طرفاى ساعت نه و ده بود كه تو سالن اصلى متروى توپخونه داشتم بليطمو مى ذاشتم تو كيفم، از گرما هلاك شده بودم، خيس عرق، فكر مى كردم اين انصاف نيست كه ما چاقا انقدر عرق مى كنيم.
روزى دو بار دوش بگيرى، مام و ادكلن و غيره هم استفاده كنى، بعد اون مرتيكه لاغرى كه بوى گند تعفن مى ده رو ملت نبينن، ماها رو كه فقط صورتمون خيسه رو ببينن...
يكى آروم بازوم رو لمس كرد و همزمان گفت آقا
گفتم بله؟
گفت صب بخير
آروم يه جورى كه خودم صداى خودمو نمى شنيدم گفتم صب بخير
از خودم پرسيدم چمه؟
پرسيد اينجا توپخونه س؟
به همون آرومى گفتم بله
از خودم پرسيدم جدن چمه؟
پرسيد توپخونه همون امام خمينيه؟
گفتم ميدونش آره
با خودم گفتم دختره لااقل بيست قدم با من راه اومده، هنوز نگاهش نكردم، فقط دارم روبروم رو نگاه مى كنم.
با يه صدايى كه معلوم بود خنده اومده رو لبش پرسيد چطورى بايد برم بهشت؟
فكر كردم من فقط هاى وى تو هل رو بلدم، استيروى تو هيون رو كساى ديگه اى بلدن.
دهنمو باز كردم كه این یکی رو بش بگم، انگار كه قصدمو فهميده باشه، گفت پارك شهرو مى گما...
دهنمو يه بار بستم، دوباره باز كردم كه جوابشو بدم، عادت دارم. انگار كه وقتى مى خوام بى خيال به كنايه حرف زدنم بشم بايد عوض كنم فرمون دك و دهنم رو...
دستمو آوردم بالا و بهش نشون دادم كه از كجا بره بيرون و بش گفتم كجا بره، گفت مرسى، بازم نگاش نكردم و فقط سرم رو تكون دادم و از اون يكى خروجى خارج شدم.
اومدم بيرون و نور آفتاب كه خورد بهم، يكم فش زير لب حواله دادم و رفتم سمت تاكسى ها.
نشستم رديف آخر ون، گوشيم تو جيبم ويبره زد، درش نياوردم، فكر كردم چرا حرص مى خوره؟ حرص خوردن نداره كه، به تخمش. خواستم بگم به تخمت و فكر كردم الان بم مى گه بى تربيت.
خنده م گرفت.
گوشيمو درآوردم، تكستاى آخرو كه ديدم يادم رفت چى مى خواستم بگم.
بعدتر فكر كردم بش بگم راستى فلانى رو كه مى شناسى، داره مياد تهران، شايد برم ببينمش، شايدم نه.
اون رو هم يادم رفت بش بگم.
ديگه يادم نيست چيا مى خواستم بگم كه يادم رفت، انقدر زيادن كه يادم نمى مونه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر