باد توی کلاه اورکتم میپیچه، بندهایی که برای سفت کردنش به کار میره به صورتم شلاق میزنه، همهی وجودم رو سرما گرفته، معلومه که این برفی که میاد تازه شروع به باریدن گرفته که چندان ننشسته، آسمون هم مثل همیشهی شبهای برفی سرخه سرخه، پوتینم از سرمای زیاد خشکِ خشک شده و از درد پا دارم هلاک میشم، ساعتمو که نگاه میکنم، تازه 4:15 صبحه و باید یک ساعت و 45 دقیقهی دیگه دووم بیارم و شروع میکنم به راه رفتن...
به صداها گوش میدم تا بشمرمشون...
چرا جیرجیرک دیگه توی این سرما باید جیرجیر کنه؟ راه رفتن آروم گربه سیاهه روی برگای خشک روی دیوار، خزیدن موش زیر بوتههای سرمازدهی شمشاد، قورقور قورباغه از توی جوبی که خزههاش هم یخ بسته، تکون خوردن آروم درختا توی این باد ظالم و... صدای پای راه رفتن آروم و محکمِ یه سربازِ اسلحه بهدست، صدای نفسهای داغ خستهش توی این سرمای سحر... به اینجای فکرم که راجع به خودمه که میرسم سرم رو تندتند به اطراف تکون میدم تا این افکار از ذهنم خارج بشه و بتونم تحمل کنم...
یه خورده اون طرفتر روی دیوار نوشته:
شب بود و شمع بود و غم بود و من *** شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم
با خودم میگم طفلک سربازه، تو فاصلهی 10سانتیمتریش چند مصرع از شعر "کی اشکاتو پاک میکنه" از ابی رو نوشته...
کی اشکاتو پاک میکنه
شبا که غصه داری
دست رو موهات کی می کشه
وقتی منو نداری...
باز پایینترش یه تیکه از شعر "چشم من" از داریوش رو نوشته...
چشم من بیا منو یاری بکن
گونههام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد
کاری از ما نمیاد زاری بکن...
نفسم رو محکم با دهنم میدم بیرون و به بخاری که توی فضا پخش میشه خیره میشم. دوباره شروع به راه رفتن میکنم و زیر لب همون شعرها رو میخونم تا اینکه کنار پنجرهی ساختمونی که کنارش نگهبانی میدم، میبینم که نوشته شده "ای خدا! دوست دخترم رفت، مادر شد و من هنوز سربازم" انقدر داغ میشم که حس میکنم گردنم از عرق خیس شده و شال گردنم رو باز میکنم. بعد شروع میکنم فحش کشیدن به اول و آخر نظام...
پ. ن: این نوشته، برگی از خاطرات نوشته شدهست. اگه میخواستم باقی این تیکه رو هم بنویسم خیلی طولانیتر از این میشد. به خاطر همین صرف نظر کردم...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر