كامى كى را دور ريختم.
از هر جايى كه يادم بود حذفش كردم.
ديگه دلم نمى خواد حرف بزنم راجبش كه چرا...
ذهن ديگران هم خود به خود عادت مى كنه، نكرد هم گوشزد خواهم كرد.
تا كه صدام نكنن.
غمگينم.
انقدر اين دو روز رو به الكى خوش بودن سر كرده ام كه به خودم هم تلقين شه.
انقدر نقش بازى كردم تا كه عمرن كسى بفهمه توم چه خبره.
اما الان زده بالا.
با كار خفه نكردن خودم و خسته نشدن تو روز تعطيل باعث شده اين وقت شب حالم بهم بريزه.
از تو يكى انگار داره مى خورتم.
لعنت.
لعنت به همه ى تلخندايى كه اين روزا تحويل مى گيرم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر