۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

دخترهای دردسر ساز

البته توجه داشته باشید، برای اینکه متن زیادی از حد طولانی نشه، خیلی از جزئیات حذف شده...
دی ماه 1386
پادگان آموزشی.

عجب برفی اومده بود.
مرخصی شهری.

چهار نفر بودیم، همه مون از بس غذای افتضاح پادگان رو خورده بودیم فقط تو فکر یه رستوران بودیم که خوشبختانه پیدا کردیم که می شد رفت توش و یه چیز به درد بخور خورد، صاحب رستوران خنده ش گرفته بود و بهمون گفت: همه تون تابلوئید.
گفتم: چطور؟
گفت: منظورم به تهرانی بودنتونه... (یعنی ماها انقدر تابلوئیم؟؟؟)
وقتی اومدیم بیرون، ما که یک ماه و نیم بود آدم ندیده بودیم. راه افتادیم بریم بگردیم، یه جا وایساده بودیم و بچه ها داشتن زنگ می زدن خونه هاشون که یکی از رفقا رو دیدم با دو تا دختر داره راه میره، رفتم پیشش و گفتم قضیه از چه قراره؟ گفت: اینها بچه تهرانن.
گفتم: خوب کودن با این لباس کی بهت نگاه می کنه؟
گفت: خوب وقتی بدونه بچه تهرانم، فرق می کنه کچل.
خلاصه بعد از یک ربع که دنبال دخترا توی تنها پارک اونجا در حالی که برف سنگینی میومد و کلی هم روی زمین نشسته بود راه رفتیم...
هی می گفتیم: ما بچه تهرانیم و شما هم تیپتون و رفتارتون مشخصه که تهرانی هستید، ناز نکنید و ....

آخرش رفیقم به دختره گفت: نگاه کن، ما هر دومون تو غربتیم، نباید هوای همدیگه رو داشته باشیم؟ حالا بیا یکی از این قطاب ها بخور، ببین چقدر خوشمزه س.
بالاخره دخترا بعد کلی فک زدن راضی شدن یه دونه قطاب بردارن.
رفیقم بسته ی قطاب رو داد به من و گفت فاصله بگیر از من و رفت جلوی دخترا گفت: حالا که حال دادین، به احترام فرمانده ی گروهان ایست خبردار. این رو گفت و جلو اونها احترام گذاشت و پا چسبوند. همون موقع که ما و دخترا داشتیم می خندیدیم، یه موتوری اومد توی پارک و دستشو گذاشت روی شونه ی رفیقم که هنوز دستش رو بالا نگه داشته بود.
معلوم نبود کیه، چون به خاطر سرما همه صورتشو پشونده بود.
وقتی قیافه شو دیدم، از شانسمون دیدم که فرمانده ی گروهان بود. رفیقم داد زد: فرار کن.
شروع کردم دویدن، برگشتم دیدم با موتور راه افتاد دنبال من، ولی خوب اگه پوتین های من بهم وفا کرد، لاستیک موتور فرمانده بهش وفا نکرد و لیز خورد.
وقتی من در رفتم و پیش بچه های دیگه رفتم. فهمیدم که اون رفیقمو بردن بازداشتگاه.
فرداش توی پادگان فهمیدم که تژدید دوره کردنش. یعنی باید می رفت و از اول میومد.

خلاصه این که نتیجه می گیریم که وقتی که گونی تنته طرف هیچ دختری نباید بری، چون از هر چیزی خطرناکتره.

هیچ نظری موجود نیست: