۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

قر دادن همانا و ...

بازم توجه داشته باشید، برای اینکه متن زیادی از حد طولانی نشه، خیلی خیلی از جزئیات حذف شده...
اسفند 86
پادگان آموزشی

شب آخر، قبل از اردوی پایان دوره
آسایشگاه گروهان

باز هم چهار نفر، همون چهار نفری که فرمانده گروهان بهمون می گفت: نخاله ها
شورا گذاشته بودیم، همه ی شرهای گروهان رو هم گوشه ی خودمون جمع کرده بودیم تا برنامه ی شب آخر رو بچینیم که خوش بگذرونیم. آخه بدون برنامه ریزی که نمی شد. حتی شیفت های نگهبانی پشت بام آسایشگاه رو برای اینکه آمار بگیرن رو مشخص کردیم.(البته گذر به پشت بام آسایشگاه ممنوع بود.)
شامگاه ساعت 4:30 تموم شد، از همون موقع جشن پتو شروع شد.
آسایشگاه ما آخرین ساختمون بود(به قول بعضیا توی بیابون بود) و صدای داد و فریادها به گوش مسئولین نمی رسید، مگه این که کسی میومد نزدیک آسایشگاه.
بنابراین تمام برنامه های همگانی اونجا برگزار می شد و با تمام رابط ها هماهنگ شده بود که بچه های گروهانشون، البته اونهایی که جنبه دارن رو بدون این که بدونن قضیه چیه! بیارن.
تالار وحشت شده بود، همه آروم می نشستن بعد دو نفر تخت رو هل می دادن جلوی در تالار تا کسی فرار نکنه و پتوها می افتاد رو سر طعمه ها. یه نفر هم چراغ ها رو خاموش روشن می کرد برای دادن جو بیشتر...
اون شب کل گروهان ها کتک خوردن، هر چند ما که خودمون برنامه ها رو چیده بودیم، از همه بیشتر رفتیم زیر پتو، خودم چهار بار رفتم زیر پتو
ساعت 9:30 باید خاموشی زده می شد و دیگه جیک کسی در نیاد.
اون موقع دیگه غریبه ای بینمون نبود، چراغ ها خاموش بود و فقط هیتر روشن بود، هر چند نور چراغ های هیتر به اون بزرگی برای برنامه کافی بود.
از 9:45 بزن و برقص شروع شد.
انقدر رقصیدیم، که توی اون سرما همه با زیرپوش و رکابی می گشتیم، فقط وقتی که آمار می رسید که دژبان داره میاد، بچه ها باسرعتی باور نکردنی میپیچیدن روی تخت ها، وقتی دژبان می رسید انگار 20ساله که همه خوابیدن ولی وای از اون موقعی که یه نفر هنوز داغ بود و می زد زیر خنده...
بعد از رفتن دژبان، ادامه ی برنامه با شدت بیشتر شروع شد. اما بهمون تک شبانه زدن و از آسایشگاه بغلی بدون لباس فقط با لباس زیر ریختن توی آسایشگاه ما و شروع کردن رقصیدن(حالا فکرشو بکن توی اون سرما)... ولی واسه ی خراب نشدن ماجرا مجبور شدیم بریزیمشون بیرون که سر همین قضیه حمله پاتک اجرا شد... ولی اونها هم نامردی نکردن و به جای اینکه برن طرف آسایشگاه خودشون، رفتن سراغ افسرهایی که تازه یک هفته از اومدنشون می گذشت. وقتی که سر و صدای ارشد افسرها بلند شد، یه نفر زد با سنگ پای چشمش هر چند آخرش هم نفهمیدیم کی بود.

همه متواری شدیم.

فردا وقتی می خواستیم بریم اردو، ما رو جدا کردن و گفتن شما تجدید اردو می شین به خاطر شورش، گفتیم: شورش چی؟
گفتن: بیشتر از 10نفر شبانه ریختین توی آسایشگاه افسرا، نظم و نظام کل پادگان رو بهم زدین.

گذاشتن بریم اردو ولی وقتی برگشتیم. افسره که هیچیش نشده بود رو آوردن واسه ی سخنرانی و گفت: من 120000 تومن خرج فلانم کردم و بهمانم، ولی بین خودمون بمونه این قضیه...
خلاصه ی مطلب این که طرف می خواست باج بگیره و توی پادگان هم کسی نفهمه و فقط ما بدونیم. ما هم که آخر دوره مون بود و هر چی پول داشتیم خرج کرده بودیم. نتونستیم پول زیادی جمع کنیم تا رفتیم سراغ رفقا در گروهان های دیگه... این شد که به جای 120000 تومن نزدیک 460000 تومن جمع شد ولی وقتی شب توی سالن غذاخوری یکی از بچه های تهران که از آسایشگاه های دیگه بود به افسره گفت: باج می گیری، هار شدی. شر درست شد
این شد که طرف ساعت 12 اومد توی آسایشگاه و گفت: می خواستیم حل بشه ولی خودتون نخواستید، همتون رو به دادگاه می کشونم و ...
انداختیمش بیرون کل 460000 تومن رو هم دادیم به امامزاده ای که اونجا بود یه قرون هم بهش ندادیم.
امامزاده که آباد شد، وضع ما هم درست شد.
ظهر با اتوبوس به سمت تهران حرکت کردیم. فقط 10، 12 نفر موندن که به جرم اینکه اون شب نگهبان آسایشگاه بودن یک روز اضافه نگهشون داشتن.

وارد پادگان تهران که شدیم، چند روز بعد همون افسر اومد داخل پادگان ما، وقتی من رو دید، بهش گفتم: سرتو بگیر بالا، چون تا یک هفته دیگه کل سربازها از ماجرا خبر دارن.
اما تا پس فردا اونجا بیشتر نموند، چون یک هفته به دو روز کشید. انتقالی گرفت و رفت.

نتیجه این که توی مکان نظامی انقدر قر بدین تا خفه شین و انرژی نداشته باشین تا برین و چشم افسرها رو در بیارید.

هیچ نظری موجود نیست: