۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

درختی که او بود و منی که خرس بودم

یه متنی رو می‌خوندم که کلی منو برده بود تو فکر! قبل این که ادامه‌ی پست رو بخونی، اول ایــن رو بخون تا ربطش رو بفهمی.
ساعت نزدیک 12شب بود که می‌خوندم، به این فکر می‌کردم که حدود یک ساعت و نیم قبل پیاده از خونه زدم بیرون...

تیپم یه تی‌شرت، شلوار لی و سندل بود، تا دو-سه تا کوچه بالاتر که نمی‌خواستم برم!
همین که درِ خونه رو بستم، دیدم یه افغانی روبروم وایساده! یه لحظه جا خوردم، "من مامور شهرداریم، اومدم ماهیانه بگیرم!"، یه نگاه به سر تا پاش کردم، یه شلوار شیش جیبِ کرکثیف با پیرهن سفیدی که انداخته بود روی شلوارش تنش بود، حرصم گرفت، خیلی محکم گفتم "آخه نیست خیلی تیپت به مامورای شهرداری می‌خوره؟"، قسم خدا و پیغمبر خورد! با حالتی که بیشتر از این سیریش نشه، حساب کار خودشو بکنه و راهشو بکشه بره، گفتم "من ماشین آشغالی نمی‌بینم، لباس نارنجی هم که تنت نیست، لااقل جارو هم نداری، خدافظی..."، رومو برگردوندم و راه افتادم...
به سر کوچه که رسیدم دیدم کارگرهای ساختمون نبشی کوچه، نشستن دور آتیش و دارن غذا می‌خورن، منو می‌شناختن، همه‌ی اهل خونه‌ی ما رو تو این محل می‌شناسن، ولی نگاهشون "هان؟ چیه؟"، سرشون رو انداختن پایین، فکر می‌کردم دخترا چطوری رد می‌شن از اینجا... کوچه بالایی که رسیدم، یه 206 کنارم نگه داشت و ازم آدرس خواست، یه دختر و پسر بودن، وسط حرفام، یه مرد 30-35ساله هم اومد ازم پرسید "اینجا به کوچه 66 راه داره؟"، جوابشو دادم و کامل برای پسر جوون توضیح دادم که چطور از جزیره باید خارج بشه و به خیابون کارگر برسه.
روشناییِ کوچه‌های این اطراف فقط همینقدره که توسط چراغ سر در منازل روشن شده باشه! تقریبا تاریکِ تاریکه و... تا چند سال پیش همین چراغ‌ها هم نبود، این اطراف حسابی مکان شده بود و تو ماشین و توی چمن‌های جلوی خونه‌ی ما دختر و پسر از سرِ بی جایی کنار هم غلت می‌خوردن و گاهی صدای دخترک که به ارگاsm رسیده بود به گوش همسایه‌ها می‌رسید، تصمیم گرفتن اینجا رو کمی نورانی کنن که برای خودشون دردسر نشه...
به خیابون اصلی که می‌رسم، روشناییِ اینجا هم تعریفی نداره، یه نگاه به پارک اون طرف خیابون می‌کنم و جمعیتی که تو هوای خنک شبونه زدن بیرون رو  دید می‌زنم و به دل خوششون حسادت می‌کنم، فردا صبح می‌خواستم بیام تو همین پارک... از جلوی تنها نان داغ، کباب داغِ محل رد می‌شم، دو-سه تاشون که منو می‌بینن می‌شناسن و سرشون رو به نشونه‌ی آشنایی پایین میارن و منم همین کارو می‌کنم، وقتی به بقالی(اونقدر بزرگ نیست که بگم سوپرمارکت) می‌رسم، خریدم رو که می‌کنم و میام بیرون، یه 206 رو می‌بینم که کنارِ یه دختره داره آروم حرکت می‌کنه تا شاید بتونه سوارش کنه، دوباره حرصم می‌گیره، می‌رم اون طرف خیابون، تا می‌خوام برم طرف ماشین یارو، دختر یکی از همسایه‌ها که تو ماشینش نشسته می‌گه "ولش کن، دختره این کاره‌س! دارن چونه می‌زنن!"، "مطمئنی؟"، آره باب... آه! بیا، دیدی گفتم، سوار شد..."، قبل از اینکه حرف دیگه‌ای بزنم، دوستش اومد نشست کنارش و از من خداحافظی کردن و رفتن...
وقت برگشتن یه راننده وانت صدام کرد "ورودی پارکینگ برج تهران کجاست؟"، "امشب همه گم شدن؟"، دو تایی خندیدن "قول می‌دم من آخریش باشم که آدرس می‌پرسم."، بهش گفتم، به 66 که رسیدم، یکی از همسایه‌ها دم در وایساده بود و با رفیقش گپ می‌زد، رفتم جلو یه سلام احوالپرسی کردم، کارگرها غذاشون تموم شده بود و ولو شده بودن، منو که دیدن، دوباره سرشون رو انداختن پایین! افغانی که خودش رو مامور شهرداری معرفی کرده بود رو هم دیدم. وسط کوچه وایسادم، همین که منو دید کلا راهشو عوض کرد و از سمت دیگه‌ی کوچه رفت...

هیچ‌وقت اهل این‌هایی که میان می‌گن جهان سوم یعنی جایی که... یا ایرانی جماعت اینطورین... یا کلا تمام تو سر خود زنی‌هایی که انگار طرف نمی‌دونم از کدوم قبرستونیه! نیستم! خوب تو خودتم ایرانی هستی دیگه! که چی حالا؟ منم می‌دونم یک میلیارد و یک بدبختی اینجا هست! خودم هم هیچ علاقه‌ای به موندن نداشتم و ندارم! اما اینکه طرف یه جوری حرف می‌زنه انگار یه خر دیگه‌ای از یه دیار دیگه‌ست لج منو در میاره، می‌دونم که احتمالا اگر جای من یه دختر اومده بود بیرون، هر کدوم از آدمایی که می‌دید نه فقط بهش تیکه می‌انداختن که چه پیشنهادهایی هم بهش نمی‌دادن و تازه اگر امنیتش انقدر تامین بود که سالم برگرده خونه، خودش کلی حرفه...

پ. ن: یه کم شاکی بودم، سخت نگیرین به من.

۲ نظر:

ر ا ح ل ه گفت...

با اینکه پستت طولانی بود اما بازم کامل ننوشتی شایدم نمیتونی چون دختر نیستی فقط به بدبختی دخترا فکر کردی بازم دمت گرم ..خیلی ها این کارو نمیکنن..حتی به همین اندازه هم به خودشون زحمت نمیدن

آرایه گفت...

احسنت....
دقیقن همینه....مرز بین راحتی و ناراحتی...
من لینکتونو توی گودر دیده بودم و لایک و شیر زده بودم.