۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

پارسال؛ حدود همین تاریخ

باد توی کلاه اورکتم می‏پیچه، بندهایی که برای سفت کردنش به کار می‏ره به صورتم شلاق می‏زنه، همه‏ی وجودم رو سرما گرفته، معلومه که این برفی که میاد تازه شروع به باریدن گرفته که چندان ننشسته، آسمون هم مثل همیشه‏ی شب‏های برفی سرخه سرخه، پوتینم از سرمای زیاد خشکِ خشک شده و از درد پا دارم هلاک می‏شم، ساعتمو که نگاه می‏کنم، تازه 4:15 صبحه و باید یک ساعت و 45 دقیقه‏ی دیگه دووم بیارم و شروع می‏کنم به راه رفتن...
به صداها گوش می‏دم تا بشمرمشون...
چرا جیرجیرک دیگه توی این سرما باید جیرجیر کنه؟ راه رفتن آروم گربه سیاهه روی برگای خشک روی دیوار، خزیدن موش زیر بوته‏های سرمازده‏ی شمشاد، قورقور قورباغه از توی جوبی که خزه‏هاش هم یخ بسته، تکون خوردن آروم درختا توی این باد ظالم و... صدای پای راه رفتن آروم و محکمِ یه سربازِ اسلحه به‏دست، صدای نفس‏های داغ خسته‏ش توی این سرمای سحر... به اینجای فکرم که راجع به خودمه که می‏رسم سرم رو تندتند به اطراف تکون می‏دم تا این افکار از ذهنم خارج بشه و بتونم تحمل کنم...
یه خورده اون طرف‏تر روی دیوار نوشته:
شب بود و شمع بود و غم بود و من *** شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم
با خودم می‏گم طفلک سربازه، تو فاصله‏ی 10سانتی‏متریش چند مصرع از شعر "کی اشکاتو پاک می‏کنه" از ابی رو نوشته...
کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری
دست رو موهات کی می کشه
وقتی منو نداری...
باز پایین‏ترش یه تیکه از شعر ‏"چشم من" از داریوش رو نوشته...
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه‏هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری می‏شه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن...
نفسم رو محکم با دهنم می‏دم بیرون و به بخاری که توی فضا پخش می‏شه خیره می‏شم. دوباره شروع به راه رفتن می‏کنم و زیر لب همون شعرها رو می‏خونم تا اینکه کنار پنجره‏ی ساختمونی که کنارش نگهبانی می‏دم، می‏بینم که نوشته شده "ای خدا! دوست دخترم رفت، مادر شد و من هنوز سربازم" انقدر داغ می‏شم که حس می‏کنم گردنم از عرق خیس شده و شال گردنم رو باز می‏کنم. بعد شروع می‏کنم فحش کشیدن به اول و آخر نظام...


پ. ن: این نوشته، برگی از خاطرات نوشته شده‏ست. اگه می‏خواستم باقی این تیکه رو هم بنویسم خیلی طولانی‏تر از این می‏شد. به خاطر همین صرف نظر کردم...

هیچ نظری موجود نیست: