- هیچ دقت کردی؟ این دخترهای کور مادرزاد اگه زشت نباشن! خیلی خوشگلن! حد وسط ندارن.
- جدی؟ من تا حالا دقت نکرده بودم.
- من دخترهای نابینا زیاد ندیدم، اما یکیشون رو که میشناختم، خیلی ناز بود...
- چی؟
- کی؟
- کجا؟
- تو کی رو میشناختی؟
- کامران، بگو ببینم...
- اوه! چه خبرتونه؟ شلوغش کردین! حالا این تا الان داشت از خوشگلیِ دخترا میگفت! تا من گفتم یکی رو میشناختم، همهتون رو هول برداشته! باباجون، یه دختره بود، خونهشون کوچه بالایی بود! اون موقع که من ساعت کاریم هشت و نیم بود، هر روز دستشو میگرفتم، از خیابون ردش میکردم...
- دستشو میگرفتی؟ چرا عصا یا کیفشو نمیگرفتی؟
- برو بابا توام حالا گیر دادی، من چه میدونم! اون دوس داشت دستم رو بگیره، یه دو سالی هر روز همین بود، دیرتر هم که میرسیدم، منتظرِ من میشد! زودتر هم که میرسیدم، من منتظر اون میشدم، فقط هم به یه از خیابون رد شدن و تاکسی گرفتن براش ختم میشد، هر روز سی ثانیه بیشتر با هم نبودیم، هیچ حرفی هم بینمون رد و بدل نمیشد، حتی سلام کردن، اون چون نابینا بود، با شامهش و باقیِ حواسش منو حس میکرد، خودش دستم رو میگرفت...
- واقعا؟
- آره، واقعا! فقط هر بار که میرفت یه لبخند تحویل من میداد، همین!
- حالا چی؟
- چی حالا چی؟
- الان کجاس؟
- نمیدونم! فقط میدونم یه دو سالی هست از جزیره رفتن...
پ. ن: همینطوری اینو نوشتم، حرفها مال دیروز بود...
۱ نظر:
خدا قسمت کنه ما هم بیاییم تو جزیره ..
عجب شانسی به دختره رو کرده بوده خودش خبر نداشته ...
ارسال یک نظر