۱۳۹۲ بهمن ۱۵, سه‌شنبه

493

سکوت رو به وقت باریدن برف دوست دارم.
مثلن اینکه شب‌ها برف بباره و بدون اینکه بفهمی صبح پا شی و ببینی همه جا سفیدپوش شده. شهر خاکستریت سفید شده باشه و از همیشه‌ی شب‌های بدون برفش روشن‌تر شده.
نه اینکه صدای بارون رو دوست نداشته باشم‌ها، ولی خب این سکوته یه حال دیگه‌ایه واس خودش.
قدم زدن زیر بارون و خیس شدن لذتیست وصف نشدنی.
ولی وقتی توی برف قدم می‌زنی، برفی که لااقل ده بیست سانت نشسته باشه و صدای خورد شدن برف‌های پا و لاستیک و دست نخورده زیر قدم‌هات...
قدیما، سال هشتاد و سه اینا، یه کلاس زبان می‌رفتم که درست روبروی دوراهی قلهک بود، روبروی همون نیمچه پارکه، تو زمستون، یه وقتا که برف میومد، تو شریعتی برای سر میرداماد ماشین گیر نمیومد، پیاده راه میافتادم به سمت پایین، میومدم سر میرداماد، هر چی صبر می‌کردم برای ونک هم ماشین گیر نمیومد، موهام اون موقع‌ها تا سر شونه‌م بلند بود، انقدر خیس می‌شد که آب میومد توی گردنم و کمرم خیس می‌شد، بی خیال تاکسی و مسافرکش می‌شدم، از میرداماد راه میافتادم، می‌رفتم و جردن و از اونجا ونک... لذت روی برف راه رفتنای اون شب‌ها هنوز هم یادمه، نمی‌دونم چرا الان مثل اون موقع‌‌ها نیست دیگه.
اخبار ساعت شیش صبح گوش دادن‌ها، تو دهه هفتاد، وقتی دبستان می‌رفتم برای اینکه ببینیم تعطیل شده یا نه، وقتی می‌گفتن تعطیل نیست و بابا خودش می‌رسوندمون، چون سرویس نمیومد...
وقتی پیاده راه می‌ری، حتا شنیدن آروم راه رفتن ماشین‌ها هم خوبه، اونایی که زنجیرچرخ بستن.
یا مثلن وقتی با رفیقم توی ملاصدرا می‌رفتیم از بستنی منصور فالوده می‌خریدیم و زیر برف راه می‌رفتیم سمت ونک، فالوده می‌خوردیم و خنده‌های مستانه می‌کردیم.
ماشین‌ها انقدر آهسته راه می‌رفتن که می‌فهمیدن در اوج بلاهت چه می‌کنیم، برامون بوق می‌زدن، می‌خندیدن، دست تکون می‌دادن.
برف آخر اسفند پارسال هم که شاهکاری بود برای خودش، همون روزی که توی بی قانون نوشتم عه دی تو ریممبر، خیلی شود بی ریممبر. (+) همون نشستن کذایی (کزایی؟) روی برف نیمکت پارک.
لذت در آغوش گرفتن و بوسیدن بی مهابا تو خیابون‌های برفی تهران هم توصیف شدنی نیست، از دونسته‌هام می‌گم...
گر چه که تنهایی تنها قصه‌ی این روزاست.

هیچ نظری موجود نیست: