۱۳۹۳ خرداد ۳۰, جمعه

515

لابد یک وقتی هم به خودم میام و می‌بینم مدت‌هاست با هم حرف نزدیم، فکر می‌کنم چه به مرور تموم شدیم برای هم، یه دلم می‌خواد دنبال مقصر بگردم، یه دلم می‌گه خب که چی؟ لابد می‌رم توی کانتکت‌هام و به اسمش زل می‌زنم که آیا پاکش کنم یا نه؟
آدما وقتی سرد می‌شن، بی تفاوت می‌شن، آروم آروم کم می‌شن، به مرور تموم می‌شن، از همدیگه می‌رن، دیگه برگشتنشون ممکن نیست.
اما انگار برای اونایی که تو یه نقطه‌ی عطفی تمومش می‌کنن، همیشه یه راه برگشتی هست، انگار که گند نزده باشن به همه‌ی خوبی‌هایی که از همدیگه به یاد دارن.
می‌دونی؟ یه وقتا آدم وقتی به یکی علاقه داره و از طرفی هم نمی‌خواد، حالا به هر دلیلی - دلیلش اینجا مطرح نیست - هی برای خودش بهونه جور می‌کنه، مثلن وقتی یکی رو عاشقی، ایرادهاش هم برات بانمکه و بهش عشق می‌کنی، اما وقتی می‌خوای از یکی زده بشی، می‌‌خوای ازش دل بکنی، ساده‌ترین ایرادهاش رو هم برای خودت بزرگ جلوه می‌دی. خودتو گول می‌زنی، اونو به گند می‌کشی.

خودم می‌دونم گنگ می‌نویسم، فردا نیا به من بگو ما می‌خونیم بلاگت رو، ولی هیچی نمی‌فهمیم. انگلیستم که امشب حذف شد برادر من.

سرسری، بی ویرایش

هیچ نظری موجود نیست: