۱۳۹۴ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

573 - تیکه‌پاره از دست‌نوشته‌های دو سه ماه اخیر

•       گفتم گمونم باس بگم خدافظ…
گفت نگو.
گفتم چى بگم پس؟
گفت هيچى.
گفتم هيچى.

•       اممم، يادته گفته بودى بسه ديوونه، انقدر خاطرهبازى نكن؟ تمام عكسامونو پاك كردم، عكسايى كه تو ازم گرفته بودى، عكسايى كه من ازت گرفته بودم، عكساى دو نفرهمون، سايههامون، اسكرينشاتهاى حرفامون، همه رو… اصن ورداشتم اسمتو پاك كردم. بعد ديدم خب تو رو كه پاك كردم از هر كى ديگه هم هر عكسى مونده بود پاك كردم.

•       امروز يه جا خوندم زندگى تو ٨٠ سالگى خيلى حوصله سر بر و خسته كنندهس، خصوصن اينكه ديگه سكس هم نمىتونى بكنى. پس با يكى ازدواج كن كه بتونه بخندونت، مىتونه بخندونت؟

•       هه! تا همين چند روز پيشا صحبت خواستگارى رفتن يكى از دوستان بود، چقدر از دختره خوشش ميومد، بعد فكر كن دو شب قبل از مراسم خواستگارى يكى بياد فيلمى كه از طرف مخفيانه موقع سكس گرفتن و پخش شده رو بهت نشون بده، نه اينكه خود حركته مهم باشهها، ولى اينكه فيلمش هست. اينكه يه خرى اين كارو كرده…

•       يه الدنگى مىگفت نصف اينا ارتباط عاطفى يا نزديك با تو ندارن، هر كى ندونه انگار خودش عاشق دلخستهى منه! والا…

•       گفت تو از همه چى بدت مياد.
گفتم خو من از خيلى چيزا خوشم مياد، ولی فقط اونايى كه بدم ميادو مىگم.
گفت ولى بيشتر بدت مياد.
گفتم ياپ، آيم هيتر.
گفت آيم لاور.
من نگاه…

•       به خدا زشته رو كيك تولد يه نر ٢٧ ساله به قد و اندازههاى من يه ٢ بزارن و يه علامت سوال، توجيهشون هم اين باشه كه قنادى ٧ نداشت. خب به جاى فشفشه و دود و مكافات ده تا دونه شمع خالى مىگرفتين که بهتر بود.

•       چند روز پيش واسه خاطر تولدم همديگه رو ديده بوديم، وقتى داشتم از ماشينش پياده مىشدم، گفت دوست دارم، دوباره برگشتم سر جام، نگاش كردم، گفت هيچى هيچى! هيچى نگفتم، اصن غلط كردم، برو! خدافظ… خندهم گرفته بود، گفتم خدافظ و پياده شدم.

•       مىگفت زن انقد درشت بده، گفتم زن بايد بياد تو بغل جا شه. با ذوق مىگفت آره آره؛ كوچولوموچولو، ريز نباشه البته، يه طورى ظريف باشه كه تو بغل فيت بشه، بيرون نزنه، جا كه كرد خودشو تو بغلت بهش بگى كوچولو. حالا اينكه اون بفهمه از ذوقزدگىِ آغوشش بهش اينو مىگى يا فقط بخاطر هيكلش مىگى ديگه پاى خودش و درك و شناختش از تو.

•       گفتم انصاف نيست تو انقد منو حفظى، گفت نيس تو اصن منو بلد نيستى، گفتم آست رو سريع رو كردى عزيزدلم، گفت آره بابا، من كلا رو بودم از اول با تو.

•       گفت نرو، بمون حرف بزنيم. نشستم سر جام.

•       چقدر خوبه يكى دروغ نگه، رك باهات موافق باشه و بگه پول دواى هر درديه! وقتى كه مىگه برس به خودت و مىگى دارم عين خر كار مىكنم پول درارم خوب مىشه حالم.

•    اگه يكى هست كه حرفت رو قبل از گفتن مىدونه، از حالاتش مىفهمى كه مىدونه، بهش مىگى خودت كه میدونى، اون تاييد مىكنه كه مىدونه، با این حال بازم از احوالاتش مىفهمى كه دلش مىخواد براش بگى و گوش بده؛ اينارو نزار برن، چنگ بنداز به هر چيزى كه لازمه، با هر جايى كه مىتونى نگهشون دار، نزار برن از زندگيت. نزار فقط تو زندگيت باشن، مال خودت بكنشون.


هیچ نظری موجود نیست: