۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه

خنده ی تهوع آور تمام عیار +16

توصیه می شود: بانوان از خواندن این متن جدا خودداری کنند.


موقع انتخابات بود و من هنوز سرباز بودم.
فردای انتخابات که رفتم پادگان، فهمیدم که آماده باش شده و باید شب پادگان بمونیم....


چند وقت پیش خواهرم و بچه هاش مهمون منزل ما بودن و شب می خواستن خونه ی ما بمونن چون همسرش به سفر کاری رفته بود.
ساعت یازده شب تازه یادش افتاد که داروهای پسرش رو نیاورده و باید بره و بیاره.
یازده و نیم بود که راه افتاد بره، منم به خاطر امنیت بیشتر توی شبهای پایتخت باهاش همراه شدم.
وقتی داشتیم از خونه ی خواهرم میومدیم، ساعت تقریبا 12:30 یا یک بود.
بین راه صحبت های مختلفی شد تا اینکه یاد خاطره ای افتادم و شروع کردم برای خواهرم تعریف کردن...
خاطره:

موقع انتخابات بود و من هنوز سرباز بودم.(تیر88 خدمتم تموم شد.)
فردای انتخابات که رفتم پادگان، فهمیدم که آماده باش شده و باید شب پادگان بمونیم.
تا یک هفته بدون حتی یک بار دوش گرفتن ما رو نگه داشتن که اگر اتفاقی افتاد مثلا ما جلوگیری کنیم. خبر نداشتن که اگر ما بیرون بودیم خودمون هم همراه اونهایی بودیم که به خیابونها ریخته بودن.
بعد از یک هفته تازه شیفتی شدیم و یک شب در میون نیروها نصف می موندن پادگان و نصف می رفتن خونه، حالا اینکه جای خواب نبود و ما چه جوری برای خودمون جای خواب درست کردیم رو کاری ندارم، اینهاش بماند....

یک شب که ما شیفت بودیم و به قول فرمانده مون شیفت نخاله ها بود چون سربازهای پایه ی قسمت توی این شیفت بودن.
کل نیروهای قسمت ما از سرباز گرفته تا کادر 22 نفر بود، واسه ی شام رفتیم برای 22 نفرغذا گرفتیم در حالی که 11 نفر توی شیفت استراحت بودن.
غذای همه رو که دادیم، موندیم خودمون چهار نفر با 15 پرس غذا. حالا غذا چی بود؟ چیزی بود که آشپزخونه اسمش رو گذاشته بود کتلت ولی در کل پادگان بین سرباز و رسمی به دمپایی ابری شهرت داشت.
دمپایی ابری به طور میانگین از 50% سویا، 20% نون خشک، 15% پیاز، 10% مخلفات و ادویه و 5%گوشت(شاید هم اسانس گوشت) بود.
حالا نونی که بهمون میدادن بماند، ما هم 4،5 روز از حبسمون گذشته بود، گشنه مون بود و راه چاره ای جز خوردن دمپایی نداشتیم.
شروع کردیم به خوردن کتلت ها بدون نون مزخرف پادگان با سس گوجه فرنگی و برای اینکه پایین بره دلستر رو هم چاشنی کار کردیم.
غذا رو که خوردیم حال هر چهار نفر بد شده بود، بعد از غذا داشتیم چرت و پرت می گفتیم و می خندیدیم و از این می ترسیدیم که حالمون بهم بخوره.
تا اینکه محمد(هم خدمتیم) شروع به تعریف خاطره کرد:

توی قهوه خونه ی محل نشسته بودیم و کل کل شده بود سر اینکه کی از بقیه حال بهم زن تره.
یکی از بچه ها روی میز قهوه خونه تف کرد و یکی دیگه زبونش رو درآورد زد به آب دهن اون یکی.
یکی دیگه تف سبز رنگ با املاح بدنی رو میز انداخت، یکی دیگه واسه اینکه کل همه رو بخوابونه قند رو برداشت زد توش و وقتی کاملا قند آغشته به ماده ی سبز رنگ شد، توی دهنش گذاشت و چاییش رو خورد.

خواهرم حالش حسابی بد شده بود و به من فحش می داد و می گفت کامی به خدا قسم که اگه پشت فرمون نبودم سیاه و کبودت می کردم. خودم هم داشتم از خنده روده بر می شدم جوری که ماشینهایی که توی اتوبان همت من رو می دیدن از خنده ی من خنده شون می گرفت.
این رو که تعریف کرد، حال همه مون بد شد و از اتاق زدیم بیرون رفتیم توی محوطه ی پادگان. داشتیم اق می زدیم ولی خوشبختانه کسی بالا نیاورد.
بعد از کلی خندیدن، صادق(یکی دیگه از سربازا) شروع کرد به تعریف کردن:

دبیرستان که بودیم یکی از بچه ها به خاطر دماق گنده ش به مسعود دماق معروف بود.
توی محوطه ی خاکی پشت مدرسه بودیم که مسعود دماق دستش رو گذاشت یک طرف دماقشو از اون طرف فین کرد و یک توده ی بزرگ سبز رنگ افتاد روی خاک. مسعود گفت: هر کی اینو بخوره 20تومن بهش می دم.
ما داشتیم می خندیدیم که در عین ناباوری یکی اومد جلو و با یک انگشت برش داشت، ولی وقتی می برد سمت دهنش از دستش لیز خورد و افتاد روی زمین.
به خاطر مواد تشکیل دهنده ش روی زمین قل خورد و حسابی خاکی شد ولی پسره از رو نرفت و دوباره برداشت و خوردش.

خواهرم فقط بهم فحش می داد و با یک دست جلوی دهنش رو گرفته بود، فقط هم از سمت راست اتوبان حرکت می کرد. بچه خواهرم با اینکه ازخنده در حال غش کردن بود سرش رو از پنجره بیرون کرده بود تا حالش بهم نخوره. خودم هم به خاطر حال خواهرم از خنده دل درد گرفته بودم.
خاطره ی صادق تموم شد، محمد که خودش خاطره اول رو تعریف کرده بود نتونست تحمل کنه و حالش بهم خورد.

نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم تا خاطره ای که توی ذهنم بود رو تعریف نکنم. بنابراین شروع کردم:

دوره ی آموزشی که بودیم یک شب بعد از ساعت خاموشی(9:30 شب به بعد) بین چهارتا از بچه های تهران با پنج تا از شهرستانی ها کل کل شده بود(یادم نیست اهل کجا بودن) کل کلی که حدودا پنجاه سرباز دیگه تماشاچیش بودن.
زمستون سخت سال 86 توی اون پادگان کویری همه رو سرما خورده کرده بود. قرار شد این 9 نفر دستهاشون رو مثل کاسه نگه دارن و بقیه توی این کاسه های دستی تمام چرک گلو، حلق و بینی شون رو خالی کنن...
تا اینجای کار هیچ کس کم نیاورد، ولی حال نصفی از جمعیت بد شده بود، وقتی که از لای انگشتاشون داشت می ریخت بیرون صدای اه و اوه بالا رفت. وقتی دیدن هیچ کس کم نیاورد تصمیم گرفته شد برای این که به هر حال میدون نبرد پیروز داشته باشه، هر کس کاسه ی دستان خودش رو که پر شده بود از مایعات سبز رنگ، هورت بکشه بالا... شهرستانی ها هیچ کدوم این کار رو نکردن اما هر چهارتا تهرانی این کار رو کردن، حال بیشتر سربازا بهم خورد....

رسیده بودیم خونه، خواهرم ماشینو پارک کرده بود که خاطره ی من تموم شد، از ماشین پیاده شده بود و سرش رو گذاشته بود روی سقف، جیغ می زد و به من می گفت: کامران خدا خفه ت کنه... منم از دل درد فقط کف پارکینگ نشسته بودم و می خندیدم.
خاطره ی من که تموم شد، صادق و اون یکی رفیقمون هم حالش بهم خورد، خودم هم انقدر از دست بقیه خندیدم که حالم بهم خورد، شب هم گشنه خوابیدیم.

این بود دردسر یک خنده ی تهوع آور تمام عیار

هیچ نظری موجود نیست: