۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه

هفته معلم مبارک

سوم هنرستان بودیم.
خب اصولن هنرجوی کامپیوتر که بی کار نیست بشینه ادبیات بخونه!
یادمه دبیر ادبیات که استاد یا استاد جلالی صداش می‌کردیم، اون آخرا دیگه به اسم کوچیک صدام می‌کرد.
هر وقت سرم رو بلند می‌کردم، می‌گفت "کامران جان بخواب عزیزم، چیز مهمی نگفتیم."
خسته بودم خو، چه کاری بود شبِ قبلش زود بخوابیم وقتی ساعت اول رو ادبیات داشتیم؟ همیشه روی یک ساعت خواب ادبیات حساب می‌کردم که تا 2 و 3 می‌نشستم پای کامپیوتر! یعنی نه فقط من، من قطره‌ای بودم از دریا...
با این منوال کل پایه سوم ادبیات رو میافتادیم.
همین موقع‌ها از سال بود، یعنی هفته معلم و اینا، یادمه جلالی همیشه از وضع مالی خراب اوایل انقلابش تعریف می‌کرد که به خاطرش مجبور شده بود فرهنگ کامل دهخداش که نمی‌دونم چند جلد بوده رو بفروشه و خرج زندگیش کنه.
کل پایه سوم پول گذاشتیم رو هم براش خریدیم. پیرمرد از ذوق زبونش بند اومده بود، نصف دبیرها که ذوق جلالی رو می‌دیدن اشکشون جاری بود.
بعد از اهدای هدیه که رفتیم سر کلاس یه نگاه بهم انداخت، گفت "کامران جان بخواب"، کلاس منفجر شد. ادامه داد "فکر نکنین با این کارا نمره می‌گیرین، اینطوری هم منو نگا نکنید."
سر امتحان بینش تو شهریور، معاون بهم گفت "تو تاریخ هنرستان بی سابقه بوده که هیچ‌کس ادبیات رو تو خرداد نیافته."

۱ نظر:

Morteza گفت...

اما خداییش دمتون گرم ... خیلی بهش حال دادین