۱۳۹۲ مهر ۲۹, دوشنبه

474

همین که وارد کافه شدیم، کافه‌چی شناختمون.
تازه برای بار دوم بود می‌رفتیم، اما همون میزوصندلیِ قبلی رو سریع برامون آماده کرد و گفت بفرمایین.
همین که نشستیم، گفتم ببین که بت می‌گم هر جا یه دفه برم منو یادشون می‌مونه.
خندید، گفت خوبه دیگه.
یه ربعی گذشته بود و لااقل پنج دقیقه از حرفامون راجب اواخواهر بودن کافه‌چی، همجنس‌گراها و دوستای گی‌مون در گذشته و حال سپری شده بود.
کافه‌چی رو کارش داشتم، به هر زبونی صداش کردم، متوجه نشد.
گفتم حیف که اسمشو بلد نیستم.
خندید، گفتم یه چند بار دیگه که بیایم و باهاش رفیق شم، اسمشو یاد می‌گیرم، به اسم صداش می‌کنم.
گفت تو بیخود می‌کنی باهاش رفیق شی.
غش کرده بودم از خنده.

هیچ نظری موجود نیست: