۱۳۹۰ مرداد ۲۰, پنجشنبه

264

دیروز طرفای یازده از دفتر تا اتاقم به کوب رفتم، ینی یه جوری رفتم که حداکثر 30-40ثانیه بیشتر طول نکشید از دفتر برسم به تختم. فاصله رو که می‌دونین چقدره؟ همون دو طبقه! لخت شدم، خزیدم تو کیسه خواب ملافه‌ایم و مث همیشه شورتو هم در آوردم. عد همون ثانیه صدام کردن که بیا این آشغالا رو اسکن کن، اسکنر هم که به دسکتاپ لعنتی بنده تو دفتر وصله، پـــوف! دوباره کوبیدم تا دفتر اومدم، خوابم پریده بود، نزدیک یک که بود حساب کردم نزدیک بیست ساعته بیدارم، بلخره رفتم کپه‌م رو گذاشتم.
پنج بیدارم کردن، گفتن پاشو بریم باغ.
عنا، نابودا
سرد بود، البته واس من که نه، به قول بعضیا بنده بخاری سر خودم، واسه بقیه سرد بود.
طرفای 9 دشک و لحاف از تو کلبه آوردم تو باغ بخوابم، 9 شد 1 که بخوابیم، لنتیا، پشت بند من، همه‌شون هوس کردن تو باغ بخوابن.
آخه منو چه به با شلوار جین و تی‌شرت خوابیدن؟ منی که هر شب فوق فوق‌ش فقط یه برگ بهم وصله موقع خواب؛ بعد از طرفی شوهرخواهر گرام خرناس می‌کشید همچو اسب آبی، پسرشم که بین‌مون بود، دو سه دقه یه دفه یه لگد ول می‌داد بهمون، پشتمو کرده بودم بهش که نسل رو لااقل حفظ کنم - نیس آخه خیلی گه‌های به درد بخوری شدیم خودمون، اینه که... - با هر مشقتی بود، چشمام بلخره گرم شد و خوابم برد، هنوز خوابم نبرده شروع کرده بودم خواب دیدن. جون، چه خوابی، منتها این بتیِ خاردقده سگ همسایه، گربه دیده بود، از ته‌ش نفس می‌کشید و از دهنش پارس می‌کرد بدمصب، خایه‌هایی که قرار بود نسل خانواده رو حفظ کنن، اومده بودن تو گلوم از ترس، به قول بابا سیب گلوم سه تا شده بود. قضیه سیب گلو اصطلاحشه، مث 101 تیکه کلام خاردار دیگه‌ش، ولی تازه اشک‌ش مونده بود، یه ماده‌ی مفلوک از اون دور زوزه می‌کشید، بتی براش از اینجا ناله می‌کرد، هاها، اگه رو حساب اسمش فکر کرده بودین ماده‌س زاییدین، ایرانه‌ها! توله سگای باغ روبه‌رویی هم که تا خود صبح جیغ جیغ می‌کردن، حالا اینا هیچی، یه خر هس اونجا، حروم‌زاده همچین عر می‌زنه کل دهات می‌لرزه. یکی دو سال پیش شهید گمنام آورده بودن دفن کنن، از جلو تویله‌ش که میان رد شن جو گیر شده بود، هر عری که می‌زد ملتی رو شاد می‌کرد، خرِ الاغ حتا نمی‌ذاشت صدای مداح به نفر بغل دستی‌ش برسه، همه خنده‌شون گرفته بود و ریده شده بود به عرفان و معنویت جمع، جر خوردیم، یادش بخیر، جا بخیه‌ش هنو هس، دروغ؟ تا قبر آ! بگذریم، خولاصه این خره هم ما رو نموده بود از سمتی، حتا لختی - ینی دو سه ساعت - رو با هندزفری سر کردیم، ولی افاقه نکرد که نکرد. تارهای صوتی خر و گاو و سگ و گربه و اسب آبی‌های اطراف قدرتمندتر از این حرفا بود.
طرفای هشت آن دیگری موضع رو ترک گفته به سمت کلبه عقب نشینی کرد، نه به خاطر هیچ کدوم از موارد از جمله زنبورها که بیدار شده بودن، فقط به خاطر حضور باجناق خرناس کش. نگاش کردم، دید بیدارم، با دست اشاره کرد، یه صدای هعی از ته گلوش در اومد، چقد متسف بود.
سر ظهر رسیدم خونه، اومدم یه سر گودر ببینم چه خبره، دیدم شماها هم رحم ندارین، دیروز که از اینجا پا شدم صفر کرده بودم، وقتی اومدم دیدم بالای 600تا آیتم دارم...
بعد هنوزم نرفتم بخوابم که، حتا یه نفر اندر تکست مسیج‌ش با خنده گفت میمیریا، ولی ما هنوز پابرجاییم و کیون این حرفا نمی‌گذاریم.
برم یه دوش بگیرم که قراره ساعت 11 پاشیم بریم استخر تا خود صبح چرا که از پای منقل آمده‌ام، منقل از من نرفته است؛ تا اون موقع هم محض گذران وقت بشینیم فقط بخوریم.

هیچ نظری موجود نیست: