تقریبن دو سال پیش بود.
سه تایی کنفرانس گذاشته بودیم.
اون موقعها خیلی به کنفرانس گذاشتن عادت داشتم، آخه تا یه مدت مدیدی هر شب با دو تا از دوستای دیگهم تو یاهو کنفرانس میذاشتیم.
یادش به خیر، چقدر میخندیدیم. حتا یه وقتا شده بود بعدهها به وقت دل گرفتگیهای گاه و بیگاه، میرفتم اون صحبتها رو میخوندم.
همیشه دو تایی علیه من همدست میشدن که اذیتم کنن، البته مسلمه که کم نمیاوردم، ولی بازم دهنمو سرویس میکردن نامردای بی انصاف...
دلم تنگشون میشه، دلم تنگ اون وقتا میشه، هعی، چه دوران خوبی بود...
حالا که فکر کنم، میبینم تو سال اخیر، سرجمع، تعداد دفعاتی که با تک تکشون حرف زدهم به ده بار نمیرسه. اون تعداد محدود هم با اساماس و اینا بوده.
دیگه حتا یاهومسنجر رو باز هم نمیکنم، شاید ماهی یا دو ماهی یک بار...
داشتم دو سال پیش رو میگفتم.
خیلی از حرفای اون شب تو جیتاک رو عینن یادمه، گرچه که همهشون اینجا گفتن ندارن.
یادمه یه جایی از صحبتامون، میگفتم "من هیچوقت در وهلهی اول خوب جلوه نکردم و نمیکنم، همی این خودتون شما دو تا، اولش شاید حتا از من بدتون میومده، اما خو الان ببینین که چقدر دوسم دارین..."
نیشم باز بود، یه جورایی مطمئن بودم بلندبلند بابت این حرفم که میگم دوسم دارن میخندن، فکر میکردم حتمن همزمان با کانورسیشنمون یه پنجره برای صحبت راجع به حرفای من بین خودشون باز کردن. ولی من نمیذاشتم احتیاج به این حرف زدنا پیدا کنن، اضافه میکردم "البته خودتحویلگیری مزمن هم دارم."، باز میخندیدن...
الان یادم نمیاد حتا آخرین صحبت بیش از دو نفری که تو محیط وب توش شرکت داشتم کی و با چه کسانی بوده، چه برسه به اینکه بخوای فکر کنی اون صحبتا هنوزم ادامه میداشته.
"میداشته"، هه!
اون شب تعارف تیکه پاره کردن و عمرن هیچ حرفی نزدن و هیچ نکتهای از تفکراتشون لو ندادن.
چند شب پیش با یکیشون صحبت میکردم، برام میگفت وقتی تازه منو دیده و شناخته بوده چه فکری راجع بهم میکرده، غش کرده بودم از خنده و یاد حرفای همون شبی که الان راجع بهش گفتم افتادم و فکر کردم حتمن این حرفارو اون لحظه تو همون پنجره پرایوتی که اشاره کردم، داشته به اون یکی دوستمون میگفته.
اینکه چه فکری میکرده بماند. (;
سه تایی کنفرانس گذاشته بودیم.
اون موقعها خیلی به کنفرانس گذاشتن عادت داشتم، آخه تا یه مدت مدیدی هر شب با دو تا از دوستای دیگهم تو یاهو کنفرانس میذاشتیم.
یادش به خیر، چقدر میخندیدیم. حتا یه وقتا شده بود بعدهها به وقت دل گرفتگیهای گاه و بیگاه، میرفتم اون صحبتها رو میخوندم.
همیشه دو تایی علیه من همدست میشدن که اذیتم کنن، البته مسلمه که کم نمیاوردم، ولی بازم دهنمو سرویس میکردن نامردای بی انصاف...
دلم تنگشون میشه، دلم تنگ اون وقتا میشه، هعی، چه دوران خوبی بود...
حالا که فکر کنم، میبینم تو سال اخیر، سرجمع، تعداد دفعاتی که با تک تکشون حرف زدهم به ده بار نمیرسه. اون تعداد محدود هم با اساماس و اینا بوده.
دیگه حتا یاهومسنجر رو باز هم نمیکنم، شاید ماهی یا دو ماهی یک بار...
داشتم دو سال پیش رو میگفتم.
خیلی از حرفای اون شب تو جیتاک رو عینن یادمه، گرچه که همهشون اینجا گفتن ندارن.
یادمه یه جایی از صحبتامون، میگفتم "من هیچوقت در وهلهی اول خوب جلوه نکردم و نمیکنم، همی این خودتون شما دو تا، اولش شاید حتا از من بدتون میومده، اما خو الان ببینین که چقدر دوسم دارین..."
نیشم باز بود، یه جورایی مطمئن بودم بلندبلند بابت این حرفم که میگم دوسم دارن میخندن، فکر میکردم حتمن همزمان با کانورسیشنمون یه پنجره برای صحبت راجع به حرفای من بین خودشون باز کردن. ولی من نمیذاشتم احتیاج به این حرف زدنا پیدا کنن، اضافه میکردم "البته خودتحویلگیری مزمن هم دارم."، باز میخندیدن...
الان یادم نمیاد حتا آخرین صحبت بیش از دو نفری که تو محیط وب توش شرکت داشتم کی و با چه کسانی بوده، چه برسه به اینکه بخوای فکر کنی اون صحبتا هنوزم ادامه میداشته.
"میداشته"، هه!
اون شب تعارف تیکه پاره کردن و عمرن هیچ حرفی نزدن و هیچ نکتهای از تفکراتشون لو ندادن.
چند شب پیش با یکیشون صحبت میکردم، برام میگفت وقتی تازه منو دیده و شناخته بوده چه فکری راجع بهم میکرده، غش کرده بودم از خنده و یاد حرفای همون شبی که الان راجع بهش گفتم افتادم و فکر کردم حتمن این حرفارو اون لحظه تو همون پنجره پرایوتی که اشاره کردم، داشته به اون یکی دوستمون میگفته.
اینکه چه فکری میکرده بماند. (;
پ. ن: گنگی و نامفهوم بودن نوشتار و اینکه هیچ اسمی از افراد برده نشده، اینه که هر چهار نفری که در متن بودن اینجا رو و هر چهار نفر رو افراد دیگهای هستن که اینجا رو بخونن و بشناسنشون، سو...
همین.
توضیح بیشتر نمیخواد.
همین.
توضیح بیشتر نمیخواد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر