۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

سه رقمی

دیروز که بارون اومد، از شانس ما رعد و برق به تیر برق زد، صدای انفجار توی محل تولید شد و برق خونه ی ما قطع شد.
چون فکر می کردم برق محل قطع شده، گفتم بالاخره یکی زنگ می زنه و گزارش میده و خودمون کاری نکردیم.
اما فقط خونه ی ما بود که برقش قطع شده بود. :دی
خلاصه بعد سه یا چهار ساعت که این مسئله رو فهمیدیم، زنگ زدیم 118 تا شماره ی خرابی برق رو بگیریم، گفت 121
واقعا هم گرفتن هیچ شماره ای مثل سه رقمی ها ضایع نیست که آدم از 118 بگیره.
همون موقع که داداشم به 118 زنگ میزد، یاد خاطره ای افتادم و تصمیم گرفتم بیام اینجا بنویسم.



زمانی که دبیرستان بودم، همیشه و در همه حال دنبال این بودیم تا به هر بهانه ای که بدست میاد از مدرسه جیم بشیم، که خوب صد البته این مقتضای سنمون بود. کاریش نمی شد کرد. :دی
خیلی وقتا که من و رفیقم امیر از مدرسه جیم می شدیم، به تلفن عمومی سر چهارراه که می رسیدیم به مدرسه زنگ می زدیم، با نازک کردن صدا و معرفی کردن خودمون جای مادر اعضای تیم پنج نخاله، اونها رو هم از مدرسه خارج می کردیم.
یک روز که امیر جیم شده بود و من نتونسته بودم فلنگ رو ببندم و در برم، قرار شد من خودمو به حال نداری بزنم و امیر که زنگ می زنه و خودش رو جای مادر من معرفی میکنه بگه کامران وقت دکتر داره و باید بیاد خونه. وقتی امیر رفت به کل از یاد بردم قضیه رو... داشتم با امید یکی از اعضای تیم 5نفره مون، مسخره بازی در میاوردیم که استاد مهیار مرحوم(نویسنده کتاب با خلوت گزیدگان خاک) منو به اسم صدا کرد و گفت: حالت خوبه؟
من که فکر می کردم منظورش به مسخره بازی هامونه، گفتم: بله استاد، چرا حالم بد باشه؟
- مطمئنی؟
- کاملا!!!
- باشه، پس مدرسه می مونی.
- چطور؟
- آخه الان مادرت زنگ زد گفت: بری خونه، چون باید بری دکتر. ولی لازم نیست، خودت می گی حالت کاملا خوبه.

تازه فهمیدم امیر زنگ زده و من چه گندی زدم. :دی
در مقابل اون یک روز که من فر خوردم و امیر نتونسته بود این کار رو بکنه، قرار شد من زنگ بزنم و اون رو فراری بدم.
اما چون همیشه این امیر بود که زنگ می زد، رو همین حساب من شماره تلفن مدرسه رو نداشتم. تصمیم گرفتم از تلفن عمومی چهارراه به 118 زنگ بزنم و شماره تلفن مدرسه رو بگیرم.
اون زمان که زنگ میزدی 118 هنوز نمی گفت: "راهنمای شماره فلان..." به تازگی اینطور شده بود و من نمیدونستم.
وقتی زنگ زدم 118 و گفت: "راهنمای شماره فلان بفرمایید" من که گوشم به این آوا آشنا نبود. فکر کردم چون با تلفن عمومی به 118 زنگ زدم(چقدر واقعا فکر کرده بودم)، به اپراتور مخابرات وصل شدم و باید شماره ای رو که می خوام بهش بگم تا برام بگیره. اولش یه لحظه مونده بودم که چی باید بگم و داشتم سلام و احوالپرسی می کردم. بعد کلی یاوه گفتن...
گفتم: "خانوم شماره ی 118 رو می خواستم." خانومه که تا اون لحظه به خاطر نوع برخورد من حسابی خوش وبش کرده بود و با لطافت هم صحبت من شده بود. یک لحظه سکوت کرد و بعد رکیک ترین حرف هایی که از یک اپراتور 118 می شد انتظار داشت رو نثار من کرد، بعد هم تماس رو قطع کرد.

وقتی بالاخره تلفن مدرسه رو گرفتم و تماس گرفتم. انقدر از سوتی که داده بودم پیش 118 خندم گرفته بود که نمی تونستم جلوش رو بگیرم. وقتی معاون تلفن رو برداشت، صدام رو نازک کرده، بعد از اینکه گفتم: امیر باید بیاد خونه اسباب کشی داریم. ناگهان پفی خندم گرفت و زدم زیر خنده... معاون که بخوبی ما دونفر رو می شناخت و بازم همیشه گول می خورد، ایندفعه مچمو گرفت و فهمید که من پشت خطم و با عصبانیت گفت: فردا که میای مدرسه، هم به خدمت تو می رسم هم به خدمت رفیقت.

۵ نظر:

ساسوشا گفت...

آخ آخ آخ...ما هم کلی از این کارا کردیم!

یکی از دوستامون یادش رفته بود از ارتفاع می ترسه ..همون بالا وایساد تا سرایدار مدرسه اومد آوردش پایین و بعدشم مستقیم بردنش دفتر مدیر و حاضر غایب کلاسی کردن و کسایی که جیم شده بودن بعله دیگه! یه جورایی به رحمت خدا رفتن!

سلمان گفت...

خیلی باحال بود

دخترپاییزی گفت...

چی بگم آخه
بچه م فقط خدای سوتیه
__________________________
آپم !

مژده گفت...

:)))))))
خاله خیلی ضایعیــــــــــــــــــــا !!!!!! :))))))

روزهای تنهایی گفت...

وای داداشی از دست تو...اینقدر خندیدم از دستت که نگو.

اخر سوتی هستیاااااااااااااااااااااااااااا

تا باشه از این خاطره ها...........