۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

533

ديشب فكر كنم طرفاى هشت بود از بيمارستان مرخص شدم و اومدم خونه، بعد از دوش گرفتن و شامى كه به خاطر قرص خوردن مجبور به خوردنش بودم و رفتن پسرعموها كه اومده بودن ديدنم.
توى تخت ولو بودم، فك كنم نيمه شب شده بود كه بلخره تصميم به خوابيدن گرفتم، پلكامو كه مى بستم، بدون اينكه حتا بهش فكر كنم، به جاى سياهى، صورتش رو م ديدم، نه يه حالتى كه انگار تو خيالم تصورش كنم، يه طورى كه انگار جلوى ديدم رو گرفته باشه. انگار نخواد بذاره جاى ديگه اى رو نگاه كنم.
روبروم وايساده بود، پهلوى سمت چپش به طرف من بود، سرش رو چرخونده بود و نگام مى كرد.
هر چى چشمامو باز مى كردم، بازم ميومد جلوى چشمم، بى خيال اين شدم كه از سرم بيرونش كنم، شروع كردم وراندازش كردن، به صورتم مى خنديد.
چرا اونطورى مى ديدمش؟
جالب اين بود كه انگار يه لايه ى سياه و تيره از نگاهى كه پشت پلك هاى بسته شده ست روى تصويرش بود.
انگار كه مثلن به يه تصوير توى گوشى نگاه كنى و برايتنسش رو پايين آورده باشى.

هیچ نظری موجود نیست: