساعت هفت و نیم هشت که میدون ولیعصر پیاده شدم و رفتم سراغ ای‌تی‌امِ پاسارگاد، دستگاه رسید نمی‌داد، منم انجام ندادم. با خودم گفتم اینترنت علیه‌السلام است.
نشسته بودم پای کامپیوتر که زنگ زدم رویال‌سفر، اپراتوری که بهش وصل شده بودم از اون سرتق‌های شرور بود، یک ربع فقط با من فک زد، بعد از پنج دقه من رو تو خطاب می‌کرد و منم بهش می‌گفتم تو، دو تایی به این نتیجه رسیده بودیم که همکارهاش شاهکارن و غش‌غش می‌خندید، همزمان خواهرزاده‌م بغل دستم نشسته بود و به من می‌گفت کس‌کش، به من ربطی نداشت، اپراتور شرکت‌های خدماتی همه‌شون لاس می‌زنن، من حتا یک بار هم نخندیدم، خنده‌ای نداشت، حالا من دری‌وری می‌گم اون خنده‌ش می‌گیره، سبک صحبت کردنم اینطوریه، تقصیر من نیست که! بعد از کلی چونه زدن، بهش گفتم راستی همون پونزده و پونصد تومنه دیگه؟ گفته بود چــــی؟ اون مال الانه، عید هیژده و پونصده گلم! پرداخت کرده بودم و خوشحال و خندان که بلیط رو که رزرو کردیم، جامونم که رفیق شفیق‌مان رزور کرده، البته اگر بتواند، چمن کنار زاینده رود زیاده بهرحال، گرچه موقع عید فک کنم باید واس همونم زنبیل گذاشت، البته نه برای چریدن که برای خوابیدن.
بهرحال اگر تا آخر این هفته معلوم شه که قرار نیس سرم کلاه بره و بابت بدهکاری سر از زندان در نیارم، سوم فروردین اصفهان خواهم بود.

پ. ن: معمولن، عادت ندارم روزمرگیِ اینطوری بنویسم که مثلن اتفاقات یک روز رو تعریف کنم، امتحانی بود. گرچه خیلی بیشتر می‌تونستم بنویسم، ولی خو...

هیچ نظری موجود نیست: