۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

هوای رفتن


فضای همه جای شهر و عالم و آدم رو بوی گند سیاست برداشته...
چند سالی بود که سیاست زدگی بین عموم خیلی گسترش پیدا کرده بود و حداکثر وقتی یکی توی تاکسی کرمش می گرفت، بحث سیاسی شروع می شد و بخنده و چرت و پرت گویی تموم می شد... توی تاکسیها همیشه سکوت می کردم تا پیاده شم و از محفل کوتاه  منزجر کننده ی سیاسی خارج بشم...
چقدر خوب بود که تو اینترنت فقط اونهایی که اهلش بودن سیاسی می نوشتن و اونهایی هم که حوصله ش رو داشتن می خوندن و مثل الان نبود، مثل الان که هرجا میری صحبت از اینهاست سبزی سبز، سرخی خون، سیاهی باتوم، کبودی گوشت، آج لاستیک، داغی سرب، هتک حرمت حسین، آتیش کشیدن مقدسات، جمعیت میلیونی، دوربین سراسری و ساندیس، مرگ و اشک آور، ریش دار بی ریشه و ...
آخ! صحبت از اینها نبود، خسته شدم، حوصله ام رو سر برده اند. چه اینها و چه آنها

باز هم هوای نموندن زده به سرم...