۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

کامران و احساس و شب‏های لعنتیش

امشب هم از اون شباس...
از اون شبایی که از احساس پر می‏شم.
از اون شبایی که واسه وصف کردنِ کوتاهش، فقط می‏تونم بگم "شب‏های لعنتی"
بدجوری نوشتنم میاد...
اما نه سوژه‏ای هست...
نه هر چیز خاص دیگه‏ای که دلم بخواد راجع بهش بنویسم.
جان من! توی زندگی یه فرد چند روز ممکنه تکرار بشه که از صبح، طرفای ساعت 8 و 9 تا 11 شب فقط قیافه‏ی کسایی رو ببینه که ازشون نفرت داره؟؟؟
امروز و امشب هم از همون موقعیت‏ها بود.
آخ آخ! چه سردرد فجیعی دارم.
چرا یکی نمیاد منو بغل کنه بگه "کامرانم ...."
 
دلم می‏خواد یکی یه حرفی بزنه تا بعدش من ضایعش کنم.
دلم می‏خواد یکی بیاد دعوا راه بندازه، بعد انقدر با خونسردی و خماری همیشگیم جوابش رو بدم که از حرص بخواد فکم رو خورد(خورد اینطوریه یا اینطوری "خرد"؟) کنه. در همون حال هم کسایی که دورش ریختن تا جلوش رو بگیرن، دارن بهش می‏خندن.
آخ! که باز امشب چه حس‏های مذخرفی دارم و چه چیزهای مضحکی رو دلم می‏خواد.
چرا یکی نمیاد تا با همدیگه شرط ببندیم بعد کله‏‏مون رو بکوبیم تو دیوار؟
چرا توی این لحظه که من انقدر داغونم، همه چیز انقدر آرومه؟
آخه لعنتی
چرا هیچ چیزی گیر نمیاد که من بهش گیر بدم و اعصاب خوردی خودم رو سرش خالی کنم؟
اوووف! چقدر از نورِ زیاد نفرت دارم...
از خورشید هم حالم بهم می‏خوره، فقط بعضی وقتا غروب و طلوعش رو دیدن مزه می‏ده.
البته نه توی هوای پر از کثافتِ تهران...
چقدر مسخره‏س که آدم وقتی می‏خواد غروب بیاد توی ذهنش، صحنه‏ی نشستن توی تاکسیِ میرداماد، از شرق به غرب بیاد تو ذهنش موقع غروب، وقتی که عینک دودی‏ش به چشمه و... ! خودمونیما! واقعا مسخره‏ست.
طلوع هم از پشت بوم خونه، واقعا که افتادن گلدسته‏های مصلای تهران توی این تصویر چقدر ضایعش کرده...
اصلا از همه‏ی این‏هایی که وقتی هوای ابری و بارونی به آفتابی تبدیل می‏شه میگن: هوا خوب شده... یا وقتی هوا گرم می‏شه همینو می‏گن بدم میاد...
اصلا از شش ماه اول سال حالم بهم می‏خوره.
از بهار که خیلی بدم میاد، چیه این فصل مذخرف، اصلا هم قشنگ نیست.
الان پنج دقیقه داشتم فکر می‏کردم که چه چیزهایی توی پاییز و زمستون بیشتر حال می‏ده!
ولی به هر عشق و کیفی که فکر کردم، دیدم توی فصل سرما به من یکی بیشتر حال می‏ده...

حالا بیا و درستش کن، فکر کن رفیق جون جونیت که چندین و چند سال با هم یه جا خوردین و یه جا شاشیدین یهو گم و گور بشه و بعد از 3،4 سال بیاد توی مسنجر باهات بحرفه...
برمی‏گردی بگی "بابک فعلا سرم داره می‏ترکه، بعدا بیا" یا مثلا "امشب اعصاب ندارم، برو فردا بیا" یا "دارم پست واسه بلاگم می‏نویسم"
اثلا(ببین چقدر مخم ترکیده که اصلا رو با "ث" می‏نویسم) کی گفته من دارم واسه بلاگم می‏نویسم؟
من که هیچ‏وقت واسه بلاگ انقدر طولانی نمی‏نویسم، این واسه‏ی دل و احساسات چرندیه که روح و جسمم رو در بر گرفته!
یکی از خوبی‏های نوشتن چرند پرند در متن‏های بلند اینه که اکثر افراد وقتی میان و می‏بینن پستت چقدر درازه، اصلا حوصله‏ی خوندن پیدا نمی‏کنن یا یه نگاه اجمالی می‏اندازن و رد می‏شن و در کل اینکه نمی‏بینن چه اراجیفی رو اینجا من از خودم در کردم خیلی خوبه.
اصلا مگه من اینجا رو ساختم که ملت حتما بیان بخونن؟
اونهایی که باید بخونن و برای من مهمه که بخونن، همیشه تا آخرش می‏خونن.
الان یه حس جدید هم اومد... حس می‏کنم این مرتیکه‏ی منزجرکننده‏ی به‏دردنخور که امشب اینجا بود، انقدر یاوه بافت که این سقف خونه ترک خورده و اصلا سر جاش محکم نیست. وقتی حرف می‏زد می‏خواستم بگم "برج میلاد تو کو... آدم دروغ‏گو"، ولی جلو خودمو گرفتم و با خودم گفتم "حیف که اینجا خانواده زندگی می‏کنه! بعدش هم هی پسره لااقل یه چیزی بگو که بگنجه! شاید منار بگنجه، ولی دیگه میلاد که نمی‏گنجه..."
الان که اینو نوشتم، باز حس می‏کنم که این پستم از کل پست‏هام بی‏تربیت‏تر بود، یا اینکه هر کس بخونه، به قول رفیق شفیقم فکر می‏کنه که "من چقدر بی‏مؤدبم"
حالا تویی که تا اینجای نوشته‏ی من رو خوندی، خودت فکر کن، من چقدر امشب دور از شعور و البته خارج از قانونِ فرهنگ لغتِ جامع کلامیِ خودم حرف زدم که خودم هم بهش واقفم.(البته که هر کسی در این زمینه برای خودش قانون نانوشته‏ای داره، درسته که اینجا بی‏قانونه، ولی جنگل که دیگه نیست.)
اونی که در حرف زدن قانونی نداره، اصلا لایق جنگل هم هست؟؟
خودم جواب این سوال رو نمی‏دونم، چون همین الان به ذهنم خطور کرد که ممکنه یه همچین بحثی هم وجود داشته باشه...

اصلا آقاجون، بانوی من، اینجا بی‏قانونه، هرچقدر دلم بخواد می‏نویسم.
حیف که دیگه خواب بر من فائق اومده و فَکم در حال جر خوردنه و از اونجایی که اصلا حس بخیه زدن فک جر خورده‏ام نیست، بهتره که برم تو آغوش خنک تختم...
بیا! اینم یکی دیگه، اصلا این تخت که خنک باشه، همیشه به آدم حال می‏ده، هر کی هم با این قضیه حال نمی‏کنه، خره.
(به قول یکی از دوستان "یه وقت ریا نشه" ولی بنده از همین‏جا از همگیِ کسانی که از این یه تیکه جمله‏ی آخر یا هر جای دیگه‏ش بهشون برخورده و یا هر چیز دیگه‏ای در این باب از مسائل... پوزش می‏طلبم.)
دیگه برم بخوابم.

و سه نقطه

انتهای پیام/.

۴ نظر:

ناشناس گفت...

جالب بود..
با این جمله هم که گفتی تخت خنک حال میده کاملا موافقم (;

ناشناس گفت...

سلام
الان چطوری؟
فکر کردی من تا آخرش رو نمیخونم؟
نوچ... ما تا آخر خوندیم
تازه، به نظرم بی تربیت هم نبود نوشته ت

مرجان گفت...

منم تا اخر خوندم
اصلانم بي مودبي نبود
تازشم خيلي خوبم ادم ميفهميد چقد كلافه اي
ميگم نكنه دوست شفيقت بره تا 3 4 سال ديگه بازم پيداش نشه؟!
الان خوبي؟

خانومی گفت...

به نظرم چار دیواری اختیاری
وبلاگ خودتونه شما از خودتون نوشته در وکردین ما هم از خودمون خوندن در وکردیم..
در ضمن تا تهش رو هم خوندیم
ها ها ها ها
ضایع بشدی حسابی که فکر کردی هیچکس نمیخونه !!
:))))
همه خوندن .مگه نه ؟؟