امشب هم از اون شباس...
از اون شبایی که از احساس پر میشم.
از اون شبایی که واسه وصف کردنِ کوتاهش، فقط میتونم بگم "شبهای لعنتی"
بدجوری نوشتنم میاد...
اما نه سوژهای هست...
نه هر چیز خاص دیگهای که دلم بخواد راجع بهش بنویسم.
جان من! توی زندگی یه فرد چند روز ممکنه تکرار بشه که از صبح، طرفای ساعت 8 و 9 تا 11 شب فقط قیافهی کسایی رو ببینه که ازشون نفرت داره؟؟؟
امروز و امشب هم از همون موقعیتها بود.
آخ آخ! چه سردرد فجیعی دارم.
چرا یکی نمیاد منو بغل کنه بگه "کامرانم ...."
از اون شبایی که از احساس پر میشم.
از اون شبایی که واسه وصف کردنِ کوتاهش، فقط میتونم بگم "شبهای لعنتی"
بدجوری نوشتنم میاد...
اما نه سوژهای هست...
نه هر چیز خاص دیگهای که دلم بخواد راجع بهش بنویسم.
جان من! توی زندگی یه فرد چند روز ممکنه تکرار بشه که از صبح، طرفای ساعت 8 و 9 تا 11 شب فقط قیافهی کسایی رو ببینه که ازشون نفرت داره؟؟؟
امروز و امشب هم از همون موقعیتها بود.
آخ آخ! چه سردرد فجیعی دارم.
چرا یکی نمیاد منو بغل کنه بگه "کامرانم ...."
دلم میخواد یکی یه حرفی بزنه تا بعدش من ضایعش کنم.
دلم میخواد یکی بیاد دعوا راه بندازه، بعد انقدر با خونسردی و خماری همیشگیم جوابش رو بدم که از حرص بخواد فکم رو خورد(خورد اینطوریه یا اینطوری "خرد"؟) کنه. در همون حال هم کسایی که دورش ریختن تا جلوش رو بگیرن، دارن بهش میخندن.
آخ! که باز امشب چه حسهای مذخرفی دارم و چه چیزهای مضحکی رو دلم میخواد.
چرا یکی نمیاد تا با همدیگه شرط ببندیم بعد کلهمون رو بکوبیم تو دیوار؟
چرا توی این لحظه که من انقدر داغونم، همه چیز انقدر آرومه؟
آخه لعنتی
چرا هیچ چیزی گیر نمیاد که من بهش گیر بدم و اعصاب خوردی خودم رو سرش خالی کنم؟
اوووف! چقدر از نورِ زیاد نفرت دارم...
از خورشید هم حالم بهم میخوره، فقط بعضی وقتا غروب و طلوعش رو دیدن مزه میده.
البته نه توی هوای پر از کثافتِ تهران...
چقدر مسخرهس که آدم وقتی میخواد غروب بیاد توی ذهنش، صحنهی نشستن توی تاکسیِ میرداماد، از شرق به غرب بیاد تو ذهنش موقع غروب، وقتی که عینک دودیش به چشمه و... ! خودمونیما! واقعا مسخرهست.
طلوع هم از پشت بوم خونه، واقعا که افتادن گلدستههای مصلای تهران توی این تصویر چقدر ضایعش کرده...
اصلا از همهی اینهایی که وقتی هوای ابری و بارونی به آفتابی تبدیل میشه میگن: هوا خوب شده... یا وقتی هوا گرم میشه همینو میگن بدم میاد...
اصلا از شش ماه اول سال حالم بهم میخوره.
از بهار که خیلی بدم میاد، چیه این فصل مذخرف، اصلا هم قشنگ نیست.
الان پنج دقیقه داشتم فکر میکردم که چه چیزهایی توی پاییز و زمستون بیشتر حال میده!
ولی به هر عشق و کیفی که فکر کردم، دیدم توی فصل سرما به من یکی بیشتر حال میده...
حالا بیا و درستش کن، فکر کن رفیق جون جونیت که چندین و چند سال با هم یه جا خوردین و یه جا شاشیدین یهو گم و گور بشه و بعد از 3،4 سال بیاد توی مسنجر باهات بحرفه...
برمیگردی بگی "بابک فعلا سرم داره میترکه، بعدا بیا" یا مثلا "امشب اعصاب ندارم، برو فردا بیا" یا "دارم پست واسه بلاگم مینویسم"
اثلا(ببین چقدر مخم ترکیده که اصلا رو با "ث" مینویسم) کی گفته من دارم واسه بلاگم مینویسم؟
من که هیچوقت واسه بلاگ انقدر طولانی نمینویسم، این واسهی دل و احساسات چرندیه که روح و جسمم رو در بر گرفته!
یکی از خوبیهای نوشتن چرند پرند در متنهای بلند اینه که اکثر افراد وقتی میان و میبینن پستت چقدر درازه، اصلا حوصلهی خوندن پیدا نمیکنن یا یه نگاه اجمالی میاندازن و رد میشن و در کل اینکه نمیبینن چه اراجیفی رو اینجا من از خودم در کردم خیلی خوبه.
دلم میخواد یکی بیاد دعوا راه بندازه، بعد انقدر با خونسردی و خماری همیشگیم جوابش رو بدم که از حرص بخواد فکم رو خورد(خورد اینطوریه یا اینطوری "خرد"؟) کنه. در همون حال هم کسایی که دورش ریختن تا جلوش رو بگیرن، دارن بهش میخندن.
آخ! که باز امشب چه حسهای مذخرفی دارم و چه چیزهای مضحکی رو دلم میخواد.
چرا یکی نمیاد تا با همدیگه شرط ببندیم بعد کلهمون رو بکوبیم تو دیوار؟
چرا توی این لحظه که من انقدر داغونم، همه چیز انقدر آرومه؟
آخه لعنتی
چرا هیچ چیزی گیر نمیاد که من بهش گیر بدم و اعصاب خوردی خودم رو سرش خالی کنم؟
اوووف! چقدر از نورِ زیاد نفرت دارم...
از خورشید هم حالم بهم میخوره، فقط بعضی وقتا غروب و طلوعش رو دیدن مزه میده.
البته نه توی هوای پر از کثافتِ تهران...
چقدر مسخرهس که آدم وقتی میخواد غروب بیاد توی ذهنش، صحنهی نشستن توی تاکسیِ میرداماد، از شرق به غرب بیاد تو ذهنش موقع غروب، وقتی که عینک دودیش به چشمه و... ! خودمونیما! واقعا مسخرهست.
طلوع هم از پشت بوم خونه، واقعا که افتادن گلدستههای مصلای تهران توی این تصویر چقدر ضایعش کرده...
اصلا از همهی اینهایی که وقتی هوای ابری و بارونی به آفتابی تبدیل میشه میگن: هوا خوب شده... یا وقتی هوا گرم میشه همینو میگن بدم میاد...
اصلا از شش ماه اول سال حالم بهم میخوره.
از بهار که خیلی بدم میاد، چیه این فصل مذخرف، اصلا هم قشنگ نیست.
الان پنج دقیقه داشتم فکر میکردم که چه چیزهایی توی پاییز و زمستون بیشتر حال میده!
ولی به هر عشق و کیفی که فکر کردم، دیدم توی فصل سرما به من یکی بیشتر حال میده...
حالا بیا و درستش کن، فکر کن رفیق جون جونیت که چندین و چند سال با هم یه جا خوردین و یه جا شاشیدین یهو گم و گور بشه و بعد از 3،4 سال بیاد توی مسنجر باهات بحرفه...
برمیگردی بگی "بابک فعلا سرم داره میترکه، بعدا بیا" یا مثلا "امشب اعصاب ندارم، برو فردا بیا" یا "دارم پست واسه بلاگم مینویسم"
اثلا(ببین چقدر مخم ترکیده که اصلا رو با "ث" مینویسم) کی گفته من دارم واسه بلاگم مینویسم؟
من که هیچوقت واسه بلاگ انقدر طولانی نمینویسم، این واسهی دل و احساسات چرندیه که روح و جسمم رو در بر گرفته!
یکی از خوبیهای نوشتن چرند پرند در متنهای بلند اینه که اکثر افراد وقتی میان و میبینن پستت چقدر درازه، اصلا حوصلهی خوندن پیدا نمیکنن یا یه نگاه اجمالی میاندازن و رد میشن و در کل اینکه نمیبینن چه اراجیفی رو اینجا من از خودم در کردم خیلی خوبه.
اصلا مگه من اینجا رو ساختم که ملت حتما بیان بخونن؟
اونهایی که باید بخونن و برای من مهمه که بخونن، همیشه تا آخرش میخونن.
الان یه حس جدید هم اومد... حس میکنم این مرتیکهی منزجرکنندهی بهدردنخور که امشب اینجا بود، انقدر یاوه بافت که این سقف خونه ترک خورده و اصلا سر جاش محکم نیست. وقتی حرف میزد میخواستم بگم "برج میلاد تو کو... آدم دروغگو"، ولی جلو خودمو گرفتم و با خودم گفتم "حیف که اینجا خانواده زندگی میکنه! بعدش هم هی پسره لااقل یه چیزی بگو که بگنجه! شاید منار بگنجه، ولی دیگه میلاد که نمیگنجه..."
الان که اینو نوشتم، باز حس میکنم که این پستم از کل پستهام بیتربیتتر بود، یا اینکه هر کس بخونه، به قول رفیق شفیقم فکر میکنه که "من چقدر بیمؤدبم"
حالا تویی که تا اینجای نوشتهی من رو خوندی، خودت فکر کن، من چقدر امشب دور از شعور و البته خارج از قانونِ فرهنگ لغتِ جامع کلامیِ خودم حرف زدم که خودم هم بهش واقفم.(البته که هر کسی در این زمینه برای خودش قانون نانوشتهای داره، درسته که اینجا بیقانونه، ولی جنگل که دیگه نیست.)
اونی که در حرف زدن قانونی نداره، اصلا لایق جنگل هم هست؟؟
خودم جواب این سوال رو نمیدونم، چون همین الان به ذهنم خطور کرد که ممکنه یه همچین بحثی هم وجود داشته باشه...
اصلا آقاجون، بانوی من، اینجا بیقانونه، هرچقدر دلم بخواد مینویسم.
حیف که دیگه خواب بر من فائق اومده و فَکم در حال جر خوردنه و از اونجایی که اصلا حس بخیه زدن فک جر خوردهام نیست، بهتره که برم تو آغوش خنک تختم...
بیا! اینم یکی دیگه، اصلا این تخت که خنک باشه، همیشه به آدم حال میده، هر کی هم با این قضیه حال نمیکنه، خره.
(به قول یکی از دوستان "یه وقت ریا نشه" ولی بنده از همینجا از همگیِ کسانی که از این یه تیکه جملهی آخر یا هر جای دیگهش بهشون برخورده و یا هر چیز دیگهای در این باب از مسائل... پوزش میطلبم.)
دیگه برم بخوابم.
و سه نقطه
انتهای پیام/.
اونهایی که باید بخونن و برای من مهمه که بخونن، همیشه تا آخرش میخونن.
الان یه حس جدید هم اومد... حس میکنم این مرتیکهی منزجرکنندهی بهدردنخور که امشب اینجا بود، انقدر یاوه بافت که این سقف خونه ترک خورده و اصلا سر جاش محکم نیست. وقتی حرف میزد میخواستم بگم "برج میلاد تو کو... آدم دروغگو"، ولی جلو خودمو گرفتم و با خودم گفتم "حیف که اینجا خانواده زندگی میکنه! بعدش هم هی پسره لااقل یه چیزی بگو که بگنجه! شاید منار بگنجه، ولی دیگه میلاد که نمیگنجه..."
الان که اینو نوشتم، باز حس میکنم که این پستم از کل پستهام بیتربیتتر بود، یا اینکه هر کس بخونه، به قول رفیق شفیقم فکر میکنه که "من چقدر بیمؤدبم"
حالا تویی که تا اینجای نوشتهی من رو خوندی، خودت فکر کن، من چقدر امشب دور از شعور و البته خارج از قانونِ فرهنگ لغتِ جامع کلامیِ خودم حرف زدم که خودم هم بهش واقفم.(البته که هر کسی در این زمینه برای خودش قانون نانوشتهای داره، درسته که اینجا بیقانونه، ولی جنگل که دیگه نیست.)
اونی که در حرف زدن قانونی نداره، اصلا لایق جنگل هم هست؟؟
خودم جواب این سوال رو نمیدونم، چون همین الان به ذهنم خطور کرد که ممکنه یه همچین بحثی هم وجود داشته باشه...
اصلا آقاجون، بانوی من، اینجا بیقانونه، هرچقدر دلم بخواد مینویسم.
حیف که دیگه خواب بر من فائق اومده و فَکم در حال جر خوردنه و از اونجایی که اصلا حس بخیه زدن فک جر خوردهام نیست، بهتره که برم تو آغوش خنک تختم...
بیا! اینم یکی دیگه، اصلا این تخت که خنک باشه، همیشه به آدم حال میده، هر کی هم با این قضیه حال نمیکنه، خره.
(به قول یکی از دوستان "یه وقت ریا نشه" ولی بنده از همینجا از همگیِ کسانی که از این یه تیکه جملهی آخر یا هر جای دیگهش بهشون برخورده و یا هر چیز دیگهای در این باب از مسائل... پوزش میطلبم.)
دیگه برم بخوابم.
و سه نقطه
انتهای پیام/.
۴ نظر:
جالب بود..
با این جمله هم که گفتی تخت خنک حال میده کاملا موافقم (;
سلام
الان چطوری؟
فکر کردی من تا آخرش رو نمیخونم؟
نوچ... ما تا آخر خوندیم
تازه، به نظرم بی تربیت هم نبود نوشته ت
منم تا اخر خوندم
اصلانم بي مودبي نبود
تازشم خيلي خوبم ادم ميفهميد چقد كلافه اي
ميگم نكنه دوست شفيقت بره تا 3 4 سال ديگه بازم پيداش نشه؟!
الان خوبي؟
به نظرم چار دیواری اختیاری
وبلاگ خودتونه شما از خودتون نوشته در وکردین ما هم از خودمون خوندن در وکردیم..
در ضمن تا تهش رو هم خوندیم
ها ها ها ها
ضایع بشدی حسابی که فکر کردی هیچکس نمیخونه !!
:))))
همه خوندن .مگه نه ؟؟
ارسال یک نظر