ـ«خودم هم نمی دونم از کجا شروع شد؟ می دونی دکتر! بچه که بودم دوس داشتم پروانه ها رو بگیرم و بالاشونو تیکه تیکه کنم. بعد می ذاشتم شون روی بخاری تا بسوزن؛ یا با کبریت آتیش شون می زدم.
اولین بار که خون دیدم، وقتی بود که یه بچه گربه رو کشتم. طناب انداختم دور گردناش و چرخوندم و چرخوندم و محکم زدماش به دیوار. از دهناش خون ریخ بیرون. بعد بردم طنابو انداختم دور یه میخ و کشیدماش بالا. خرخر میکرد. کف از دهناش میزد بیرون. من کِیف میکردم. ولی نمیمرد. نمیمرد. اون قدر کشیدماش که نصفه جون شد. بعد بردم زنده زنده چالاش کردم. وقتی خاک میریخ تو چشاش کیف میکردم. اما وقتی مطمئن شدم مرده، گریهام گرفت.
رفتم خونه. چن روز همهش گریه میکردم و از خدا معذرت میخواسام. فکر میکردم روح گربههه همهجا همرامه. میترسیدم شبا تنها بخوابم. گذش. گذش. تا این که رفتم کودکستان. توی کودکستان دوس داشتم گردن دخترا رو بگیرم و فشار بدم تا سیاه و کبود بشن.
دوس داشتم دخترا رو خفه کنم. عاشق خفه کردن دخترام. فکر میکردم باید همهشون بمیرن. دخترا برام موجودات کثیفیان. چون من جلوشون ضعیفام. ازشون خوشام مییومد. چون ازشون خوشام مییومد ازشون بدم مییومد. به خودم میگفتم باید بمیرن تا دوسشون نداشته باشم. باید خفه بشن. سیاه بشن. کبود بشن. زیر دست و پام بیافتن و گریه و کنن و بمیرن. من دوسشون داشتم دکتر! دوسشون داشتم. ولی از بس دوسشون داشتم ازشون متنفر بودم. متنفرم!
دبستان میرفتم. یه روز توی راه که داشتم مییومدم خونه، دختر همسایهمونو دیدم. بهش خندیدم. ولی اون به من نخندید. ازش خوشام اومد. چون از من خوشاش نیومده بود. این قد بهش محبت کردم که ازمن خوشاش اومد. بعد بردمش تو زیرزمین خونهمونو و گلوشو فشار دادم. کبود شده بود. داشت میمرد. خوشحال بودم که داره میمیره. ولی نمرد. گریه میکرد.
قبلش یه مارمولک گرفته بودم که رو دیوار زیرزمین میخاش کرده بودم. شکم مارمولکه رو با تیغ پاره کردم. زنده بود ولی هرچی تو شکمش داشت، ریخ بیرون! من دل و رودهشو درآوردم بردم جلوی دختر همسایهمون. میخواستم به زور بهش بخورونم. میخواسم خون مارمولکه رو بریزم توی حلقاش. ولی نشد. فرار کرد. من هم چون ازش متنفر شدم، دیگه نخواسام بکشماش.
خیلی وقت بعد، که دیگه بزرگ شدم، یه دخترهای به من گفت تو گربهای. هرچیزی رو که دوس داری، میخوای اذیتش کنی. من دختره رو دوس داشتم. دوساش داشتم. نمیخواسام اذیتش کنم. فقط دوس داشتم زجر بکشه. زجر بکشه و گریه کنه. ضجه بزنه. ناله کنه. بیافته به خاک و از من بخواد زندهاش کنم! ازم بخواد نکشماش. اولاش روسریشو انداختم دور گردناش و فشار دادم. داش خفه میشد. خرخر میکرد. دُرُس مثِ همون گربههه. دُرُس مثِ اون داشت از دهناش کف میاومد. به من میگفت منو دوس داره. منام بهش میگفتم دوساش دارم. ولی اون منو دوس نداشت. نمیذاش بکشماش. میخواس فرار کنه.
داشت سیاه میشد. افتاده بود به دست و پام. ولی ازم خواهش نمیکرد که نجاتش بدم. بهم فـُش میداد. نمیدونم شایدم بهم فـُش نمیداد. ولی توی چشاش نفرت بود. نفرت بود. ازم خوشاش نمیاومد. من میتونستم نجاتش بدم. میتونستم گردنشو ول کنم تا زنده باشه. ولی اون باید منو دوس میداشت. باید دوسام میداشت که ولاش میکردم. اما اون ازم نفرت داشت. منام گردنشو بیشتر فشار میدادم. خون از گوشهی چشاش ـ فِشـّی ـ زد بیرون. خرخر میکرد. کفی که از دهنش میاومد عینهو گربههه شده بود. خیلی باحال بود. خون فِشـّی زد بیرون. فشششش...
روی زمین پاشنهی پاهاشو هی میکشید جلو و عقب. خندهدار بود. من خندهام گرفته بود. با لگد محکم زدم به زانوش. فک کنم صدای زانوش بود که شکست یا استخون ساق پاش؟ نمیدونم! ولی صدای قشنگی داشت. تِق؛ صدا کرد و شکست.
کشیدماش توی هال. دست و پا میزد. دَس بردم توی خاکِ گلدون، یه مُش خاک برداشتم ریختم توُ چشاش تا مث چشای اون گربههه بشه. پُر از خاک. وقتی توی چشای زلزدهی گربههه خاک میریختم، تکون نمیخورد. اما اون دختره هی تکون میخورد. من خندهام میگرفت. دوس داشتم ببوسماش. لباش سیاه شده بود. ورم کرده بود. میخواسام ببوسماش ولی نمیذاش. محکم روسریشو کشیدم و گردنشو گرفتم تا تکون نخوره. روسریی ابریمشیشو این قدر کشیدم که نازک شد و رفت تو گوشتِ گردناش. خیلی باحال بود دکتر! چون فقط دست و پا میزد. بعد بوسیدماش. بهش گفتم که عاشقشم. ولی اون منو دوس نداش. نمیخواس نجاتاش بدم. هی به من چنگ مینداخ.
دستشو گذاشتم زیر بغلام و خودمو یه دور چرخوندم. تِقی؛ صدا کرد. شکست. خندهام گرفته بود. چون هیچی نمیگفت. فقط اشک میریخ. دخترهی بیشعور. گریه میکرد. ازم کمک نمیخواس. میدید داره یکی میکشتاش، از من کمک نمیخواس که برم نجاتاش بدم. منم گردنشو بیشتر فشار میدادم تا بمیره.
چون دوساش داشتم. نمیخواسام دوساش داشته باشم. من هیچ دختری رو دوس ندارم. نباید دوس داشته باشم. نباید دوس داشته باشم. دخترا دروغ میگن. دخترا خوشگلان. چون خوشگلان دروغ میگن. ولی من راستشو میگم. دوسشون دارم. دوساش داشتم.
وقتی چشماش پر از خاک شد، دیگه خندهام نگرفت. دیگه گریهام گرفت. گربههه مرده بود. پیشی گربههه مرده بود. پیشی مرده بود. مرده بود.
یعنی میگی من کشتماش؟ ها؟... آره؟... پس عشق یعنی چی؟... یعنی این قد عاشقی که باس عشقتو بکشی! عشق یعنی همین! یعنی همین!...»
اولین بار که خون دیدم، وقتی بود که یه بچه گربه رو کشتم. طناب انداختم دور گردناش و چرخوندم و چرخوندم و محکم زدماش به دیوار. از دهناش خون ریخ بیرون. بعد بردم طنابو انداختم دور یه میخ و کشیدماش بالا. خرخر میکرد. کف از دهناش میزد بیرون. من کِیف میکردم. ولی نمیمرد. نمیمرد. اون قدر کشیدماش که نصفه جون شد. بعد بردم زنده زنده چالاش کردم. وقتی خاک میریخ تو چشاش کیف میکردم. اما وقتی مطمئن شدم مرده، گریهام گرفت.
رفتم خونه. چن روز همهش گریه میکردم و از خدا معذرت میخواسام. فکر میکردم روح گربههه همهجا همرامه. میترسیدم شبا تنها بخوابم. گذش. گذش. تا این که رفتم کودکستان. توی کودکستان دوس داشتم گردن دخترا رو بگیرم و فشار بدم تا سیاه و کبود بشن.
دوس داشتم دخترا رو خفه کنم. عاشق خفه کردن دخترام. فکر میکردم باید همهشون بمیرن. دخترا برام موجودات کثیفیان. چون من جلوشون ضعیفام. ازشون خوشام مییومد. چون ازشون خوشام مییومد ازشون بدم مییومد. به خودم میگفتم باید بمیرن تا دوسشون نداشته باشم. باید خفه بشن. سیاه بشن. کبود بشن. زیر دست و پام بیافتن و گریه و کنن و بمیرن. من دوسشون داشتم دکتر! دوسشون داشتم. ولی از بس دوسشون داشتم ازشون متنفر بودم. متنفرم!
دبستان میرفتم. یه روز توی راه که داشتم مییومدم خونه، دختر همسایهمونو دیدم. بهش خندیدم. ولی اون به من نخندید. ازش خوشام اومد. چون از من خوشاش نیومده بود. این قد بهش محبت کردم که ازمن خوشاش اومد. بعد بردمش تو زیرزمین خونهمونو و گلوشو فشار دادم. کبود شده بود. داشت میمرد. خوشحال بودم که داره میمیره. ولی نمرد. گریه میکرد.
قبلش یه مارمولک گرفته بودم که رو دیوار زیرزمین میخاش کرده بودم. شکم مارمولکه رو با تیغ پاره کردم. زنده بود ولی هرچی تو شکمش داشت، ریخ بیرون! من دل و رودهشو درآوردم بردم جلوی دختر همسایهمون. میخواستم به زور بهش بخورونم. میخواسم خون مارمولکه رو بریزم توی حلقاش. ولی نشد. فرار کرد. من هم چون ازش متنفر شدم، دیگه نخواسام بکشماش.
خیلی وقت بعد، که دیگه بزرگ شدم، یه دخترهای به من گفت تو گربهای. هرچیزی رو که دوس داری، میخوای اذیتش کنی. من دختره رو دوس داشتم. دوساش داشتم. نمیخواسام اذیتش کنم. فقط دوس داشتم زجر بکشه. زجر بکشه و گریه کنه. ضجه بزنه. ناله کنه. بیافته به خاک و از من بخواد زندهاش کنم! ازم بخواد نکشماش. اولاش روسریشو انداختم دور گردناش و فشار دادم. داش خفه میشد. خرخر میکرد. دُرُس مثِ همون گربههه. دُرُس مثِ اون داشت از دهناش کف میاومد. به من میگفت منو دوس داره. منام بهش میگفتم دوساش دارم. ولی اون منو دوس نداشت. نمیذاش بکشماش. میخواس فرار کنه.
داشت سیاه میشد. افتاده بود به دست و پام. ولی ازم خواهش نمیکرد که نجاتش بدم. بهم فـُش میداد. نمیدونم شایدم بهم فـُش نمیداد. ولی توی چشاش نفرت بود. نفرت بود. ازم خوشاش نمیاومد. من میتونستم نجاتش بدم. میتونستم گردنشو ول کنم تا زنده باشه. ولی اون باید منو دوس میداشت. باید دوسام میداشت که ولاش میکردم. اما اون ازم نفرت داشت. منام گردنشو بیشتر فشار میدادم. خون از گوشهی چشاش ـ فِشـّی ـ زد بیرون. خرخر میکرد. کفی که از دهنش میاومد عینهو گربههه شده بود. خیلی باحال بود. خون فِشـّی زد بیرون. فشششش...
روی زمین پاشنهی پاهاشو هی میکشید جلو و عقب. خندهدار بود. من خندهام گرفته بود. با لگد محکم زدم به زانوش. فک کنم صدای زانوش بود که شکست یا استخون ساق پاش؟ نمیدونم! ولی صدای قشنگی داشت. تِق؛ صدا کرد و شکست.
کشیدماش توی هال. دست و پا میزد. دَس بردم توی خاکِ گلدون، یه مُش خاک برداشتم ریختم توُ چشاش تا مث چشای اون گربههه بشه. پُر از خاک. وقتی توی چشای زلزدهی گربههه خاک میریختم، تکون نمیخورد. اما اون دختره هی تکون میخورد. من خندهام میگرفت. دوس داشتم ببوسماش. لباش سیاه شده بود. ورم کرده بود. میخواسام ببوسماش ولی نمیذاش. محکم روسریشو کشیدم و گردنشو گرفتم تا تکون نخوره. روسریی ابریمشیشو این قدر کشیدم که نازک شد و رفت تو گوشتِ گردناش. خیلی باحال بود دکتر! چون فقط دست و پا میزد. بعد بوسیدماش. بهش گفتم که عاشقشم. ولی اون منو دوس نداش. نمیخواس نجاتاش بدم. هی به من چنگ مینداخ.
دستشو گذاشتم زیر بغلام و خودمو یه دور چرخوندم. تِقی؛ صدا کرد. شکست. خندهام گرفته بود. چون هیچی نمیگفت. فقط اشک میریخ. دخترهی بیشعور. گریه میکرد. ازم کمک نمیخواس. میدید داره یکی میکشتاش، از من کمک نمیخواس که برم نجاتاش بدم. منم گردنشو بیشتر فشار میدادم تا بمیره.
چون دوساش داشتم. نمیخواسام دوساش داشته باشم. من هیچ دختری رو دوس ندارم. نباید دوس داشته باشم. نباید دوس داشته باشم. دخترا دروغ میگن. دخترا خوشگلان. چون خوشگلان دروغ میگن. ولی من راستشو میگم. دوسشون دارم. دوساش داشتم.
وقتی چشماش پر از خاک شد، دیگه خندهام نگرفت. دیگه گریهام گرفت. گربههه مرده بود. پیشی گربههه مرده بود. پیشی مرده بود. مرده بود.
یعنی میگی من کشتماش؟ ها؟... آره؟... پس عشق یعنی چی؟... یعنی این قد عاشقی که باس عشقتو بکشی! عشق یعنی همین! یعنی همین!...»
نویسنده: آرش خیرآبادی
این داستان کوتاه رو دو سال پیش آرش توی یاهو! 360 نوشته بود.
اگر غلط املایی دیدید، اون غلط نیست به این دلیله که این متن کاملا بر اساس اصول فارسی نوشته شده.
۳ نظر:
دخترا برام موجودات کثیفیان. چون من جلوشون ضعیفام. ازشون خوشام مییومد. چون ازشون خوشام مییومد ازشون بدم مییومد
---
کلی باحال بود.. مرسی که گذاشتیش... !
جالب بود !!! خیـــــــلی !
هیچم باحال نبود.حالت تهوع گرفتم .اه.
ارسال یک نظر