۱۳۹۴ مهر ۹, پنجشنبه

574

چند روز بود حواسم به آخر سپتامبر بود كه مثلن بيام ادا تنگارو درارم بگم سپتامبر تموم شد و ليريكس ويك مى آپ ون سپتمبر اندز رو بنويسم و اينا…
نيست قرار بود امروز نرم سر كار و ديرتر بيدار شم، ديشب ساعت يك نشسته بودم داشتم كنسرت گرين دى - راستش رو بخواى همچين زياد از اين بند خوشم نمياد، ولى واقعن اجرايى كه با اين سانگ مى كنن رو دوست دارم. - رو مى ديدم، هر چند كه سر هر كدوم از كارا رفتم چشمه خشكيده بود.
پيش خودم حساب كرده بودم ممكنه نهار هم خونه نباشم، اونوقت ساعت نه و نيم خودمو انداختم رو تخت.
البته اين فقط لفظش بود، من بخاطر شرايط كمرم لااقل هيچوقت خودمو پرت نمى كنم رو تخت، البته رو تخت هاى تك نفره كس ديگه اى رو هم نمى شه پرت كرد، ممكنه سرشون بخوره به ديوار يا شوفاژ…
آره، رو اين حساب كه امروز يه كم ديرتر مى خوام راه بيافتم با بى خيالى نشسته بودم به كنسرت هاى اچ دى ديدن و بعدش با يه نازنينى تا يه ربع به سه حرف زدنم طول كشيد.
و خب من اصلن الارم گوشيم رو يه ساعت ديرتر تنظيم كرده بودم كه هشت هشت و نيم پاشم، اونوقت پدر گرام ساعت هفت و ربع يه طورى از طبقه پايين صدام زد كه در عرض سى صدم ثانيه ملافه رو زدم كنار و سيخ روى دو تا پام كاملن سيخ وايساده بودم. برادر گرام منظره رو ديد و خنديد و روش رو اون طرف كرد، گفتم زهرمار صبحه ديگه…
داشتم فكر مى كردم بيا، از بين اين همه موجود زنده باس بابامون روز اول اكتبر بيدارمون كنه.

هیچ نظری موجود نیست: