می خواستم بنویسم سرگردونی، مث قبل ترها، ولی خو به جاش نوشتم آشفتگی.
اولی درست تره.
خیلی وقت بود انقدری که این جمعه حال بدی داشتم، حالم بد نبود.
از همون صبحش یا زدم تو پر همه، یا محل نذاشتم که این خودش یه لطف بود از جانب من، البته من کلن لطف ندارم. ولی خو این بار رو می شه اینطوری بهش نگاه کرد که لطف کردم.
یه وقتا انقدر دلم می خواد براش بشینم بازم ایمیل بنویسم، ایمیل هام رو دوست داشت، تا همین چن وقت پیش، نمی دونم هنوزم حال داره یا نه، احتمالن حال داره.
بعد همه ش وقتی فکر می کنم چی می خوام بنویسم با خودم می گم "می دونی؟ یه روز..." یا "می دونی؟ یه وقتی..." یا "یه موقعی فکر می کردم..."، همین، دیگه نمیاد.
بعد با خودم فکر می کنم چی هست که ندونه، چی هست که نگفته باشم، چی؟ بعد به خودم می گم با همه ی این تفاسیر اینطوری! چی بگم دیگه؟
بعد خودمو آروم می کنم و حرفی نمی زنم، نامه ای نمی فرستم.
امروز که می خواستم بیام اینها رو بنویسم، اولش فقط می خواستم بنویسم برای وبزیست هایی مثل من اینطوری پیش می ره که اول هر جا که نوتیفیکیشن هاش رو آن کردی آف می کنی، بعد از توی کلوزفرند فیسبوکت حذفش می کنی، بعد کارکترهایی که به تشبیه از اسمش لابلای پسووردت گنجوندی رو عوض می کنی.
باید وا داد.
دیشب میون اون همه حرفی که زده شد و آخرش به این منتهی شد که من دیوونه نیستم و بلکه خیلی دیوونه م، وقتی به فراموش کردن آدما فکر می کردم، با خودم می گفتم گاهی که آدم کسی رو فراموش می کنه، فقط اون قسمت هایی رو دور می ریزه و فراموش می کنه که برای باقی موندن یه دوستی معمولی مشکل زاست.
منتها یه وقتا همه ی این کارارو هم که بکنی آدما برات تموم نمی شن.
اون آدمایی که برات تموم نشدن.
دیدی یه وقتا می گن هر چی بین ما بود تموم شده؟
همیشه این آدما امکان برگشتشون به هم بیشتره.
خودشون که برای هم تموم نشدن، فقط اون چیزی که بینشون بوده تموم شده.
چقدر کسشر دارم می گم، خودمم نمی فهمم چی می گم.
الاناس که دستمو بزارم رو بک اسپیس و پاک شدن تمام کلمه هایی که تایپ کردم رو نگاه کنم.
این رو جدن می گم، یه وقتا که طولانی واس خودم می نویسم و ذهن مشوشم رو می ریزم بیرون، افکار بی سر و تهی که دارم، با خودم می گم کاش کسی تا اینجاها رو دیگه حوصله نکنه و بخونه. با خودم می گم چی می گم!؟ بعدنا احتمالن حتا یادم نمیاد وقتی اینها رو می نوشتم برای چی یه همچین حالی داشتم.
می دونی؟ یه وقتا یه حسی توم هست که دلم می خواد بنویسم، بعد که می نویسم خالی می شم، ولی بعدش دیگه نمی خوام کسی بخونه، حتا خودم هم دلم نمی خواد دوباره چشمم به نوشته م بیافته، اینه که می زنم پاک می کنمش.
الان هم تقریبن یه همچین حسی داشتم، اما الان یهو ترجیح دادم که بزارم بمونه، شاید بعده ها یه روزی که خوندم اینها رو، شاید یه روزی که از زندگیم راضی بودم، شاید یه روزی که خوشحال بودم، یه وقتی که دلم خواست به گذشته م نگاه کنم. بیام اینها رو بخونم و یاد آشفتگی های این روزام بیافتم. یاد فرار کردنای از خودم. یاد فرارهای دیگه م...
بوی اره کردن چوب میاد. شایدم باید گفت بوی خاک اره میاد، ولی فکر می کنم بوی اره کردن چوبه بیشتر تا اینکه بوی خاک اره باشه.
فکر کنم امروز جزو معدود دفعاتی تو تمام عمرم بود که نگران شدم، دلم شور افتاد، انقدری که من ریلکسم و دنیا به تخممه، احساس عجیبی بود.
بعد از صحبت تلفنی با بابا و شاکی بودنش از دستم بابت برخوردم توی این چند روز و اینکه خیالم ازش راحت شد و قطع کردیم، داشتم فکر می کردم انتظار آدما ازت چقدر متفاوته، آدمای مزخرف رو همه می گن فلانی آدم مزخرفیه و کسی هم کاریش نداره. مثل اینکه می گن فلانی عقب افتادگی ذهنی داره و مسلمن هیچ کس از یه فردی که مشکلات عقب افتادگی ذهنی داره انتظاری نداره. اما وقتی برعکس این باشی و هی ازت انتظار داشته باشن. وقتی برآورده نمی کنی انتظاراتشون رو، چندین برابر ازت شاکی می شن. حال شاید اینکه فقط همون یک بار بوده باشه. یه چیزی می گن، می گن تو فوتبال مهاجم اگه بیست تا حمله کنه و همه ش بی ثمر، همه می گن چقدر زحمت کشید. اما گلر به محض اینکه یه گل بخوره همه می گن رید. داستان ماس. توقع آدما می گاد.
خیلی ها فک می کنن توقع فقط اینه که آدم از پدر، مادر، خواهر و برادر، دوستش، رفیق صمیمیش، رفیق صمیمی ترش، همکارش و اینا یه توقعاتی رو داشته باشه. اما درستش اینه که آدم نسبت به اخلاق و رفتار آدما ازشون توقع پیدا می کنه، گاهی فک می کنم شدیدن توقع آدما رو از خودم بالا می برم و این یک ریدمان عظماست.
بسه دیگه، خسته شدم.
بی ویرایش و بازخوانی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر