از قول پائولو کوئیلو نوشتن "دوست داشتن آدمها را میتوان از توجه آنها فهمید، وگرنه حرف را که همه میتوانند بزنند."
یه جا دیگه از قول حافظ ایمانی نوشتن:
"مثل روی پلهای نشستن
مثل سیگاری را از جیب پیراهن درآوردن
مثل کبریت کشیدن و حرفهای تو را از دیشب مرور کردن
زندگی گاهی همینقدر در یاد آدم میماند."
چقدر هوس سیگار کردم، حتا یادم نمیاد آخرین بار کی کشیدم.
چقدر من کوئیلو رو دوست دارم.
گرچه که اونایی که توجه دارن، گاهی حرف بلد نیستن بزنن، دلشون میخوادها، فقط بلد نیستن.
شنبه به شنبه که میایم سر کار، به شنبه گشاده که میگذره هیچ، امروز حواسم جمع شد، با خودم گفتم شنبه به شنبه من دو سه ساعت وقت میگذارم برای اسکرول کردن توییتر و اینستاگرام و پلاس و پینترست و تازه به فیسبوک هنوز نرسیده بودم که نشستم نوشتن، از بین اینها فیسبوک و پلاس از همه کمتر مورد علاقهمن.
اومده نشسته جلوی من سیگار میکشه، درست همین حالا که من شروع کردم به اینها رو اینجا گفتن، البته دارم توی نوتپد ویندوز مینویسم تا بعدن با ایمیل سندش کنم.
چقدر وقته که توی بلاگر پا نذاشتم، نیومدم برای نوشتههام لیبل بذارم، لیبلها رو به نظرم فقط خودم استفاده میکنم، مثلن یه وقتا که دلم برای خواندن گذشتههایی که نوشتمشون و چون نوشتمشون یادم رفته تنگ میشه و میخوام بخونمشون، میام به لیبلها سر میزنم. فک کنم بیشترین لیبلی که بهش سر زدم، تنهایی بوده. به تنهاییِ خودم سر زدم.
الان که فکر میکنم، میبینم گفته میتونن بزنن، صوبت از بلد بودن نیست، به قول داداشم "زرِ والا".
آدمها وقتی برایت قانون میگذارن، ینی مثلن میگن تو حق نداری در برابر من از فلان چیز صحبتی کنی. حق ندارن به وقت کنجکاویهاشون، قانونهاشون رو زیر پا بذارن.
خودم میدونم که خیلی ناواضح گفتم این حرفم رو، البته دقت نکردم ببینم چقدر تمام حرفام رو ناواضح یا که گنگ نوشتم. ولی این از گنگ بودن این آخری دیگه کاملن مطمئنم.
یه جا دیگه از قول حافظ ایمانی نوشتن:
"مثل روی پلهای نشستن
مثل سیگاری را از جیب پیراهن درآوردن
مثل کبریت کشیدن و حرفهای تو را از دیشب مرور کردن
زندگی گاهی همینقدر در یاد آدم میماند."
چقدر هوس سیگار کردم، حتا یادم نمیاد آخرین بار کی کشیدم.
چقدر من کوئیلو رو دوست دارم.
گرچه که اونایی که توجه دارن، گاهی حرف بلد نیستن بزنن، دلشون میخوادها، فقط بلد نیستن.
شنبه به شنبه که میایم سر کار، به شنبه گشاده که میگذره هیچ، امروز حواسم جمع شد، با خودم گفتم شنبه به شنبه من دو سه ساعت وقت میگذارم برای اسکرول کردن توییتر و اینستاگرام و پلاس و پینترست و تازه به فیسبوک هنوز نرسیده بودم که نشستم نوشتن، از بین اینها فیسبوک و پلاس از همه کمتر مورد علاقهمن.
اومده نشسته جلوی من سیگار میکشه، درست همین حالا که من شروع کردم به اینها رو اینجا گفتن، البته دارم توی نوتپد ویندوز مینویسم تا بعدن با ایمیل سندش کنم.
چقدر وقته که توی بلاگر پا نذاشتم، نیومدم برای نوشتههام لیبل بذارم، لیبلها رو به نظرم فقط خودم استفاده میکنم، مثلن یه وقتا که دلم برای خواندن گذشتههایی که نوشتمشون و چون نوشتمشون یادم رفته تنگ میشه و میخوام بخونمشون، میام به لیبلها سر میزنم. فک کنم بیشترین لیبلی که بهش سر زدم، تنهایی بوده. به تنهاییِ خودم سر زدم.
الان که فکر میکنم، میبینم گفته میتونن بزنن، صوبت از بلد بودن نیست، به قول داداشم "زرِ والا".
آدمها وقتی برایت قانون میگذارن، ینی مثلن میگن تو حق نداری در برابر من از فلان چیز صحبتی کنی. حق ندارن به وقت کنجکاویهاشون، قانونهاشون رو زیر پا بذارن.
خودم میدونم که خیلی ناواضح گفتم این حرفم رو، البته دقت نکردم ببینم چقدر تمام حرفام رو ناواضح یا که گنگ نوشتم. ولی این از گنگ بودن این آخری دیگه کاملن مطمئنم.
بی ویرایش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر