از در که اومدم، دیدم بابا نشسته پای لپتاپش و داره تلویزیون نگاه میکنه! صحنهی غریبی بود، همیشه اینطوریه که نگاهش به لپتاپشه و یه نگاه میندازه به صفه تلویزیون میپرسه چی شد؟ سرویس میکنه اطرافیانو!
با خودم گفتم حتمن ارزش دیدن داره، آدری هپبورن رو که دیدم فهمیدم داره Charade رو میبینه، نشستم بغل دستش، یه خورده نگاش کردم، خندهم گرفته بود ولی قورتش دادم، گفتم فیلمه مال دهه شصتهها، حال میکنی صنعت سینمای اون زمانو؟ من که باهاش خیلی حال میکنم. الان بازیگرا همه خودشونو میکشن یه چیزی بشن شبیه این، این لعنتی خودش یه همچین هلویی بوده، نه! راستشو بخوای پرتغال خونیه، از حرص گفت هلو بودنش ربط به صنعت سینما داره؟ گفتم نه خب، ولی دارم میگم لامصب هر چی امکانات خوب بوده زمان شما بوده، ببین آخه... هیس کرد، ساکت شدم، به لپتاپش اشاره کردم، گفتم بابا چی نوشته؟ تیتروار یه چیزی گفت، پرسیدم جریان چطوریا بوده؟ یه طوری نگام کرد که ینی خفه میشی یا خفهت کنم؟ هنوز جلو خندهمو گرفته بودم، با خودم گفتم تازه داری یه چیزایی میفهمی که بقیه چی میکشن، کری گرانت که اومد رو صحنه گفتم این طفلکم مث آدری هپبورن خدا بیامرز شده، منگنه رو برداشت پرت کنه طرفم، زدم زیر خنده، در رفتم.
0 نظر:
ارسال يک نظر