میدانید؟ تا همین چند سال پیش با خودم میگفتم هیچ وقت دوست ندارم پیر بشم، ترجیح میدم تو جوونی بمیرم، یا که لااقل انقدری پا به سن نذارم که به هن و هون بیافتم برای چند قدم راه رفتن و غیره.
ولی خب مدتیه به این فکر میکنم که بعدهها راجب این روزها چطور حرف خواهم زد، اگر به پیری برسم، احتمالن روزهایی رو خواهم داشت که به گوشهای خیره شم و این روزها رو خیلی بهتر از نهاری که همون روز خوردم به یاد بیارم. شاید خیلی راحتتر امروز رو به یاد بیارم که از فرط گشنگی رو به غش بودم، ولی خب به جای غذا خوردن رفتم نشستم تو کافه دارک چاکلت با کیک شکلاتی خوردم. میدانید؟ همون موقع داشتم به خاطرهبازیهای بعدن فکر میکردم، نه اینکه حالا که نشستم به نوشتن...
همون موقع تصویری اومده بود توی ذهنم که روی نیمکت نشستم، به جلو خم شدم، دستام رو گذاشتم روی عصا و چونهم رو بهش تکیه دادم و به زمینِ چند متر جلوتر خیره شدم، در حالی که اصلن نگاهم اونجا نیست.
نگاهم به روزها و جوونی کردنهای روی همون نیمکته...
همون موقع، همون جا، همین امروز داشتم فکر میکردم اگر همچین روزی بیاد، هنوزم این جوی آب که مثل آبشار کوچیک میمونه هم اون موقع هست؟
همین.
بی ویرایش
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر