۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

شب نخست

شب اولی که بیمارستان خوابیدم...
تخت بغل دستیم خروپف می‏کرد، شیشه‏های پنجره می‏لرزید...
تخت وسطی اتاق، پیرمردی بود که کنترل ماهیچه های انتهاییش رو نداشت و بطور میانگین هر پنج دقیقه یک بار یه صدای ناهنجار از انتهاش درمیومد....
تخت آخری هم یه بسیجی بود که مخش تو تصادف عیب کرده بود و کله‏ش رو تراشیده بودن ولی ریش و پشم بلندش رو مثل طالبانی‏ها نگه داشته بود، اونم که یکسره تو خواب هذیون می‏گفت....

منم این گوشه درازبه دراز افتاده بودم و  آمار این رو می‏گرفتم که کدوم بیشتر از همه روی اعصابم پیاده‏روی می‏کنه...

۲ نظر:

ناشناس گفت...

امان از دست تو که اونجا هم دست از عِلم آمار بر نداشتی! :دی

خانومی گفت...

وا مگه بسیجی ها مخشون سالمه که تو تصادف عیب کنه .من فکر میکنم اون بسیجیه تازه بعد از تصادف مخش اومده بوده سر جاش.
اون خر و پفیه هم احتمالا عموی من بوده آخه وقتی خر و پف میکنه دیوار ترک میخوره.
اون پیرمرده همکه....مطمینی فقط صدا داشت؟؟بو نداشت ؟؟ماسک داشتی؟؟؟
:دی
خودتم که دیگه ...چه عرض کنم والا
دیدی من بهتر آمار گرفتم
ها ها ها