۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

جوون بودیم؛جاهل بودیم

سال هشتاد و یک بود...
دلم ز هر غمی آزاد بود، جز یک چیز که انقدر گنده بود، هیچ کس نمی فهمید.
چون قدیم بود هنوز تیممون کامل بود و بچه ها هر کدوم نرفته بودن یه گوشه از دنیا.


به دعوت یکی از دوستان راه افتادیم رفتیم همون رستوران های بین المللی بالای پارک ملت. :دی
بعد از کلی مسخره بازی و جهالت توی ولیعصر داخل رستوران شدیم ولی جایی برای نشستن نبود، ما هم که رزرو نکرده بودیم، تصویب شد بریم توی پارک ملت غذا رو نوشجان کنیم. :دی
سفارش های غذا رو یک دختر با بر و رویی کاملا مناسب، مشتری خر کن و ... می گرفت.
ما هم که مسلما اون موقع بدمون نمیومد، چهارتا پسر که همگی مشتاق هر چیزی که مربوط به جنس مخالف باشه.
انگار طرف ما هم خوب میدونست با چه کسایی طرفه.
وقتی سفارش رو دادیم و غذاهای نسبتا متوسط از لحاظ قیمتی رو ازش خریدیم، برگشت گفت: شما سفارشتون رو دادید، از این به بعد اگر غدایی بخرید توی سودش منم شریک می شم.
ما هم از خدا خواسته که به یک جوون جویای نام کمک کنیم، ازش پرسیدیم چه کاری از ما ساخته س؟
گفت: گرون ترین غذای ما رو بخرین.
یه خورده که همدیگه رو نگاه کردیم، پدرام گفت: در برابرش شما چی به ما میدین؟
دختره بعد از کمی اینور اونور رو نگاه کردن به پدرام گفت: شما بخر من ماچو بهتون می دم.
همگی با هم یک جا کب کردیم، دوباره ازش پرسیدیم او هم تایید کرد.
هر چقدر که من مخالفت کردم و گفتم ارزشش رو نداره، پدرام گوش نکرد و میگفت: کامران چرا نمی فهمی؟ ماچ رو که بگیری خود به خود باقی مسائل حله.
و گرون ترین غذای رستوران چینی رو خرید.
وقتی غذاها رو برای ما آوردن، من و پدرام راهی صندوق شدیم، پدرام هم لپش رو آماده کرده بود تا طرف بوسه بر لپش نقش بزنه.
وقتی رسیدیم، دختره یک ظرف سالاد جلوی ما گذاشت، گفتم: این چیه؟
گفت: این سالاد "ماچو" همونیه که قولشو بهتون داده بودم.

باقی ماجراهاش بماند برای بعد... :دی

۴ نظر:

سلمان گفت...

سلام شاهرخ!

وای مردم از خنده
جام جم رفتن از این ماچ کردن ها هم داره

دخترپاییزی گفت...

ناکام نمونی صلواااااااااااااااات

ساسوشا گفت...

عجب دختر بدجنسی بوده:دی

روزهای تنهایی گفت...

وای داداشی چه سر کاریه با حالی بود.چسبید....
خیلی خندیدم.