نیمهی شب، دو تا نوجوون تو ساحل اقیانوس لباساشونو میکندن که برن شنا کنن، یکی با تردید، یکی بی پروا، رهای رها، اولی پونزده ساله میزد، دومی هیوده اینا.
درست یادم نیست تو ساحل چیا میگفتن، زدن به آب، انقد شنا کردن که چراغای ساحل نقطه شده بود، کوچیکه هی میگفت بیا برگردیم، اگه بازم بریم دیگه انرژی برگشتن نداریم. بزرگه گفت اگه به برگشتن فکر کنی، هیچوقت تا اوج نمیتونی پیش بری. یا یه همچین چیزی، کوچیکه ترسید و برگشت، فرداش همه فکر میکردن بزرگه غرق شده، ولی برگشته بود. بزرگه رو بعدن نقشش رو جان رنو بازی میکرد، اون یکی رو یادم نیست! بعدنا دهن همدیگه رو تو مسابقات بینُل سرویس کردن.
کوه هم که میخوای بری، اگه وقتی پایین واسادی به بالا نگاه کنی و فکرشو بکنی، تو بیس و پن درصد اول راه خسته میشی، از نفس میفتی، پاهات درد میگیرن، اگه همچین که رسیدی اون بالا، قبل از ایستگاه آخر به برگشت فکر کنی، بازم دهنت سرویسه.
شبا هم که میخوای بندازی بری واس خودت اگه فک کنی تا کجا میخوای بری، کی برگردی، چقد انرژی بذاری واسه برگشتت، نمیتونی بری، اصن نباس بری، حتا قبل اینکه به ذهنت خطور کنه فوقش یه ماشین میگیری برمیگردی، باید جیباتو از اسکناس خالی کنی، باس ساعت و موبایل بندازی رو میز و بری، انقد بری که.. نمدونم، رفته باشی.
تو، خواننده؛ اگر منو نشناسی حالا شاید با خودت فکر کنی که نویسنده چه عن خاصیست در عالم ورزش، از همین الان بدون که هیچی نیست، فقط رفتن رو بلده، نویسنده فقط از اوناس که اگه در طول شبانهروز حداقل دو سه ساعت پیاده راه نره، وقتی چشاش کم میاره و خواب لازم میشه، بدنش خواب نمیره و فقط غلت میزنه.
همین دیگه، انتهای پیام
راستی جریان فیلمه هم حقیقت بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر