۱۳۹۲ دی ۱۸, چهارشنبه

486


می‌دانید؟ گاهی انقدر فکرات غرق یه موضوع به خصوص و مسایل پیرامونش می‌شه.
هر چقدر این غریق بودن دوست داشتنی باشه، باید گه گدار هم که شده دست خودت رو بگیری، بکشی بیرون.
یه وقتا انقدر عمیق می‌شم که تو فاصله‌ی دو متری که روبروم نشستن و اسمم رو صدا می‌زنن متوجه نمی‌شم، حرف می‌زنن، من توی باغ نیستم، تا اینکه فحش و دری وری نثار روح پر فتوحم می‌کنن. جالب اینجاست که یه وقتا صدام می‌کنن، جواب می‌دم، ولی حرفاشونو نمی‌شنوم.
می‌دانید؟ بدترینش اینجاست که این روزا چایم یخ می‌کند.
البته شاید بشه گفت این یکی تازگی نداشته باشد، لااقل به اندازه‌ی موردهای قبلی، تقریبن یک ماهی شده که اینطوری شده‌ام.
انقدر توی دنیای خودم غرق می‌شم که حتا متوجه سرد شدن چای روی میزم نیستم. حال اینکه کارها چقدر عقب میافتد بماند.
می‌دانید؟ گاهی برای نجات پیدا کردن از این اسیر بودن‌ها، همین غرق شدن‌های دسته‌بندی شده در "من از آن روز که در بند توام آزادم"ها، به هنگامه‌ای که بدون اختیار دو ساعت متوالی راه رفتم و تنها چیزی که باعث شده از فکر بیام بیرون آدرس پرسیدن آدم‌ها بوده، برای اینکه دوباره غرق نشم، سعی کردم با چشم بفهمم موزاییک‌های زیر پام چند سانتی‌ان.
داشتم فکر می‌کردم با احتساب سرعت بیش از اندازه آهسته‌ی من، احتمالن چهل سانتی‌متر در ثانیه سرعت دارم، نتونستم انقدر خودم رو از فکرای دیگه بکشم بیرون که سرعتم رو به کیلومتر حساب کنم، گذاشتم وقتی نشستم به نوشتن، گوگل این کارو بکنه.

بی ویرایش

هیچ نظری موجود نیست: