۱۳۹۳ خرداد ۳, شنبه

509

مى گفت يادت هست ز... يه دوست داشت، اسمش ل... بود؟
گفتم آره، چطورى ممكنه يادم بره؟ اسم و قيافه ش هم يادم بره، خيلى چيزاى ديگه ش يادم نمى ره...
پريد وسط حرفم گفت خيله خب حالا نمى خواد وارد جزيات شى.
گفتم چطور شده حالا؟
گفت يادته ل... تعريف مى كرد كه يه دفه كه داداشش ز... رو ديده بود، با هم سلام عليك و احوالپرسى كرده بودن، بعد داداشه بعدن به ل... گفته بود كه چرا ز... اينطورى حرف مى زنه؟
گفتم خو...
گفت ل... مى گفت داداشش گفته بعد كه ز... ازش تو ايستگاه اتوبوس جدا شده، انقد بهم ريخته كه گرفته نشسته تو ايستگاه تا نفسش جا بياد.
جريان يادم اومده بود و بخاطر همين نيشم باز شده بود، گفتم خو من ديگه انقد تو زندگيم با ز... حرف زدم متوجه اون حالت بخصوص صحبت كردنش نمى شم، تازه الان لحن حرف زدنش صددرصد متفاوت شده، كلى سال از اون موقع مى گذره بابا، از اون موقع ازدواج كرده و فيلان و اينا.
گفت حالا داستان توام كه مى گى فقط با سلام گفتنش مى خواى برى بغل بگيريش همينه.
گفتم نه، تو حاليت نيس، جريان دوست داشتن با لحن عشوه دار خيلى فرق داره، كارى كه اين دو تا با آدم مى كنه خيلى با هم فرق مى كنه.
يه صداى هوم از لباش در اومد فقط.

هیچ نظری موجود نیست: