۱۳۹۳ مهر ۵, شنبه

537

چند شب پیش طبق معمول پشت به تی وی ولو شده بودم، داشتم 2048 بازی می کردم تا شاید بتونم از سد 4096 رد بشم که خب بازم نتونستم، مخم بیشتر از اونجا رو دیگه نمی کشه انگار... مامان شبکه ها رو بالا پایین می کرد و روی هر کدوم یکی دو دقه می موند، تو همين بالاپايين كردن ها یه جایی یکی گفت "آدما همیشه فک می کنن دنیا در حال گفتن قصه ی اوناس"، همون داستان هر کی فک می کنه خودش مرکز دنیاست و اینا. تا اومدم سرم رو بیارم بالا که ببینم کی داره این حرف رو می زنه! شبکه رو رد کرد. دوباره دراز کشیدم، یاد نمایش ترومن افتادم. وقتی برای بار اول دیده بودم چقدر دوستش داشتم، فکر کنم تمام آدمایی که فقط یه کم تخیلاتشون از حد معمول بالاتر بوده باشه بعد از دیدن اون فیلم تا یه مدت دنبال دوربین و این چیزها توی زندگیشون بودن یا حالا یک سری توهمات دیگه از قبیل اینکه همیشه کَس یا کسانی در حال تماشا کردنش هستن.

یه دوستی تو دسكريپشن يكى از عكساش تو اينستاگرام از قول آنا گاوالدا یه نوتی گذاشته بود:
"من آدم نرفتنم
آدم دوست موندن
یا اصلا آدم دیر رفتنم
خیلی دیر؛
اما وقتی برم
دیگه آدم برگشتن نیستم
آدم مثل قبل شدن نیستم
باور کن..."
از اون نوت ها بود که با خودت می گی سخن از زبان حال ما می گوید و اينا.

مى دانيد؟ يكى از بدترين زمان هايى كه شما به عن بودن متهم مى شين، زمانيه كه بايد ناز بخرين، ناز بكشين، به هر رِنگى كه دلش خواست برقصين، فحشتون داد هم قربون صدقه ش برين، انگار كه دلش بخواد بزنت، ولى تو توى آغوش بكشيش، انگار كه بخواهد فقط تو آغوشت بگريد، همه ى ظلم و جبر دنيا رو گردن تو بندازه، تو هم قبول كنى، دست تو موهاش بكشى. نگاه به چشم هاى خيسش بكنى، چشم هاى خيسش رو ببوسى. نوازشش كنى، توى بغلت بنشونيش و براش حرف بزنى، پاى همه ى حرفاش بشينى و ... اما... اما جبر زمونه نمى ذاره.
خورد مى شى، مى شكنى، اصلن دلت مى خواد كه بشكنى.

هیچ نظری موجود نیست: