گاهی وقتا سوتی هایی می دیم که بعد از سال ها هم یادمون میندازن، تو سرمون می زنن و می خندن.
گاهی هم ما یاد دیگرون می ندازیم، دستشون می ندازیم و تفریح می کنیم.
تنها یک سوتی توی عمرم دادم که هنوز هم ممکنه کسی یاد من بندازه، بازم دستم بندازه و بهم بخنده.
هر وقت از کسی سوتی بگیرم یا شروع کنم به اذیت کردن طرفی که سوتی داده، طرف اگر آشنا باشه این قضیه رو که میخوام تعریف کنم رو یادم میندازه، منم ساکت میشم.
سر همین قضیه زیاد اهل سوتی گرفتن توی کلام دیگرون نیستم مگه اینکه دیگه خیلی سوتی داغونی باشه.
کلی سال پیش بود...
با آب و تاب حسابی داشتم از مدرسه میومدم سمت خونه. حالا اینکه چرا منو جو گرفته بود، الان می فهمید...
از در حیاط اومدم تو، وقتی رسیدم داخل خونه مادرم و بقیه ی اعضا همه نشسته بودن و تلویزیون تماشا می کردن.
مادرم به محض دیدن چهره ی من فهمید یه خبری شده، گفت: چی شده؟
گفتم: از مدرسه که داشتم میومدم، رفتم ونک که تاکسی بگیرم، همین که سوار ماشین شدم، صدای انفجار اومد.
همه هل کردن.
گفتم: چیزی نشده، گوش کنید. خلاصه سوار تاکسی اومدیم توی اتوبان کردستان، دیدم ترافیک شده، اون جلو هم یه آتش سوزی حسابی شده بود. فهمیدم صدای انفجار از همین جا بوده، منتها چون ایستگاه آتش نشانی خیابون ملاصدرا نزدیک بود، ماشین های ضدحریق زود رسیده بودن.
داداشم گفت: چی منفجر شده بود؟
من گفتم: یه تانکینر، از این بزرگا.
همه یه خورده همدیگه رو نگاه کردن ولی سر در نیاوردن.
خواهرم پرسید: تانکینر؟
گفتم: آره دیگه، یه تانکینر از اینهایی که 18 تا چرخ داره، مثل این که قیچی کرده بود و بعدش هم چپ کرده بوده، یه ماشینی هم زده بهش و منفجر شده.
بقیه که حس کنجکاویشون حسابی تحریک شده بود و مسلما هیچ کدوم نمیفهمیدن مقصود من از "تانکینر" به چه نوع وسیله ای هست و البته به خودشون هم عمرا اجازه نمی دادن از منی که کوچکترین عضو خانواده بودم بپرسن که حالا این "تانکینر" چیه.
من هنوز مشغول تعریف کردن صحنه با پیاز داغ اضافی بودم که دامادمون از راه رسید.
از من پرسید: قضیه چیه؟
من گفتم: توی کردستان یه تانکینر حمل سوخت منفجر شده.
اینو که گفتم، همه همدیگر رو نگاه کردن و انفجار مهیب خنده داخل خونه طنین انداخت.
من که مونده بودم قضیه چیه، ولی بقیه انقدر خندیدن که دبگه نفسشون بالا نمیومد و نمی تونستن به من بگن قضیه چیه.
بعد از اینکه همه خنده هاشون تموم شد.
متوجه شدم که تو کل مدتی که ماجرا رو تعریف می کردم به جای تانکر می گفتم تانکینر.
واژه ی تانکر و کانتینر رو با هم قاطی کرده بودم...
پ. ن: حالا شما نمیخواد به روی من بیارید.
گاهی هم ما یاد دیگرون می ندازیم، دستشون می ندازیم و تفریح می کنیم.
تنها یک سوتی توی عمرم دادم که هنوز هم ممکنه کسی یاد من بندازه، بازم دستم بندازه و بهم بخنده.
هر وقت از کسی سوتی بگیرم یا شروع کنم به اذیت کردن طرفی که سوتی داده، طرف اگر آشنا باشه این قضیه رو که میخوام تعریف کنم رو یادم میندازه، منم ساکت میشم.
سر همین قضیه زیاد اهل سوتی گرفتن توی کلام دیگرون نیستم مگه اینکه دیگه خیلی سوتی داغونی باشه.
کلی سال پیش بود...
با آب و تاب حسابی داشتم از مدرسه میومدم سمت خونه. حالا اینکه چرا منو جو گرفته بود، الان می فهمید...
از در حیاط اومدم تو، وقتی رسیدم داخل خونه مادرم و بقیه ی اعضا همه نشسته بودن و تلویزیون تماشا می کردن.
مادرم به محض دیدن چهره ی من فهمید یه خبری شده، گفت: چی شده؟
گفتم: از مدرسه که داشتم میومدم، رفتم ونک که تاکسی بگیرم، همین که سوار ماشین شدم، صدای انفجار اومد.
همه هل کردن.
گفتم: چیزی نشده، گوش کنید. خلاصه سوار تاکسی اومدیم توی اتوبان کردستان، دیدم ترافیک شده، اون جلو هم یه آتش سوزی حسابی شده بود. فهمیدم صدای انفجار از همین جا بوده، منتها چون ایستگاه آتش نشانی خیابون ملاصدرا نزدیک بود، ماشین های ضدحریق زود رسیده بودن.
داداشم گفت: چی منفجر شده بود؟
من گفتم: یه تانکینر، از این بزرگا.
همه یه خورده همدیگه رو نگاه کردن ولی سر در نیاوردن.
خواهرم پرسید: تانکینر؟
گفتم: آره دیگه، یه تانکینر از اینهایی که 18 تا چرخ داره، مثل این که قیچی کرده بود و بعدش هم چپ کرده بوده، یه ماشینی هم زده بهش و منفجر شده.
بقیه که حس کنجکاویشون حسابی تحریک شده بود و مسلما هیچ کدوم نمیفهمیدن مقصود من از "تانکینر" به چه نوع وسیله ای هست و البته به خودشون هم عمرا اجازه نمی دادن از منی که کوچکترین عضو خانواده بودم بپرسن که حالا این "تانکینر" چیه.
من هنوز مشغول تعریف کردن صحنه با پیاز داغ اضافی بودم که دامادمون از راه رسید.
از من پرسید: قضیه چیه؟
من گفتم: توی کردستان یه تانکینر حمل سوخت منفجر شده.
اینو که گفتم، همه همدیگر رو نگاه کردن و انفجار مهیب خنده داخل خونه طنین انداخت.
من که مونده بودم قضیه چیه، ولی بقیه انقدر خندیدن که دبگه نفسشون بالا نمیومد و نمی تونستن به من بگن قضیه چیه.
بعد از اینکه همه خنده هاشون تموم شد.
متوجه شدم که تو کل مدتی که ماجرا رو تعریف می کردم به جای تانکر می گفتم تانکینر.
واژه ی تانکر و کانتینر رو با هم قاطی کرده بودم...
پ. ن: حالا شما نمیخواد به روی من بیارید.
۱ نظر:
تانکینر!!!!!!!!!
بچه م زبونش نمی چرخیده خوووووووووووو
من اصلا به روت نمیارم...یعنی تمام سعی خودم رو می کنم!
ارسال یک نظر