۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

درب باغ

دخترِ بابا: باباجونم؟
- جان بابا؟
- خوبی؟
- آره عزیزم.
- اوضاع روبراهه؟
- ای، بدک نیست. چطور؟
- هیچی، همینطوری!

چند لحظه بعد...
- بابایی!!
- جان بابایی؟
- می‌شه کلید باغ رو بدی؟
- می‌خوای چی کار؟
- می‌خوایم بریم باغ.
- با کی می‌خوای بری؟
- من، خواهرام، دختر عموها و یه سری از رفقا.
- یعنی کلا مجردی؟
- بلــــه!
- چی کار می‌خواین بکنین؟
- هیچی! می‌خوایم بریم یه خورده خوش بگذرونیم دیگه، یه کم حال کنیم.
- باشه عزیزم، بیا! اینم کلید...

یک هفته قبل
پسرِ بابا: بابا کلید باغ رو بده!
- هان؟ می‌خوای چی کار؟
- خوب کلید باغ رو واسه چی می‌گیرن؟ می‌گیرن که برن توش دیگه!
- بیخود کردی! وسط هفته کجا می‌خوای بری؟
- ای بابا! یه روز شد ما این کلید رو بخوایم و بدون التماس بهمون بدی؟
- با کی می‌خوای بری؟
- خوب معلومه دیگه، با رفقا!
- رفقات کیَن؟
- رفقای من شامل داداشم، پسر عمه، پسر عمو و همون چندتا نخاله‌ی همیشگی می‌شه.
و سکوت...

چند لحظه بعد
- پس چی شد؟
- هیچی! چی شد؟
- کلید رو نمی‌دی؟
- نه!
- آخه چرا؟
- می‌خواین برین خانوم بیارین؟
- بی‌خیال! کی دنبال خرج خانوم دادنه؟ بعدشم غیر از من و علی و کیا که همه‌شون زن دارن پدر من!
- یعنی اگه اونا هم مجرد بودن، میاوردین!
- خودتم می‌دونی که از این خبرا نیست، حالا اگه میلت نیست، دیگه کاری نداریم. حالا بالاخره چی شد؟
- اصلا راه نداره...
و سه نقطه

۲ نظر:

مرجان گفت...

خونه ما كاملا برعكسه:(

آشنا گفت...

حالا تو یه مدت حقوق خانوما رو رعایت کردنا ببین چه صداشون در اومده ...
تازه اونم که دروغ نگفته بسکه کارای بد میکنید کسی باور نمیکنه اگه بخواین کار خوبم بکنید...
:-"