من فرزند آخر خانوادهم، همیشه بچه آخر بودم، یعنی از همون اول، دلم میخواست که آخر نباشما، ولی خوب چه کنم، لامصب دست تقدیر اینطوری رقم زد که ته تغاری شم، البته اگر بخوام بگم تقدیر یاوهای بیش نیست، باید برم خِر ننه بابام رو بچسبم که ای بابا! اونم هیچ فایدهای نداره، هر چند قبلترها زیاد تیکه انداختم بابت این موضوع تو جمع خونواده...
بنابراین چارهای نمیمونه و مجبورم دری وری بارِ تقدیر و سرنوشت و از این جور مقولهها کنم، کلا هر آدمی هر وقت کم میاره باید یه چیزی رو که باب میلش نیست به یه چیز دیگه حواله بده، حالا به شانس، به روزگار، به تقدیر، به قضا و قدر، به عضو مبارک و ... واسه کم نیاوردنه دیگه!
اما خوب این وسط مامان و بابام هر جفتشون ارشدِ خانوادهی خودشونن، بابام ارشد خانواده هست، البته از اولش ارشد نبودهها، آخه نیست اون موقعها امکانات کم بوده، این شده که قبل بابام یه چندتایی نفله شدن و معمولا هم وقتی بعد از چندتا بچهی از دست رفته یکی میمونه اون یه دونه، لوس و ننر و بچه ننه و نقنقو و قرقرو و از خرطوم فیل افتاده و کلی از این چیزای دیگه میشه... نامردید اگه فکر کنید که من این نسبتا رو الان به بابام بستم، کاری نداریم، اصلا هر جوری دوست دارین فکر کنین، من حتی مث بعضیا کاری به اینکه چیزی هم بگین ندارم، راحت باشین، قانون نداشتیم و نداریم... داشتم میگفتم، مامانه هم که گفتم، ارشده! البته تا حالا تحقیق نکردم که از اولش ارشد بوده یا نه! ولی خوب فکر کنم بوده، بعد از خودش هشت تا فرزند دیگه هم بودن، کلا بابابزرگم و مامانبزرگم، وقتی جوون بودن، مث اینکه خیلی قوی بودن، من که اون زمان نبودم، اطلاع ندارم، خبر موثق هم ندارم که بخوام شرح بدم، ولی شواهد اینطور نشون میده...
حالا همهی این شجرهنومچه رو گفتم که چی بگم؟ آهان، نکتهش همینجاست! اون زمونا که تقریبا همه خوش و خرم بودن و البته آخرین سالهای اون دوران بود، یعنی سال پنجاه و خوردهای* بود، یه روز زمستونی، همین هیودهم(هفدهم) دی ماه، آخرین فرزند خانوادهی مادری به دنیا اومد که بعدهها خالهی نازنین بنده شد، البته در واقع من خواهرزادهی اون شدم، آخه اون قبل از من بوده! ولی خوب... نکتهی قضیه این نبود، موضوع اینجا بود که فرداش، یعنی هیجده دی، خواهر ارشد بنده به دنیا اومد و باعث شد که بابابزرگ به خودش بیاد و شاید با خودش فکر کرد دیگه بسته، هان؟ بی خیال! دیگه بیشتر از این وارد مسائل خانوادگی نشم که میان خفتم رو میچسبن اونایی که اینجا رو میخونن... :دی
بنابراین چارهای نمیمونه و مجبورم دری وری بارِ تقدیر و سرنوشت و از این جور مقولهها کنم، کلا هر آدمی هر وقت کم میاره باید یه چیزی رو که باب میلش نیست به یه چیز دیگه حواله بده، حالا به شانس، به روزگار، به تقدیر، به قضا و قدر، به عضو مبارک و ... واسه کم نیاوردنه دیگه!
اما خوب این وسط مامان و بابام هر جفتشون ارشدِ خانوادهی خودشونن، بابام ارشد خانواده هست، البته از اولش ارشد نبودهها، آخه نیست اون موقعها امکانات کم بوده، این شده که قبل بابام یه چندتایی نفله شدن و معمولا هم وقتی بعد از چندتا بچهی از دست رفته یکی میمونه اون یه دونه، لوس و ننر و بچه ننه و نقنقو و قرقرو و از خرطوم فیل افتاده و کلی از این چیزای دیگه میشه... نامردید اگه فکر کنید که من این نسبتا رو الان به بابام بستم، کاری نداریم، اصلا هر جوری دوست دارین فکر کنین، من حتی مث بعضیا کاری به اینکه چیزی هم بگین ندارم، راحت باشین، قانون نداشتیم و نداریم... داشتم میگفتم، مامانه هم که گفتم، ارشده! البته تا حالا تحقیق نکردم که از اولش ارشد بوده یا نه! ولی خوب فکر کنم بوده، بعد از خودش هشت تا فرزند دیگه هم بودن، کلا بابابزرگم و مامانبزرگم، وقتی جوون بودن، مث اینکه خیلی قوی بودن، من که اون زمان نبودم، اطلاع ندارم، خبر موثق هم ندارم که بخوام شرح بدم، ولی شواهد اینطور نشون میده...
حالا همهی این شجرهنومچه رو گفتم که چی بگم؟ آهان، نکتهش همینجاست! اون زمونا که تقریبا همه خوش و خرم بودن و البته آخرین سالهای اون دوران بود، یعنی سال پنجاه و خوردهای* بود، یه روز زمستونی، همین هیودهم(هفدهم) دی ماه، آخرین فرزند خانوادهی مادری به دنیا اومد که بعدهها خالهی نازنین بنده شد، البته در واقع من خواهرزادهی اون شدم، آخه اون قبل از من بوده! ولی خوب... نکتهی قضیه این نبود، موضوع اینجا بود که فرداش، یعنی هیجده دی، خواهر ارشد بنده به دنیا اومد و باعث شد که بابابزرگ به خودش بیاد و شاید با خودش فکر کرد دیگه بسته، هان؟ بی خیال! دیگه بیشتر از این وارد مسائل خانوادگی نشم که میان خفتم رو میچسبن اونایی که اینجا رو میخونن... :دی
همین دیگه، تولدشونه! تولدتون-تولدشون- مبارک...
* واسه اینکه بانوان معمولا(معمولا!!!؟؟) دوست ندارن سن دقیقشون رو کسی بدونه، سال دقیق رو نگفتم :دی
۳ نظر:
خدا بگم چیکارت نکنه که دیگه هیچ بنی بشری از دستت در امان نیست. بابات، بابابزرگت، من، اون، .... خلاصه تو راحت باش عزیزم!
شوخی کردم. خیلی خیلی مرسی خاله ای. البته سنمم می گفتی، مشکلی نبود. دیگه اگه قرار باشه من از الان که 18 سالمه، رو این چیزا حساس باشم، وقتی 34 سالم شد می خوام چیکار کنم!
taval0deshoon m0barak(ba takhir)
منم.یادمه یه بنده خدایی تو فیلم دلنمک می گفت:آدم سگ قبیله باشه کوچیک قبیله نباشه!(دورازجون منو شما!)حالا منم هر موقع کم میارم تو دلم همینو میگم.تولدا مبارک.
ارسال یک نظر