مث شوفری که رو حساب سرخوشی از تموم شدن قسطاش شب قبل به رفقاش سور داده و ته موندهی حساب و جیب و همه رو خالی کرده، وقتی صب ساعت یازده با دل خوش الهی به امید تو گفته زده بیرون و دخل اون چن ساعتشو سر ظهر رفته باهاش ناهارو زده به بدن.
مث همون شوفره، وقتی از قهوهخونه میاد بیرون با فکر اینکه از امروز دیگه هر چی درارم صاف میره تو جیبم، اما همین که میرسه به ماشینش افسر سه سولاخ راهنمایی رانندگی دست میذاره رو شونهش که این ماشین مال شوماس؟ با ترس میگه بله جناب سروان، افسر میگه پلاکتو کندیم، باید تحویل بدی ماشینتو، اسقاطه! دیگه نمیشنوه و افسرهام حرفاشو که میزنه میذاره میره.
سوییچو میندازه درو باز میکنه، سرشو میذاره رو فرمون، یه چن دقه همونطوری میمونه، شرو میکنه ماشینو نگاه کردن، کیلومترشو شمردن، تو ذهنش بالا پایین میکنه که کی و کجا سر فلان کیلومتر بوده، تو چه حال و هوایی بوده، فکر میکنه وقتی باس بره تحویل بده ماشینو، چیشو برداره، چیاشو نگر داره، داشبوردشو چک میکنه ببینه چی داره توش، با خودش آخ آخ میکنه.
خیلی چیزای دیگهام با خودش گفت، حالا من دیگه حوصله ندارم بگم وقتی میبینم اون تصور باحالی که تو ذهنم شکل گرفته بود رو نمتونم درس تریف کنم، اینه که فقط به آخ آخ گفتنش اکتفا کردم، اصن دیگه دلم نمیخواد ادامهش بدم.
0 نظر:
ارسال يک نظر