قبلن این رو در قالب توییت مطرح کرده بودم که خیلی از افراد هر جایی میرن، اعم از مراکز تفریحی، کافهها، رستورانها، هتلها، پارکها، خیابونا، بیابوتا، شهرا و کشورها برای این نمیرن که از خود اونجا بودن لذت ببرن، میرن که انگار تو اسکوربوردشون ثبت کنن فلان جا رفتن، انگار که دوست دارن وقتی ازشون میپرسی فلانجا رفتی؟ بگن آره، اما شاید اگه بگی چه چیزی رو راجع به فلان شهر دوست داری؟ نتونن جواب بدن، احتمالن فقط برای ساکت نموندن یه چرندی تحویلت میدن. بهرحال تجربه ثابت کرده این آدما حاضر نیستن توی حرف زدن ساده و راحت کم بیارن و براشون کم بودن تعریف نشده. حال هر چقدر هم که کم باشن و آگاه باشن به این کم بودن و به آگاهی تو هم واقف باشن، باز هم کار خودشونو میکنن.
اینا همون آدمایی هستن که وقتی وارد بوفه رستوران میشن براشون مهم نیست چه غذاهایی خوشمزهست و چه چیزایی رو دوست دارن و بیشتر براشون مهمه که طعم هر چیزی رو بچشن. بدونن هر غذایی چطوره، یه وقتا هم فقط برای اینکه بدونن طعمش چطوره که بدونن، نه اینکه ببینن چطوره که بفهمن آیا دوست دارن یا نه.
این آدما برای برخورد با آدما هم همینن، چه کسانی که اطرافشون هستن و چه کسانی که از سر اجبار باهاشون ارتباط دارن. به عنوان مثال داشتن دوست پسر\دختر بنا بر کمیتش مهمه، نه اینکه حالا چه کسی باشد و اصلن ذرهای همخونی فکری و غیره با طرف دارن!! معمولن تعداد دوستاشون بیشتر از صمیمیت با دوستاشون اهمیت داره، معمولن شنیده شدن حرفاشونو به شنیدن حرف دیگران ترجیح میدن. معمولن از اینکه دوروبرشون شلوغ و همهمه باشه بیشتر لذت میبرن تا که تو خلوت با یک نفر سر کنن...
حتا اگر بر حسب اتفاق و شانس با فرد معروفی سروکار داشته باشن، بر فرض که طرف فرهنگی باشد، شاعر باشد، بیشتر از اینکه از همجواری و هم صحبتی با وی لذت ببرن. داشتن او توی لیست آشنایانشونه که براشون لذتبخشه.
حتا میتونم خصوصیت ظاهری مشترک این افراد با هم رو هم بگم.
که نمیگم.
آخ که چقدر نفرت دارم از این آدما.
اینا همون آدمایی هستن که وقتی وارد بوفه رستوران میشن براشون مهم نیست چه غذاهایی خوشمزهست و چه چیزایی رو دوست دارن و بیشتر براشون مهمه که طعم هر چیزی رو بچشن. بدونن هر غذایی چطوره، یه وقتا هم فقط برای اینکه بدونن طعمش چطوره که بدونن، نه اینکه ببینن چطوره که بفهمن آیا دوست دارن یا نه.
این آدما برای برخورد با آدما هم همینن، چه کسانی که اطرافشون هستن و چه کسانی که از سر اجبار باهاشون ارتباط دارن. به عنوان مثال داشتن دوست پسر\دختر بنا بر کمیتش مهمه، نه اینکه حالا چه کسی باشد و اصلن ذرهای همخونی فکری و غیره با طرف دارن!! معمولن تعداد دوستاشون بیشتر از صمیمیت با دوستاشون اهمیت داره، معمولن شنیده شدن حرفاشونو به شنیدن حرف دیگران ترجیح میدن. معمولن از اینکه دوروبرشون شلوغ و همهمه باشه بیشتر لذت میبرن تا که تو خلوت با یک نفر سر کنن...
حتا اگر بر حسب اتفاق و شانس با فرد معروفی سروکار داشته باشن، بر فرض که طرف فرهنگی باشد، شاعر باشد، بیشتر از اینکه از همجواری و هم صحبتی با وی لذت ببرن. داشتن او توی لیست آشنایانشونه که براشون لذتبخشه.
حتا میتونم خصوصیت ظاهری مشترک این افراد با هم رو هم بگم.
که نمیگم.
آخ که چقدر نفرت دارم از این آدما.
خالی شدم نوشتم اینارو.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر