۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

دخترها را دوست دارم

ـ«خودم هم نمی دونم از کجا شروع شد؟ می دونی دکتر! بچه که بودم دوس داشتم پروانه ها رو بگیرم و بالاشونو تیکه تیکه کنم. بعد می ذاشتم شون روی بخاری تا بسوزن؛ یا با کبریت آتیش شون می زدم.
اولین بار که خون دیدم، وقتی بود که یه بچه گربه رو کشتم. طناب انداختم دور گردن­اش و چرخوندم و چرخوندم و محکم زدم­اش به دیوار. از دهن­اش خون ریخ بیرون. بعد بردم طنابو انداختم دور یه میخ و کشیدم­اش بالا. خرخر می­کرد. کف از دهن­اش می­زد بیرون. من کِیف می­کردم. ولی نمی­مرد. نمی­مرد. اون قدر کشیدم­اش که نصفه جون شد. بعد بردم زنده زنده چال­اش کردم. وقتی خاک می­ریخ تو چشاش کیف می­کردم. اما وقتی مطمئن شدم مرده، گریه­ام گرفت.
رفتم خونه. چن روز همه­ش گریه می­کردم و از خدا معذرت می­خواس­ام. فکر می­کردم روح گربه­هه همه­جا همرامه. می­ترسیدم شبا تنها بخوابم. گذش. گذش. تا این که رفتم کودکستان. توی کودکستان دوس داشتم گردن دخترا رو بگیرم و فشار بدم تا سیاه و کبود بشن.
دوس داشتم دخترا رو خفه کنم. عاشق خفه کردن دخترام. فکر می­کردم باید همه­شون بمیرن. دخترا برام موجودات کثیفی­ان. چون من جلوشون ضعیف­ام. ازشون خوش­ام می­یومد. چون ازشون خوش­ام می­یومد ازشون بدم می­یومد. به خودم می­گفتم باید بمیرن تا دوس­شون نداشته باشم. باید خفه بشن. سیاه بشن. کبود بشن. زیر دست و پام بیافتن و گریه و کنن و بمیرن. من دوس­شون داشتم دکتر! دوس­شون داشتم. ولی از بس دوس­شون داشتم ازشون متنفر بودم. متنفرم!
دبستان می­رفتم. یه روز توی راه که داشتم می­یومدم خونه، دختر همسایه­مونو دیدم. بهش خندیدم. ولی اون به من نخندید. ازش خوش­ام اومد. چون از من خوش­اش نیومده بود. این قد بهش محبت کردم که ازمن خوش­اش اومد. بعد بردمش تو زیرزمین خونه­مونو و گلوشو فشار دادم. کبود شده بود. داشت می­مرد. خوش­حال بودم که داره می­میره. ولی نمرد. گریه می­کرد.
قبلش یه مارمولک گرفته بودم که رو دیوار زیرزمین میخ­اش کرده بودم. شکم مارمولکه رو با تیغ پاره کردم. زنده بود ولی هرچی تو شکمش داشت، ریخ بیرون! من دل و روده­شو درآوردم بردم جلوی دختر همسایه­مون. می­خواستم به زور بهش بخورونم. می­خواسم خون مارمولکه رو بریزم توی حلق­اش. ولی نشد. فرار کرد. من هم چون ازش متنفر شدم، دیگه نخواس­ام بکشم­اش.
خیلی وقت بعد، که دیگه بزرگ شدم، یه دختره­ای به من گفت تو گربه­ای. هرچیزی رو که دوس داری، می­خوای اذیتش کنی. من دختره رو دوس داشتم. دوس­اش داشتم. نمی­خواس­ام اذیتش کنم. فقط دوس داشتم زجر بکشه. زجر بکشه و گریه کنه. ضجه بزنه. ناله کنه. بیافته به خاک و از من بخواد زنده­اش کنم! ازم بخواد نکشم­اش. اول­اش روسری­شو انداختم دور گردن­اش و فشار دادم. داش خفه می­شد. خرخر می­کرد. دُرُس مثِ همون گربه­هه. دُرُس مثِ اون داشت از دهن­اش کف می­اومد. به من می­گفت منو دوس داره. من­ام بهش می­گفتم دوس­اش دارم. ولی اون منو دوس نداشت. نمی­ذاش بکشم­اش. می­خواس فرار کنه.
داشت سیاه می­شد. افتاده بود به دست و پام. ولی ازم خواهش نمی­کرد که نجاتش بدم. بهم فـُش می­داد. نمی­دونم شایدم بهم فـُش نمی­داد. ولی توی چشاش نفرت بود. نفرت بود. ازم خوش­اش نمی­اومد. من می­تونستم نجاتش بدم. می­تونستم گردن­شو ول کنم تا زنده باشه. ولی اون باید منو دوس می­داشت. باید دوس­ام می­داشت که ول­اش می­کردم. اما اون ازم نفرت داشت. من­ام گردن­شو بیش­تر فشار می­دادم. خون از گوشه­ی چشاش ـ فِشـّی ـ زد بیرون. خرخر می­کرد. کفی که از دهنش می­اومد عینهو گربه­هه شده بود. خیلی باحال بود. خون فِشـّی زد بیرون. فش­ش­ش­ش...
روی زمین پاشنه­ی پاهاشو هی می­کشید جلو و عقب. خنده­دار بود. من خنده­ام گرفته بود. با لگد محکم زدم به زانوش. فک کنم صدای زانوش بود که شکست یا استخون ساق پاش؟ نمی­دونم! ولی صدای قشنگی داشت. تِق؛ صدا کرد و شکست.
کشیدم­اش توی هال. دست و پا می­زد. دَس بردم توی خاکِ گلدون، یه مُش خاک برداشتم ریختم توُ چشاش تا مث چشای اون گربه­هه بشه. پُر از خاک. وقتی توی چشای زل­زده­ی گربه­هه خاک می­ریختم، تکون نمی­خورد. اما اون دختره هی تکون می­خورد. من خنده­ام می­گرفت. دوس داشتم ببوسم­اش. لباش سیاه شده بود. ورم کرده بود. می­خواس­ام ببوسم­اش ولی نمی­ذاش. محکم روسری­شو کشیدم و گردنشو گرفتم تا تکون نخوره. روسری­ی ابریمشی­شو این قدر کشیدم که نازک شد و رفت تو گوشتِ گردن­اش. خیلی باحال بود دکتر! چون فقط دست و پا می­زد. بعد بوسیدم­اش. بهش گفتم که عاشق­شم. ولی اون منو دوس نداش. نمی­خواس نجات­اش بدم. هی به من چنگ می­نداخ.
دست­شو گذاشتم زیر بغل­ام و خودمو یه دور چرخوندم. تِقی؛ صدا کرد. شکست. خنده­ام گرفته بود. چون هیچی نمی­گفت. فقط اشک می­ریخ. دختره­ی بی­شعور. گریه می­کرد. ازم کمک نمی­خواس. می­دید داره یکی می­کشت­اش، از من کمک نمی­خواس که برم نجات­اش بدم. منم گردن­شو بیش­تر فشار می­دادم تا بمیره.
چون دوس­اش داشتم. نمی­خواس­ام دوس­اش داشته باشم. من هیچ دختری رو دوس ندارم. نباید دوس داشته باشم. نباید دوس داشته باشم. دخترا دروغ می­گن. دخترا خوشگل­ان. چون خوشگل­ان دروغ می­گن. ولی من راست­شو می­گم. دوس­شون دارم. دوس­اش داشتم.
وقتی چشماش پر از خاک شد، دیگه خنده­ام نگرفت. دیگه گریه­ام گرفت. گربه­هه مرده بود. پیشی گربه­هه مرده بود. پیشی مرده بود. مرده بود.
یعنی می­گی من کشتم­اش؟ ها؟... آره؟... پس عشق یعنی چی؟... یعنی این قد عاشقی که باس عشقتو بکشی! عشق یعنی همین! یعنی همین!...»

نویسنده: آرش خیرآبادی
این داستان کوتاه رو دو سال پیش آرش توی یاهو! 360 نوشته بود.
اگر غلط املایی دیدید، اون غلط نیست به این دلیله که این متن کاملا بر اساس اصول فارسی نوشته شده.

۳ نظر:

Niu Sha گفت...

دخترا برام موجودات کثیفی­ان. چون من جلوشون ضعیف­ام. ازشون خوش­ام می­یومد. چون ازشون خوش­ام می­یومد ازشون بدم می­یومد
---
کلی باحال بود.. مرسی که گذاشتیش... !

دخترپاییزی گفت...

جالب بود !!! خیـــــــلی !

خانومی گفت...

هیچم باحال نبود.حالت تهوع گرفتم .اه.